تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق( قسمت اول )

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق( قسمت اول )
نظرات () |

سلام اولا تولد امام مهربانیها مبارک  ایشالله عیدی هممون ظهور امام زمان باشه 

دوما تو این مدتی که نتم قطع شده دارم یه رمان  دیگه مینویسم که امیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره 

سوما اگه دیر بهتون سر زدم ناراحت نشید اگه دوستی دعوت نشد به پست هم ناراحت نشه من  الان روزی یه ساعتم به زور به نت دسترسی پیدا میکنم پس از همتون معذرت میخوام اگه نمیتونم زودتر بروز شم یا  اینکه بیشتر بهتون سر بزنم  شما منو از نظرات و یا حتی انتقادات خودتون محروم نکنید قسمت اول رمان جادوی عشق در ادامه مطلب گذاشتم  حتما مطالعه کنید و نظرتون رو بگید و دیگه اینکه کلیه اسامی تو این رمان تصادفی هست و هر نوع تشابه اسمی بین مخاطبینم بدون غرض هست 

به سختی خودش را از نرده های پل بالا کشید لب نرده ها ایستاد و زیر پایش را نگاه کرد ارتفاع زیادی تا پایین  بود رودخانه وحشی زیر پل جاری بود چشمه اشکش روان بود و قلب شکسته اش  هیچگونه تسکین داده نمیشد  با خودش زمزمه کرد

_ خدایا جهنمت رو اماده کن که اومدم .....دستهاش رو به پهنای شونه هاش باز کرد و  چشماش رو بست  قطره اشکی قبل از او به دره سقوط کرد خودش رو رها کرد تا سقوط کند دلش از معلق شدن در هوا فرو ریخت اما ناگهان احساس اویزان شدن کرد چشمانش را باز کرد جوانی  محکم به لباسش چنگ انداخته بود با فریاد به دوستش گفت

_ رضا محکم کمر منو نگه دار     جوانی دیگر درحالیکه  کمر علیرضا رو محکم نگه داشته بود با لهجه مشهدی گفت

_دیونه چکار موکنی.....علیرضا  با همه توانش خم شد و دستان دختر را گرفت ترسی مبهم از پرت شدن وجود دختر را گرفته بود با این حال فریاد میزد

-ولم کن ...لعنتی بذار بمیرم ....

_ دهنتو ببند بیا بالا ....   علیرضا  با همه قدرتش او را بالا کشید  ترس از پرت شدن باعث شد دختر تقلایی نکند و علیرضا  اورا از پل بالا کشید هر دو روی پل ولو شدند علیرضا  سخت نفس نفس  میزد  و خیره به دختر چشم دوخته بود دختر عصبانی به او نگاه کرد

_ تو از کجا پیدات شد هااا ؟؟؟ ..چرا نذاشتی خودمو خلاص کنم ....هق هق گریه دیگر امانش نداد  ..علیرضا  چند نفس عمیق کشید و گفت :

_ دیوونه چرا میخواستی این کار و بکنی؟ ....از جاش بلند شد و به سمت دختر رفت  دختر خودش را از ترس جمع کرد ..و با فریاد گفت

_ به من نزدیک نشو ....یه قدم نزدیک بشی خودمو دوباره پرت میکنم ....علیرضا به علامت تصمیم دستاش رو بالا برد  رضا به ان دو نفر چشم دوخته بود و هنوز براش همه چیز غیر قابل هضم بود روسری دختر از سرش افتاده بود تو رودخونه  علیرضا به سمت ماشین رفت و ملحفه ای رو اورد و از دور به سمت دختر پرت کرد و با قاطعیت گفت:

_ بگیر باهاش خودت رو بپوشون لباسات همه پاره شده   دختر با خجالت محفه رو به خودش کشید این کار علیرضا حس ارامشی به جان دختر انداخت احساس کرد این دو جوان قصد جسارت به او را ندارند

رضا بطری اب  معدنی را به سمتش گرفت و گفت

_ بیا ابجی  یه جرعه اب بخور یکمی حالت جا بیاد ...دختر توجهی نکرد و دوباره شروع به گریه کرد ملحفه تنگی و کوتاهی مانتو دختر را پوشانده بود ..چهره دختر زیر نور ماه رویا گون شده بود  رضا نگاهش رو ازش گرفت و زیر لب گفت :

_ استغفرالله حورالعین که میگن همینه؟    علیرضا چشم غره ای بهش رفت  دختر بی توجه به اندو زانوهایش را در شکمش جمع کرد و به هق هق گریه اش ادامه داد  اخم پررنگی ابروهای علیرضا رو پوشوند  .چند دقیقه سکوت برای اینکه دخترک به گریه اش ادامه دهد تا شاید بتواند کمی با او صحبت کند علیرضا از بالای پل به رودخانه جوشان زیر پاش نگاه کرد دستاش رو تو سینش حلقه کرد  رضا با لهجه مشهدیش سکوت رو شکست:

_ ببخشید اجازه هس مو یه چیزی بگوم؟ علیرضا  رویش را به او کرد و با اخم گفت

_ با توجه به سابقت الان زیپتو بکشی بهتره  .... رضا سرش رو خاروند و و با خنده گفت :

_ یعنی تا صب شما باید اینجا وایسن و ای خانم کوچولو ابغوره بگیره؟    دختر با پرخاشگری سرش رو بالا اورد و فریاد زد

_ کی جلوتونو گرفته برید به جهنم ...چرا نذاشتیمن خودمو راحت کنم     رضا زد زیر خنده

_ خخخخخخ یعنی فک موکونی راحت مشودی؟ نخیر خانوم جان تازه اول بدبختیات  بود ..فک کردی نکیر منکرم مث  ادمیزاد اسیر  ناز کرشمه شما مشن؟    دخترک فریاد زد

_ خفه شو احمق .... علیرضا با غیض به رضا نگاه کرد

_ رضا بس میکنی یا نه؟ ...یعد نگاهی به دخترک انداخت و گفت

_ شما ببخشید خانوم  این دوست ما  یکمی شوخه  اصلا منظوری نداره   لحن محترمانه علیرضا و به کار بردن واژه خانوم به دخترک احساس شخصیت داد  علیرضا کمی به طرف دختر خم شد و ادامه داد

_ ببنید خانوم من میدونم حتما شما از چیزی اونقد ناراحتید که میخواستید اون کار وحشتناک رو بکنید اما ما الان واقعا نمیتونیم شما رو اینجا تو این وضع  رها کنیم ممکنه اتفاقات بدی براتون بیفته یا گیر ادمای مزخرف بیفتید  ادرس خونتون رو بدید ما میرسونیمتون خونتون مطمئن باشید عصبانیتتون که تموم شه از تصمیم ناجوری که گرفته بودید پشیمون میشید

اسم خونه که اومد دختر جیغ کوتاهی کشید:

_ به هبچ وجه نمیرم خونمون  من دارم از دست اونا خودم رو میکشم  حالا برم خونه؟  علیرضا نفس عمیقی کشید و دوباره به سمت رودخانه برگشت ارنجهاش رو روی نرده های پل گذاشت     رضا با بی حوصلگی سرش رو به طرف اسمون گرفت و گفت

_ عجب گرفتاری شدیماااا..شانس که ندریم همه ره برق مگیره ما رو چراق نفتی!!! ای مسخره بازیا چیه دختر خانوم ادرسته میدی  یا زنگ بزنوم پلیس     دختر از جاش بلند شد و با بی اعتمادی به رضا خیره شد

_ برید گم شید ....من با شما هیچ جا نمیام ....بعد ملافه  رو انداخت و پا به فرار گذاشت  علیرضا نگاه  سرزنش باری به رضا انداخت و فریاد زد:

_ تو کاری جز خرابکاری هم بلدی؟؟ بعد دنبال دختر شرو به دویدن کرد  رضا فریاد زد

_ علی  ولش کن بابا شر مشه برامون هاااا فردا هزار جور تهمت بارمون موکنن  علیرضا بدون توجه به حرفای  رضا  دنبال دختر میدوید

_  وایسا دختر جون  ...میگم وایسا ....باشه هر جا خواستی میرسونمت ... .. ختر بی توجه به حرفای علیرضا فقط میدوید  علیرضا سکوت کرد  و قدرتش رو به پاهاش داد  مانتوی دختر رو از پشت گرفت و کشید دختر تعادلش بهم خورد  و نقش زمین زمین شد

_ اخ پام .....لعنتی چی از جونم میخوای چرا دست از سرم برنمیداری؟  علیرضا با نگاه ملتمسانه ای گفت

_ اخه با این وضع کجا میخوای بری با این لباسای پاره بدون پوشش تو دل شب تو جاده شمال اینجا ادم ناجور خیلی بیشتر پیدا میشه دختر خانوم

_ برا همین میخواستم خودم رو بکشم تا دست هیچ ادم ناجوری دیگه بهم نرسه ...علیرضا کپ کرد  خیره به دختر نگاه کرد

_ یعنی ....  دختر دستش را با شرم به صورتش گذاشت با حقارت گریه میکرد چشمای علیرضا از شدت عصبانیت سرخ شد  از جاش بلند شد  نفسش تو اون دویدن بند اومده بود  نفسای عمیقش پره های بینیش رو تکون میداد  با صدایی که که از ته گلوش بیرون میومد  گفت

_ الان اینجوری فقط کار رو خرابتر میکنی  باید قبلا به این جاهاش فک میکردی که نکردی  حالا با رفتن تو دل خطر میخوای چی رو ثابت کنی؟

_ من دیگه چیزی برا از دست دادن ندارم ..میخواستم  جونم رو بگیرم که تو نذاشتی  علیرضا قاطعانه گفت

_ پاشو بریم من کمکت میکنم      دختر نگاهش روی علیرضا ماند  درک نمیکرد چرا این  ادم برای کمک کردن به اون اونهمه تلاش میکنه  میتونست  بیتفاوت از کنارش رد شه و خودش رو تو درد سر نندازه

با تردید پرسید؟

_ چی گیرت میاد؟ چرا میخوای کمکم کنی؟    علیرضا متفکرانه به دور وبر نگاه کرد تا ببینه  کجاست  قسمتی از جنگل بود و چند تا چادر از دور به چشم میخورد که عده ای گوشه جنگل خوابیده بودن  چند تا نفس عمیق کشید وهو کرد بیرون تا ضربان قلبش که بر اثر دویدن به شماره افتاده بود مرتب بشه  و با لحن قاطعانه ای گفت:

_ به خودم مربوطه ... تو که دیگه چیزی برا از دست دادن نداری بقول خودت منم تا اینجام نمیذارم دست به حماقت بزنی  پس مث یه دختر سر براه حرفم و گوش کن و با من بیا  از اینجا موندن خیلی بهتره قطعا

_ نمیترسی بهت تهمت بزنن  ظاهرا ادم ابروداری هستی   علیرضا شونه هاش رو بالا انداخت 

_توکل بر خدا  بهر حال ول کردن یه دختر  تو این شرایط باعث میشه ابروی من یه جای دیگه بره   دختر با کنجکاوی  بهش خیره شد

_ منظورت کجاست؟   علیرضا دوباره نفس عمیقی کشید و بدون نگاه به دختر با بی تفاوتی گفت

_ اهمیتی نداره ...مهم اینه که الان  تو اینجایی و من وظیفه دارم بهت کمک کنم  اگه به حرفام گوش کنی و عاقل باشی کمترین اسیب رو میبینی   این نوع حرف زدن قاطعانه و با اطمینان ارامشی به جان دختر انداخت دستی به مچ پاش کشید و  گفت فعلا که پام خیلی درد میکنه  نمیتونم پاشم    اخمی روی  ابروهای پهن علیرضا نشست صدای رضا از دور ان دو رو به سمت خودش جلب کرد

_ علی هوووووووووی    علیرضا لبخندی زد و فریاد زد

_ رضا یه پتو  رو بردار بیار

_ چرا مگه  اهو شکار کردی؟      دختر سرش رو از شرم پایین انداخت و اخم کرد  علیرضا گفت

_ به حرفای رضا اصلا توجه نکن  یه تختش کمه اصلا نمیتونه جلو زبونش رو بگیره اما .واقعا  پسر خوبیه

 رضا چند لحظه بعد با یه پتو   به سمت اونا میدوید ...

_ خدا بگوم چکارت نکنه دختر ببین چجوری  تعطیلاتمون و خراب کردی  میخواستم برم شکار  کبک حالا باید اهو بره  ببرم . بعد خندید و گفت مو با اهو بره ها مشکلی ندروم هااا منتها شکارشون غیر قانونیه  بعد  بلند خندید علیرضا برا وراجی های او خندش گرفته بود اما برای اینکه دخترک ناراحت نشه نخندید 

_ رضا میشه فکت رو ببندی؟

_ نگران نباش علی اهو خانوم مصدوم شده دیگه نمیتونه در ره دخترک با عصبانیت فریاد زد

_ برو عمت رو مسخره کن عوضی خفه میشی یا خفت کنم    رضا  با لحن جدی به علیرضا خیره شد و گفت

_ ببین علی الان دیگه  قضیه ناموسی شد   تو با عمه مو چیکار دری هاااا ؟؟ توی نیم وجبی میخوی منو خفه کنی؟  خفه کن ببینوم چکار موکنی مثلا؟؟

علیرضا خندش گرفته بود 

_ بس کن رضا تو روخدا  بنده خدا تو رو نمیشناسه  فک میکنه داری جدی حرف میزنی 

_ معلومه که جدیوم مگه مو با تو شوخی دروم هاا؟؟ علیرضا سری تکون داد  احساس خوبی به دختر دست داده بود احساس امنیت  علیرضا پتو  رو پهن کرد و بدون نگاه کردن به دختر گفت

_ بخواب رو پتو  دختر خودش رو کشوند رو پتو

_ رضا بگیر سرشو بریم   رضا زد زیر خنده

_ مگه گونی شکره  سرش و بگیرم بریم؟/ علیرضا چشم غره ای رفت یعنی دیگه تمومش کن  رضا با لودگی گفت

_ خیله خب بابا .نزن علی اقا ما چاکر مرامتوم به مولا  علیرضا نفسش رو با حرص بیرون داد و ابروهاش رو بالا انداخت و ساکت موند تا رضا ادامه نده چند لحظه بعد دختر رو صندلی عقب  ماشنشون که یک 405 سفید بود گذاشتن 





ادامه دارد.......

چند تا سئوال
_ اولا بگید ببینم طولانی بودن مطلب چپوریه ایا مایلید مطلب هفته ای یکبار در همین حد به روز بشه یا هفته ای

دوبار کوتاهتر باشه؟

دوما کدومتون حاضرید این مطلب رو تو وبلاگتون باز نشر بدید یا ادرس این للینک رو برای بقیه هم بذارید  چون من نتم به

 این زودیا وصل نمیشه اصلا نمیتونم  همه رو دعوت کنم  چون زحمت زیادی برا مطالب میکشم حیفم میاد بازدیدم پایین باشه 
از همتون سپاسگزارم


مرتبط با : رمان جادوی عشق
برچسب ها : رمان جادوی عشق-
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/06/26
زمان : 03:59 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس