تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق ( قسمت سوم)

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق ( قسمت سوم)
نظرات () |

دوستان یادتونه تو مناظرات این اقای روحانی و ولایتی و رضایی مشکلات رو انداختن گردن تحریمها و تحریمها رو هم انداختن گردن احمدی نژاد و جلیلی؟؟  اقای ولایتی از افتخارات دیپلماتیکش میگفت و. اقاحسن هم ، حالا وقتشه به حضرات بگیم اقایون چرا نتونستید با لحن نرمی که حرف زدید تحریمها رو بردارید؟؟!! شما که کار رو خرابتر کردید

اقای هاشمیی باید از همه معذرت خواهی کین از احمدی نژاد و از مردم ایران برای مزخرفاتی که به جای حقیقت  به مردم تحویل دادی  اقای روحانی باید از جلیلی و احمدی و مردم معذرت بخوای مگه رهبرمون نگفتن که چیزی که باعث تحریمها شده لحن مسئولین ما نیست بلکه کلا اونا با وجود جمهوری اسلامی مشکل دارن؟؟؟ اعتراف کنید اشتباه کردید شما که یه روز از احمدی میخواستید عذر بخواد و اونو بی اخلاق میدونستید امروز باید اخلاق خودتون رو ثابت کنید  ما منتظر عذر خواهی شما  هستیم  در ضمن دویست روزتونم دیگه رو به اتمامه و ما جز وخیم تر شدن اوضاع اقتتصادی چیزی ندیدیم 

*****************************************************************************

سلام    

یکی از دوستان پیشنهاد دادن  اسم رضا رو تغییر بدم چون شبیه علیرضاست  منم به پیشنهاد همسرم اسم مهران رو جایگزین رضا کردم پس مهران همون رضاست.

این قسمت بخاطر اینکه پیوستگی مطلب از دست نره یکمی طولانی شد ببخشید 


قسمت سوم رو در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید


صبح که بیدار شد نسرین خانوم کنارش نبودنگرانی عجیبی اونو فرا گرفت سراسیمه بیدار شد و پرده رو کنار زد و حیاط رو پایید متوجه شد علیرضا و مهران تو سایه دیوار نشستن و با هم حرف میزنن علیرضا سرش رو بالا اورد و نگاه اونو غافلگیر کرد دستپاچه  پرده رو انداخت  علیرضا با ارنج اروم به پهلوی مهران زد

_ بالاخره بیدار شد

_ لنگ ظهره میخواستی بیدار نشه؟

_ پاشو صبحانشو ببر

_ به من چه خودت برو

_ تو بری بهتره

_ عههه چرا هر چی کار سخته میدی به مو  پذیرایی از حورالعین تخصص ما نیست ما از غولتشن هایی مث تو پذیرایی میکنیم   علیرضا خندید

_لال شی مهران    از جاش بلند شد و سینی اماده صبحانه رو دستش گرفت با یه سفره رفت دم در و چند تقه به در زد

_ رویا خانوم؟

_ رویا ملافه رو به خودش پیچید و با دستپاچگی گفت:

_ بله؟

_ بیاین صبحانتونو اوردم رویا از محبت اونا خجالت زده شده بود در حالیکه  احساس گرسنگی میکرد هنوز سانودیچی که دیشب رو اوپن بود دست نخورده مونده بود در رو باز کرد و علیرضا در حالیکه سرش پایین بود گفت

_ سلام ..نسرین خانوم صبح زود باید میرفتن کارگاه قالی بافی  گفتن ازتون معذرت خواهی  کنم بدون خدافظی رفتن   رویا در چهره مردانه علیرضا خیره شد و با سردی گفت :

_ ممنونم ازتون ...بعد سنی صبحانه رو از دستش گرفت وقتی  می خواست در را ببندد که علیرضا با دستپاچگی ادامه داد :

_ عهه راستش میخواستم بگم من امروز صبح رفتم براتون یه دست لباس خریدم اخه چون این لباساتون پاره شده بعد بلافاصله به طرف ماشین رفت  رویا مانند ماست وارفته بود دم در  با خودش گفت اگه یه روز برگردم خونه صد برابر پولش رو حساب میکنم باهاش  تو افکار خودش بود که علیرضا پاکتی رو به سمتش گرفت :

_ بفرما       رویا پاکت رو قاپید و زیر لب گفت:

_ ممنون  لطف کردید  و بلافاصله در رو بست و رفت تو محتوای پاکت رو رو زمین خالی کرد  یه مانتوی شکلاتی یه روسری کرم شکلاتی نسبتا بزرگ باگلهای قهوه ای و یک جفت جوراب سفید کامپیوتری  لبخند کجی رو لباش سبز شد اونقدرام که فکر میکر بدسلیقه نبود به سمت اتاق رفت تا لباسای پارش رو عوض کنن اما هوس گرفتن یه دوش اب خنک وسوسش کرد برای همین قبلش نشست صبحانش رو خورد تا تو حموم از گرسنگی غش نکنه نگاهی به محتوای سینی انداخت خامه و مربای توت فرنگی همراه با پنیر و خیار دلش دوباره به قار و قور افتاد  همونجا نشست و مشغول خوردن شد وبعد یه حمام حسابی گرفت و لباسهای نوش رو پوشید به ظاهر خودش لبخندی زد  یاد روزی افتاد که به اتفاق فرهاد رفته بودن فروشگاه  و اون هر چی انتخاب میکرد استین کوتاه و تنگ بود چقدر با این مانتویی که پوشیده بود متفاوت بود یاد فرهاد اخم رو به ابروهای قشنگ انداخت  اه سوزناکی کشید و از حمام خارج شد حالش خیلی بهتر از دیشب بود گوشه اتاق دراز کشید و چشمش رو به سقف دوخت و به وقایع دیشب فک کرد که چطوری میخواست خودش رو نابود کنه و به تلاش علیرضا برای نجاتش و به اینکه هنوز درک نمیکرد علیرضا چرا این کار رو میکنه صدای خنده های بلند مهران اونو به خود اورد اروم پرده اتاق رو کنار زد تا ببینه دارن چیکار میکنن علیرضا یه پارچ اب گرفته بود دستش و دنبال  مهران میدوید و میگفت جرات داری وایسا  لبخند گرمی لبهای رویا رو تسخیر کرد علیرضا ،مهران رو گوشه حیاط گیر اورد و پارچ اب رو رو سرش خالی کرد  بعد هردو قهقهه وار میخندیدن و مهران با لهجهی مشهدی یه چیزایی بارش میکرد .یه لحظه رویا دلش خواست  جای اونا باشه یه لحظه با خودش گفت کاش مرد خلق شده بودم از این اندیشه مژه هاش خیس شد . دوباره سر جاش قرار گرفت دیگه صدای اون دو تا نمیومد دلش میخواست دوباره اون دوتا رو بپاد که صدای تقه در اونو به خودش اورد از جاش پرید دستپاچه رو سریش رو مرتب کرد و بلند گفت

_ بفرمایید در بازه      عیرضا در رو باز کرد و در استانه در قرار گرفت

_ رویا خانوم ما داریم میریم ساحل خواستم بدونم شما هم دوس دارین  با ما بیاین ؟  البته دختر نسرین خانومم میان

رویا با خودش فک کرد از اینجا نشستن خیلی بهتره ...دقایقی بعد چهار نفری لب دریا بودن  از ویلا تا ساحل راه زیادی نبود برای همین پیاده رفتند دختر نسرین خانوم نزدیک بیس هشت ساله بود با یه پسر کوچولوی سه ساله که  گذاشته بودش خونه خواهرش لباس محلی پوشیده بود  زنی شاد و سرزنده بود که رفتار گرم و صمیمی با  رویا داشت  انگار سالها اونو میشناسه  علیرضا دنبال فرصتی بود  تا  بفهمه چه اتفاقی برای اینن دختر افتاده یا حداقل ادرس خونشون رو بگیره تا ببرش خونشون  با مهران تنی به اب زدند  رویا و گلنار روی ماسه ها نشسته بودند و در باره چیزای مختلف حرف میزدند  علیرضا چشمکی به مهران زد  مهران گلنار رو صدا زد

_ گلنار خانوم؟

_ بله 

_ مشه  یه لحظه بیاین  گلنار لبخندی به رویا زد و به سمت اندو رفت مهران  گفت

_ مشه کمک مو کنید موخوایم یه ناهار یه جوجه مشت بذاروم  این اقا علیرضا هم تو این فرصت برن از این رویا خانوم ادرسی چیزی بگیرن تا برسونیمشون خونشون  گلنار لبخندی زد و گفت حتما  اصلا شما لازم نیست زحمت بکشید من خودم میرم خونه یه ناهار خوشمزه براتون اماده میکنم ظهر مهمون مایین چون ظهر امیر علی میاد گرسنه  منم زیاد وقت ندارم

مهران از خدا خواسته گفت

_ مزاحم شما نمشم

_ نه بابا چه مزاحمتی  امیر علی هم از اشنایی با شما ها خیلی خوشحال میشه   ... 

علیرضا نمیدونست چجوری شروع کنه سرفه ای کرد تا  رویا که چشم به دریا دوخته بود متوجه اون بشه  رویا سرش رو بالا کرد  علیرضا با فاصله کنارش ایستاده بود  رویا چیزی نگفت علیرضا با انگشتای دستش بازی کرد و گفت

_ میخواستم باهاتون صحبت کنم

_ بفرمایید میشنوم   و همچنان به دریا خیره شده بود امواج ارام اب ارامش  رخوت انگیزی به جانش انداخته بود

_ دیشب بهتون قول دادم کمکتون کنم ...شما میخواین کمکتون کنم؟

_ تو شرایطی نیستم که بتونم چیزی رو انتخاب کنم اگه میذاشتی دیشب بمیرم الان هم راحت شده بودم  هم تو اینجوری تو دردسر نمیفتادی

_ زندگی بالا پایین داره  اگر با قاعده بازی کنی همه چی میفته رو غلطک

_ بعد اون قاعده چیه؟    علیرضا نفس عمیقی کشید و گفت :

_ الان وقت این حرفا نیست  من فقط ازت میخوام برام بگین چه اتفاقی براتون افتاده    رویا پاهاش رو تو شکمش جمع کرد باد با موهای نرمی که از روسریش بیرون ریخته بود بازی میکرد چانه اش را روی زانویش گذاشت و همچنان به دریا خیره ماند

_ نمیتونی کمک کنی

_ چرا؟؟

_ چون اینجوری که بنظر میاد ادم مذهبی هستی

_ چه ربطی داره؟

_ ربطش اینه که از ادمای مذهبی متنفرم    علیرضا اخمش تو هم رفت از گستاخی دختر خوشش نیومد  و به همون تندی پاسخ داد

_ منم نخواستم شما از من خوشتون بیاد  منتها یادم دادن وقتی برا کسی مشکل پیش بیاد  کمک کنم     رویا مثل اسپند رو اتیش از جاش پرید  و همه محبتای اونا رو فراموش کرد  و با عصبانیت گفت:

_ من از شما کمک نخواستم  بهتره برید خدمت خواهرای چادر چاقچولیت کمک کنید     علیرضا مشتاش رو گره کرد و دندوناش رو به هم فشرد میخواست دهنش رو باز کنه و پاسخ دندان شکنی بهش بده اما سعی کرد خودش رو کنترل کنه چند قدم به سمت دریا برداشت و دو تا نفس عمیق کشید  به طرف دختر برگشت و با صدای گرفته ای که میشد کمی خشمگین هم باشه گفت

_ ببین دختر خانوم من نیومدم با شما کل بندازم میدونم حتما الان شرایط روحی بدی داری اما من مقصر نیستم  اگر تو هم بودی میدید یکی میخواد خودش رو بکشه  نمیذاشتی میذاشتی؟   رویا یه لحظه فکر کرد حق با اونه و با لحن ارومتری گفت

_ خیلی خب قبول شما به وظیفتون عمل کردین. اما الان دیگه وظیفه ای ندارین چرا ولم نمیکنید برید؟

_ اخه کجا میخواین برید ؟..چرا بجای کارای غیر معقول به من اعتماد نمیکنید؟

_ من به شما اعتماد دارم

_ پس مشکل کجاست؟

_ مشکل اینه که این مشکل غیر قابل حله

_ شاید شما   فکرتون به جایی نمیرسه شاید اگه مشکلتون رو بگید بشه کاری کرد....

_ ها ها ..شماها فک میکنید از همه بهتر میفهمید  حتما میخوای بعد از شنیدن ماجرا منو نصیحت کنی  که همه گرگن میخوان ما دخترا رو بخورن  تو چی تو هم گرگی؟

_ خوبه همین دیشب طعمه یکی از همین گرگا شدید    رویا یاد فرهاد افتاد  از عصبانیت سرخ شده بود با دست صورتش رو پوشوند  و فریاد زد

_ دست از سرم ورداااار از جاش بلند شد و دیوانه وار به سمت دریا شروع به دویدن کرد علیرضا با تعجب خیره نگاهش کرد  و او همینطور در اب فرو میرفت و به سمت عمق اب پیش میرفت  علیرضا مثل تیری که از چله رها شده  به سمت او دوید

_ دختره دیوونه  چرا اینقد کله شقی توو؟؟؟    علیرضا استین مانتوش رو گرفت و فریاد زد

_ فک کردی خودت رو بکشی چی میشه؟ هاااا؟؟ دو روز نشده همه فراموشت میکنن هیچ کس رو با این کار ازار نیمدی  همه به نبودنت عادت میکنن اونوقت این تویی و اعمالی که انجام دادی نه دنیا نه اخرت

_ مگه خدا همینو نمیخواد  عقده داره منو ببره جهنم  بذار راحتش کنم بذار بهانه لازم بدم دستش از اول کودکیم همش کارش همین بود اگه تنها هنرش اینه که بنده هاش رو ببره جهنم بذار ببره  ولم کن    رویا  دستش رو محکم کشید و کمی دیگر جلو رفت چند تا خانوم با دیدن این صحنه به کمک علیرضا اومدن  و رویا رو محککم گرفتن رویا به زمین و زمان  فحش میداد و درحالی که ناتوان شده بود زد زیر گریه

_ ولم کنییید ...هیچ کس تو این دنیا منو نمیخواد ...هیچ کس نیست منتظرم باشه ...حتی کسی نگرانم هم نیست ..عشقم بهم خیانت کرد اون تنها کسی بود که بخاطرش زندگی میکردم .....خدااااااااااااااااااااا  یکی از زنها محکم اونو بغل کرده بود علیرضا ناراحت به اشکهای او نگاه میکرد  از خودش خجالت کشید که باهاش بد حرف زده زنها اونو به ساحل اوردن و علیرضا ازشون خواست که کمی پیشش بمونن تا ارومتر بشه  بعد از کمی گریه و دلداری دادن  زنها  حالش کمی ارومتر شد  علیرضا جلوش نشست و با لحن مهربانی گفت:

_  نمیخواستم ناراحتتون کنم ...معذرت میخوام    رویا با چشمای  تهی از هر حسی به او خیره شد و با بغض گفت

_ مهم نیست ...

_ میخواین برگردیم ویلا؟   

_ بهتره بری دنبال زندگیت  مگه نیومده بودی بگردی؟...برو خوش باش

_ تا شما  رو به یه جای امن نرسونم ارامش پیدا نمیکنم

_ هیچ دلیلی نداره وقتی بری زود همه چی عادی میشه

_ نه نمیشه ...با من یکی بدو نکن اخرش مجبوری کاری رو انجام بدی که من میگم پس خودتون رو خسته نکنید  دوباره حس مبارزه در  وجود رویا شعله کشید

_ خیلی اعتماد به سقفت بالاست  اگه همین الان داد بزنم بگم این ادم مزاحممه  چیکار میکنی؟ اگه  همه گناها رو گردن تو بندازم و بهت تهمت  بزنم بگم منو دزدیدی بهم خیانت کردی چکار میکنی؟    

علیرضا لبخندی زد و گفت :

_ زود همین کار رو بکن     رویا مبهوت بهش خیره شد

_ نمیترسی ابروت بره؟ تا بیای ثابت کنی  میشی انگشت نشون مردم      علیرضا با همون لبخند گفت

_ من عقلم میرسه به این چیزا شما بفرمایید داد بزنید و همه چی رو بندازید  تقصیر من  یا این کار رو میکنی یا مجبوری تا وقتی برسونمت یه جای امن هر چی گفتم بگی چشم

رویا خواست سر لج و لجبازی شروع به جیغ زدن کنه  نگاهش رو به صورت مردانه و محجوب علیرضا انداخت  علیرضا سرش رو پایین انداخت از جاش پاشد و چند قدم ازش فاصله گرفت  مهران  از دور صدا زد

_ علی حرفاتون تموم نشد بابا ماهی شدوم مو  خوبه نمیخوای خواستگاری کنی ازش  علیرضا اخمی کرد و با دست اشاره کرد

_ میشه حلقت رو ببندی؟       رویا از حرفا و حرکات مهران خندش میگرفت اما داغون تر از اونی بود که عکس العمل نشون بده  علیرضا یهو به سمت رویا برگشت

_ تصمیمت رو نگرفتی؟  رویا روش رو برگردوند و با لحن قهر الودی گفت:

_ اونقد عوضی نیستم که ...  علیرضا لبخندی زد و دوباره جلوی اون نشست و گفت

_ منم دقیقا همینو میگم هنوز اینقد عوضی نشدم که ناموس خودمو ول کنم  تو خطر برمم    رویا با لحن اعتراض امیزی گفت:

_ من ناموستم؟

_ بله ..همه دخترای این سرزمین ناموس  منن  برای حفاظت از ناموسم  جونم رو هم میدم  حتی اگه اون ادم قدر این کار منو ندونه این طرز تفکر منه برام مهم نیست بقیه چی میگن

رویا تحت تاثیر  لحن قاطعانه او قرار گرفته بود با خودش گفت انگار یه درصدم به خودش شک نمیکنه سرش رو پایین انداخت و گفت :

_ من برنمیگردم خونه ..اگه برگردم بابام منو میکشه   علیرضا که حس کرد رویا میخواد باهاش همکاری کنه لبخند پیروزمندانه ای زد و با فاصله ازش رو به دریا نشست

_ بهم بگو چه اتفاقی افتاد اهل تهرانی؟

_ اره

_خب؟

_ خب از کجا بگم؟

_ از اول

_ اولین بار تو تولد فهیمه دوستم دیدمش  پارسال  ، خیلی خوشتیپ بود من زیاد تو مهمونیا با پسرا قاطی نمیشم چون بابام  یه کمی سخت میگیره البته نه اینکه مذهبی باشه ها  نه  بیشتر به خاطر ابروش!! اونروز یه خورده از دست زن بابام دل خور بودم کلا تو خودم یه گوشه نشسته بودم که اومد سراغم بهم گفت افتخار اشنایی میدم؟ منم با لحن سردی گفتم نه اونم زد زیر خنده و گفت اولین دختریم که این حرف و زدم یه خورده با هم حرف زدیم خیلی  جذاب حرف میزد دستم وگرفت و بهم پیشنهاد رقص داد که من نپذیرفتم یعنی کلا خجالت میکشم از این کارا بکنم اما اون دست بردار نبود  اونروز تا اخر مهمونی از کنار من جم نخورد و مدام حرف میزدیم  از همونجا دیگه شروع شد تلفنم رو گرفت و مرتب بهم زنگ میزد و دعوتم میکرد با هم بریم بیرون  یه مدت که گذشت حس کردم خیلی دوسش دارم     علیرضا با اخمهای فرو رفته در هم  با تاسف به دریا خیره شده بود شنیدن این حرفا درد عجیبی تو قلبش مینشوند رویا ادامه داد :

_یه روز اون پیش دستی کرد و از احساسش بهم حرف زد چشمای رویا خیس شد ...صداش شروع به لرزیدن کرد تواسمون بودم انگار دیوونم کرده بود با حرفاش رویا دستاش رو رو گونه هاش گذاشت  بازم داغ شده بودداغتر از هوایی که توش بودن  با صدایی که گریه از توش نمودار بود گفت

_ابراز علاقه هاش مثل رگبار احاطم کرده بود برام هدیه میخرید میرفتیم بیرون چند بار پیشنهاد داده بود منو ببره خونشون که موافقت نکردم اگه یه روز بهم زنگ نمیزد بی قرار میشدم یه مدت کمتر افتابی شد حس کردم جونم داره بالا میاد  بچه ها میگفتن چند باری با یک دختر دیگه دیدنش  باورم نمیشد اخه فک میکردم دارن حسودی میکنن بهم میخوان بینمون رو بهم بزنن یه روز بهش زنگ زدم و ازش پرسیدم گفت:

_ اخه تو بهم اعتماد نداری  چجوری ادامه بدم  درحالی که تو ذره ای منو قبول نداری؟  نمیدونم چی شد؟ خر شدم خواستم بهش ثابت کنم که بهش اعتماد دارم  گف اگه راس میگی میای با من بریم شمال؟ منم قبول کردم به بابام گفتم  مامان مهسا رفته سفر میخوام برم پیشش تنها نمونه  بعد از چند روز میدیدمش نمیدونیی چقد دلتنگش بودم اونم همونجوری مثل قبل گرم و احساساتی بود تا خود شمال دستام تو دستش بود و برام شعرای عاشقونه میخوند  با هم اهنگ گوش میدادیم و اون نوازشم میکرد  هق هق گریش بلند شد  چطوری تونستی فرهاد؟؟ چطوری تونستی؟؟باورم نمیشه همه اون  حرفاش دروغ باشه  به سمت  علیرضا نگاه کرد و ملتمسانه گفت:

_ میشه؟  خدایا نمیتونم درک کنم چجوری تونست ...یکم دیگه گریه کرد رگهای علیرضا از ناراحتی و عصبانیت متورم شده بود اما سکوت کرد تا  رویا خودش ادامه بده  یه اب پرتغال بهم داد  که فک کنم خواب اور توش ریخته بود  چون خیلی زود خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم نیمه عریان رو تختم بدنم کوفته بود حس بدی بهم دست داد وققتی اومد ازش پرسیدم این چه وضعیه خندید و گفت

_ سخت نگیر عزیزم بیا این دو سه روز حسابی خوش باشیم ...داغ شدم یعنی  خشکم زد چطوری میتونست اینهمه بی شعور باشه و منو بیهوش کنه  بهش گفتم مگه تو شعور نداری؟؟

_ گفت دست خودم نبود از دستای لطیفت معلوم بود چه.... رویا حرفش رو خورد  و علیرضا طاقت نیاورد از جاش بلند شد و چند قدم دورو بر راه رفت اعصابش حسابی بهم ریخته بود صدای گریه رویا دوباره بلند شد احساس حقارت میکرد احساس یه تفاله  بهش دست داده بود کهدیگه هیچ ارزشی نداره مهران اومد جلو و به علیرضا گفت

_ چی شده؟

_ هیچی؟ مهران نگاهی به  دور و برش کرد و گفت

_ با کولی بازیهای این دختره حسابی تابلو شدیما  بهتره بریم ویلا اونجا حرف بزنیم  علیرضا با رفتار عصبی گفت

_ نه تو محیط بسته نمیتونم باهاش حرف بزنم  برو فک نکنم دیگه زیاد طول بکشه  علیرضا دو تا نفس عمیق کشید و نزدیک رویا رفت و با صدای بمی گفت

_ خواهش میکنم سعی کنید خودتون رو کنترل کنید دارن نگامون میکنن  رویا شونه هاش رو بالا انداخت

_دیگه برام مهم نیست ...تو رو خدا بذار خودم رو راحت کنم   

_ دیگه نمیتونی خودت رو راحت کنی ...اما شاید بتونی وضعت رو بهتر کنی

_ چجوری؟   علیرضا سری تکون داد و گفت

_ حالا به وقتش میگم فقط بگو طرف چی شد گذاشت رفت؟

_ نه  منو دو سه روز اونجا نگه داشت و بعد از اونکه فهمید من  باهاش همکاری نمیکنم  چندین بار بهم تعرض کرد بعدم دوباره خوابم کردو انداخت گوشه جاده  نه ادرس ویلا رو میدونم نه میدونم الان کجاست وقتی بیدار شدم همه بدنم درد اومده بود سرم داشت میترکید  چند قدم که برداشتم رسیدم به  همون پلی که  منو اونجا دیدی دیگه طاقت اونهمه تحقیر رو نداشتم خواستم خودم رو نابود کنم که توو دوستت رسیدین  با شرمساری صورتش رو با دستاش پوشوند

_ قبول دارم اشتباه کردم باهاش رفتم اما..اما بخدا من ...من یه هرزه نیستم .... دوباره زد زیر گریه پرده اشکی روی چشمای علیرضا شکل گرفت درحالیکه دندوناش رو به هم میفشرد  گفت

_ اون بی شرف کثافت رو پیداش میکنم...ماشینی که باهاش اومدین چی بود؟

_یه پرشیای  نوک مدادی

_ ماشین خودش بود؟

_ نمیدونم اخه از اون بچه مایه دارا بود چند باری با ماشینای مختلف میومد میگفت بابام بنگاه معاملات ماشین داره  هر ماشینی بخواد برمیداره  پاشو بریم جایی که انداخته بودت نشونم بده  علیرضا، مهران رو صدا کرد و همه راهی ویلا شدند  علیرضا مثل یک کاراگاه با دقت از رویا سئوال میکرد و رویا با تعجب سعی میکرد دقیق جواب بده حتی شماره اون دوستی رو هم تو جشن تولدش  با فرهاد اشنا شده بود رو هم گرفت همینطور شماره دوستای پسر فرهاد که  رویا میشناخت  رویا نمیفهمید که علیرضا چرا اینقدر مصره  که این فرهاد رو پیدا کنه تو دلش خوشحال بود  چون میتونست انتقام سختی از اون  اشغال بگیره

ظهر دیرتر به خونه گلنار رسیدن اما ناهار خوشمزه گلنار  حسابی همشون رو غافلگیر کرد



مرتبط با : رمان جادوی عشق
برچسب ها : رمان-رمان جادوی عشق-رمان عاشقانه-
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/07/8
زمان : 06:49 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس