تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق...(قسمت دوم )

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق...(قسمت دوم )
نظرات () |

سلام هفته دفاع مقدسه خندم میگیره برای کارای این مسئولین محترم یادمون رفته درسته جنگ تموم شده اما دفاع همچنان باقیست  به دوستای خوبم که یکمی ذوق دارن میگم  خواهشا برا پرورش استعدادتون کار کنید و هممون احساس مسئولیت کنیم 
کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله  شاید تاثیر کار ما به چشم نیاد مهم نیست مهم اینه که خدا میبینه  همین




قسمت دوم رمان در ادامه مطلب 







چند لحظه بعد دختر رو صندلی عقب  ماشنشون که یک 405 سفید بود گذاشتن  رضا صندلی جلو نشست و علیرضا پشت رل قرار گرفت  دختر ملافه رو رو سرش کشید از بی حجاب بودن خودش خجالت کشید  واز اینکه اون دوتا نگاه  نمیکردن بهش احساس اسودگی میکرد و امنیت میکرد  

 رضا زیر لب در حالی که نمیخواست دختر چیزی بفهمعه  زمزمه کرد

_ چی تو سرته علی موخوای با این مزاحم چکار کنی؟ علیرضا بدون توجه به اون استارت زد و قفل مرکزی رو هم زد و حرکت کرد   رضا خندید و گفت

_ ناقلا نکنه دختره چشمتو گرفته   علیرضا خنده کجی تحویلش داد

_ حرف نزن یه بار میشنوه دوباره گند میزنی به همه چی 

_خب اون که باید از خداش باشه پسر به این خوش تیپی  با مرامی  گوش درازی از کجا گیر بیاره  علیرضا ریز ریز خندید  سرش رو تو گوش رضا فرو کرد 

_ میدونی که  فقط تا اندازه ای خوش اخلاق میمونم  یه بار ممکنه مشتم اشتباهی تو دهن یکی فرود اومد بگم از حالا

_ ای بابا دوستای ما ره باش خوبه اینهمه ازت تعریف کردوم    دختر از زیر ملافه گوشهاش رو تیز کرده بود تا گوش کنه 

_ حالا کجا مخوی بری؟

_ ویلا     رضا با چشمای گشاد تکرار کرد

_ ویلاااااااااااااا؟؟؟؟؟  ..تو مغز خر خوردی یره؟ این جمله رو بلند گفت  علیرضا اشاره کرد

_ هیییس  رضا دو دستی زد تو سر خودش

_ خاک بر سر من با این  رفیقام ... میخی دختر مردمو ببری ویلااا ؟؟؟ خاک تو اون سر نفهمت چی تو اون کله مغز نخودیت هست اخه   علیرضا خونسرد جلوش رو نگاه کرد

_ میدونم دارم خریت میکنم

_ خوبه میدنی اگه نمیدنستی چکار مکردی ... 

_ نمیتونم تو این وضع ولش کنم بخوایمم نمیشه اینوقت شب بریم تهران میدونم الان راضی نمیشه ادرس بده میبریمش ویلا  به نسرین خانوم میگیم بیاد کنارش خودمونم بیرون میخوابیم ..تا بعد که ببینیم زبون باز میکنه ببینیم چه اتفاقی براش افتاده

_ پس فکر همه جاشم کردیی؟؟

_ اوهوم...نگران نباش توکل برخدا ...  

_ مو نیستوم مو همین فردا برمیگردوم تهرون خودوم باید جواب هزار نفرو بدوم  

علیرضا سکوت کرد خودشم خبر نداشت که چه چیزی در انتظارشونه ...

علیرضا درحالیکه ارنجش رو پنجره ماشین بود ناخن اشارش رو جلوی دهانش گرفته بود و با دقت بیرون رو میپایید و فکر میکرد .بعد گذشتن نیم ساعتی  به محل ویلا نزدیک شدند علیرضا چشمش رو ریز کرد و به کوچه ها  خیره شد  دنبال ادرس ویلای  سامان بود  رو به رضا کرد:

_ تو یادته تو کدوم کوچه ها بود؟ 

_ گمونوم میلان بعدی باشه ...علیرضا پیچید تو کوچه سامان  از دوستان زمان دانشجویی علیرضا و رضا بود که چند روزی ویلاشون رو در اختیار این دو تا قرار داده بود تا گردشی بکنن البته قبلا یه  بار دیگه اونجا  اومده بودن اما علیرضا به دلیل شب بودن و خستگی ذهنش کم کار شده بود جلوی در ویلا ترمز کرد

_ همین جا بود رضا؟

_ اره خود خودشه از ماشین پایین پرید و در ویلا رو باز کرد یه حیاط  نه چندان بزرگ داشت که با گلکاریهای زیبایی تزیین شده بود و کفش شن ریزی کرده بودن  ماشین رو توی خونه پارک کرد و از تو ایینه  به دختر که زیر ملافه پنهان شده بود خیره شد

_ خانوم؟...خانوم ؟  دختر ملافه رو کنار زد و نشست

_ رسیدیم پیاده شین لطفا دختر ملافه رو سرش کشید و دور خودش پیچید تا پارگی لباسش معلوم نباشه رفتار موقرانه علیرضا باعث میشد احساس شخصیت کنه  از ماشین پیاده شد و با چشمان پف کرده از گریه به دور و برش نگاهی انداخت ویلای زیبایی بود نقلی و زیبا اگر حالش بد نبود قطعا از اونجا خیلی تعریف تمجید میکرد اما تو اون شرایط فقط ایستاد تا علیرضا بهش بگه کجا باید بره 

علیرضا نفس عمیقی کشید و در صندوق عقب رو باز کرد  رضا در حیاط رو بست و  در ساختمان ویلا رو باز کرد و با دست اشاره کرد

_ خواهر شما بفرمایید داخل    لفظ خواهر اخم رو به ابروهای نسبتا نازک دختر انداخت من اسم دارم اینقدر منو خانوم و خواهر صدا نکنید   رضا با لبخند پرسید

_ شما که  مث خروس جنگی هر چی ما موگوم دعوا را مندازی ترسیدوم اسمتون رو بپرسوم ..

_ اسمم رویاست    رضا خودشو کشت نزنه زیر خنده و مسخره بازی در نیاره  علیرضا مودبانه  گفت

_ رویا خانوم شما  فعلا تشریف ببرید داخل هستیم در خدمتتون    رویا بی هیچ کلامی وارد ویلا شد رضا چراغها رو روشن کرد  ویلا یه خونه دو خوابه بود با یه اشپزخونه کوچیک اوپن  که خیلی ساده مبله شده بود  پرده های ابی رنگ و مبلمان شکلاتی که هیچ تناسبی با هم نداشتن اما در کل محل دلنشین و زیبایی بود  اما این زیبایی ها دل غمگین دخترک را به دست نمیاورد رضا خطاب به رویا گفت

_ اینجا دو تا اتاق هست تو هر کدومش میخواین استراحت کنین   

علیرضا وارد ساختمان شد و پرسید

_ رویا خانوم شام خوردین؟

 رضا پخی زد زیر خنده

_ طرف موخواسته خودشو سر به نیست کنه  تو میپرسی شام خورده؟     علیرضا اخم کرد رویا تابی به ابروهاش داد و گفت

_ میل ندارم   رضا با لحن شوخی گفت

_ باور کنید اگه شما نخورید  این علیرضا کوفتش میشه همه چی    علیرضا با ارنج محکم تو پهلوش کبید  که اخ بند رضا رو در پی داشت طوری که رویا لبخند کجی روی لبش نشست  علیرضا ادامه داد

_ ما سه تا ساندویچ خریده بودیم تا بعد یکیش رو نصف کنیم حالا به هر نفر یکی میرسه  رضا دوباره با لحن شوخی گفت

_ کار خدا ببین چطور همه چی جور میشه از قدیم گفتن روزی هر کسی رو خدا میرسونه تو خواب شبمم نمیتونستم ببنیم که ساندویچم رو با یک اهو بره  ... علیرضا دوباره محکم به پهلوی رضا کوبید  رویا با ناراحت گفت:

_ لازم نیست دوستتون رو اذیت کنید من تو زندگیم چیزی که زیاد شنیدم توهین و تحقیره   بعد با بغض ادامه داد  دیگه اب از سرم گذشته    رضا از شنیدن این جمله وجدان درد گرفت با ناراحتی گفت

_ قصد تحقیر شما ره ندشتوم ابجی اصلا مو لال بشوم اگه حرف بزنوم دیگه خوبه؟ آآآآآآآآ    آآآآآ بعد دستش رو رو دهنش کوبید      علیرضا بیرون رفت و با یک ساندویچ برگشت و اونو رو اوپن اشپزخونه گذاشت

_ بهر حال من این رو میذارم اینجا  گرسنتون شد بخورین    بعد دستش رو پشت رضا گذاشت و به سمت بیرون هدایتش کردد

_ ما هم بیرون تو حیاطیم البته اینجا یه همسایه داریم به نام نسرین خانوم اگر باشه میگم بیاد پیشتون  تا تنها نمونید  اگر اومد بهش بگید  تو جنگل گم شده بودید و نزدیک بوده پرت بشید تو دره که ما رسیدیم و نجاتتون دادیم  سعی کنید زیاد بهش اطلاعات ندید    رضا که قول چند لحظه پیشش رو فراموش کرد گفت:

_ رفیق مو رو باش بنده خدا این ادم به ما اطلاعات نمیده به نسرین خانوم بده؟  علیرضا لبخندی زد گفت

_ بار اخرت باشه توانایی های نسرین خانوم رو زیر سئوال میبری هاا   بعد هر دو زدن زیر خنده وو علیرضا با  خوشرویی گفت

_ دیگه فکر بد به سرت نزنه ابجی جان  امشبه رو راحت بگیر بخواب تا فردا خدا بزرگه بالاخره یه طوری میشه دیگه ...شب خوش    بعد هر دو از ساختمان خارج شدند  صدای شوخی های رضا و خنده های مکرر علیرضا لبخند سردی به لبهای رویا اورده بود دلش میخواست به اندازه اونا بی درد و رها باشه اما با ننگی که فرهاد براش گذاشته بود یباید چیکار میکرد دوباره اشک تو چشاش خونه کرد یاد حرفای عاشقونه فرهاد افتاد که چجوری با بهانه گردش کشونده بودش شمال باورش نمیشد همه اون حرفای قشنگ فقط برای یک هوس بوده باشه چجوری فریب خورده بود احساس مکرد جیگرش داره میسوزه با  صدای نسبتا بلندی ناله زد

_ ای خدا  چرا نذاشتی خودمو راحت کنم .......خدااااا   هق هق گریش رو نمیتونست کنترل کنه  علیرضا صدای او رو شنید و سرش رو به طرف  ساختمان چرخوند

_ رضا من نمیتونم تا صب اینجوری تحمل کنم ...معلوم نیست چه بلایی سرش اوردن ...اه  کوتاهی کشید

_ رفیق احساساتی مو دوباره  بهم ریختی که؟؟  ببین این بچه به زور اگه هجده داشته باشه حتما شکست عشقی خورده طفلی نگران نباش زمان همه چی ر. حل میکنه     

_ البته اگه به خودش زمان بده ...احتمالا با خونوادش هم مشکل داره شاید از خونه فرار کرده که تو راه اون بلا رو سرش اوردن

_ کدوم بلا رو؟     علیرضا جلوی دهنش رو گرفت و گفت

_ من گفتم بلا؟

_ اره الان گفتی

_ نه من من شایئد منظورم این بود که تصمیم گرفته خودش رو بکشه دیگه

_ اها الان که استدلال کردی فهمیدوم منطقیه کاملا   بعد پخی زد زیر خنده   علیرضا پاشد تا از در خونه خارج شه

_ کجا؟

_ خونه  نسرین خانوم ببینم میتونه امشب رو بیاید اینجا؟     نسرین خانوم حدود پنجاه سال سن داشت  یه خانوم بیوه با سه تا بچه که دوتا دختر که ازدواج کرده بودن و یک پسر که دانشجوی حسابداری بود به اسم نادر  اونشب نادر خونه نبود و نسرین خانوم  بعد از شنیدن ماجرا با اشتیاق قبول کرد که خونه  همسایه سرمایه دارش اقای یاوری بره کما اینکه تو ملاقات  قبلی که با علیرضا داشت خاطره خوشی از علیرضا به ذهنش مونده بود و بهش اطمینان کامل داشت

وقتی علیرضا و نسرین خانوم وارد حیاط شدند  رضا داشت نماز میخوند نسرین خانوم که پاش درد میکرد لنگ لنگان به طرف ساختمان پیش رفت و با خنده به علیرضا گفت

_ این رضای اتیش پارم که اینجاست  همین مونده بود رضا تو نماز بزنه زیر خنده  علیرضا چند ضربه به در زد رویا که هنوز مشغول گریه کردن بود جواب داد

_ بله؟

_ رویا خانوم نسرین خانوم اومدن  رویا صدا زد در بازه بفرمایین تو   

نسرین خانوم با کنجکاوی تمام وارد خانه شد و با دیدن چشمان اشک الود  رویا دلش غنج رفت با لحن مادرانه ای گفت :

_ دخترم چرا گریه میکنی عزیزم  بیا ببینم و بی مقدمه اونو در اغوشش کشید  رویا  هاج و واج تو اغوش نسرین خانوم

 پنهان شد  اغوش گرم و مهربان نسرین خانوم حس مهربان مادر رو بهش تقدیم کرد سرش رو روی شونه نسرین خانوم گذاشت و

 یه کم دیگری گریه کرد  و این اغاز بسیار خوبی برای ارتباطی مثبت بین ان دو بود .. دوساعتی میشد که نسرین خانوم از

خاطرات گم شدنش تو جنگل و پیدا شدنش  تعریف میکرد و دلدارش میداد که بالاخره میتونه خونوادش رو پیدا کنه  رویا برا دل

خوش نسرین خانوم میخندید  اما بودنش رو  خیلی بهتر از نبودنش میدونست . بالاخره همه اونا خوابیدند  رویاکه روز پر

ماجرایی داشت و چشماش از شدت گریه حسابی خسته شده بود  با خودش گفت شاید علیرضا واقعا بتونه کمکم کنه

نمیدونم چجوری اما پسر خوبیه  بهتره به حرفش گوش کنم و امشب رو راحت بخوابم فردا شاید بهتر از امروز باشه  تو همین افکار

بود که خواب  شیرینی او را فرا گرفت. 





مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/06/31
زمان : 12:37 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس