تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق ( قسمت پنجم)

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق ( قسمت پنجم)
نظرات () |

سلام 
امروز سر سفره با  حامد همسرم نشسته بودیم بهم میگه عیززم غذاتو کامل بخور جون بگیری 
من:کلیم ذوق کردم تو چشاش با محبت نگاه کردم   چشاش رو گرد میکنه با لبخند میگه چیه چرا ینجوری نگالم میکنی؟ اخه پس فردا عید قربون باید حسابی پروار شی دیگه !!!!
من:
حامد:    اخه من چیکار کنم از ست این ادم

عید همتون مبارک    


قسمت پنجم رمان تو ادامه مطلب 

بعد از اینکه مهران رو در خونشون پیاده کرد یه راست رفت خونه خونه خالی یاداوری کرد که خونوادش برای عمل پدر رفتن شیراز  با همون لباساش رو پتو دراز کشید در حالیکه به سقف خیره شده بود صدای مادر در گوشش پیچید :

_ سلام علیرضا خوبی مادر؟

_ سلام مامان         مائده که کنار مادرش نشسته بود متوجه شد علیرضا زنگ زده فوری گشی مادر رو زد رو بلند گو 

_ سلام داداش گریز پایم   علیرضا لبخند گرمی  زدو چهره خنده رو و شاد خواهر رو در ذهنش تصور کرد 

_ علیک سلام خواهر عزیزتر از جانم  خوبی مائده خانوم ؟  مائده لبخندی زد و گفت

_ نه به خوبی شما... خوش گذشت؟

_ چی خوش گذشت

_ ای بابا شمال دیگه

_ اره 

_ ببینم پری دریاییم شکار کردی؟       علیرضا لبخند شیطنت باری زد و گفت

_ اوووف چه شکاریم کردم از نوع رویاییش  بعد خنده معنی داری کرد و رو به مادر پرسید

_ بابا چطوره

_ خوبه .... مائده بی توجه به سئوال علیرضا گفت:

_ باید هممه کارایی که کردین ریز ریز تعریف کنی برام هاااا   علیرضا خندید گفت

_ نمیگم تا از فضولی بترکی  مائده خواست چیزی بگه که مادر گفت

_ عههههه بچه ها ول کنید دیگه  اینجام دست ورنمیدارید.......

  *************************

رویا کلی دروغ گفته بود تا بتونه پدر رو مجاب کنه که نتونسته این چند روز باهاشون تماس بگیره اما چشمای درشت زن باباش که خیره مونده بود بهش معلوم بود نقشه های زیادی براش کشیده فقط خدا خدا میکرد تا  این زن باباش هوس کاراگاه بازی به سرش نزنه و قضیه همونجا تموم شه . همینطورم شد گلاره  پنهانی با  مهسا تماس گرفت و مهسا  ازش تشکر کرده بود که اجازه دادن رویا بره پیشش خلاصهگلاره رو  پیچونده بود  .حالا مهسا  مث یه دختر دردونه لوس خودش رو به باباش چسبونده بود و براش زبون میریخت  باباش هم از خدا خواسته  حسابی نوازشش کرده بود این اولین باری  بود که پدر اینجوری رویا رو مورد مهر خودش قرار میداد .

علیرضا خیلی دوندگی کرد برا جور کردن پول اما فایده نداشت هر کی که به ذهنش میرسید رو انداخت و هر جا که فک میکرد وام میدن رفت اما هیچ کس نمیتونست اون همه پول بده ، رو هم رفته ده میلیون  جور کرده بود اگر ماشینشم میفروخت فوقش بیس میلیون دیگه دستش رو میگرفت بقیه رو باید چکار میکرد ؟ چنگی از روی بی چارگی به موهاش زد که گوشیش زنگ خورد شماره ناشناس بود

_ بله؟    صدای ظریفی پشت خط به گوشش طنین انداز شد

_ ا..ا..الو؟ ...سلام

_ سلام عیلکم ...بفرمایید؟   یه مکث کوتاه

_ نشناختید؟     چرا شناخته بود  اما نمیخواست به روی خودش بیاره

_ معرفی نمیکنید؟

_ رویا هستم اقا علیرضا     لبخند کجی رو لب علیرضا جا خوش کرد که خودشم نفهمید خواستگاهش از  کجاست با لحن مودبانه ای گفت

_ بله ...خوب هستید  رویا خانوم؟  رویا با صدای لرزانی گفت

_ نه زیاد    اخمی مهمان ابروهای مشکی و پر پشت علیرضا شد

_ چیزی شده؟

_ بله.....راستش....فرهاد امروز زنگ زد و ازم حق السکوت خواست...گفت اگه بهش سی میلیون ندم ابروم رو میبره    بعد با صدای ارومی زد زیر گریه نمیخواست علیرضا صدای گریش و بفهمه اما علیرضا فهمید  اخمش بیشتر تو هم رفت ارواره هاش به هم فشرده شد

_ بی شرف نامرد ....تو چی گفتی بهش ؟  رویا اب دهنش رو قورت داد انگار میخواست بغضش رو قورت بده اما تو گلوش گیر گرد با صدای گرفته ای به سختی گفت:

_ فقط ادرس محل قرار رو ازش گرفتم خیلی ترسیده بودم ....با ناله ای گفت علیرضا چارستون بدنم داره میلرزه    یه چوری این جمله رو بیان کرد  که علیرضا مجبور شد  گوشی رو از گوشش فاصله بده  هجوم خون به مویرگهای مغزش  اونو ملتهب کرد  نفس عمیقی کشید و با همون اخم گفت

_ یه قرونم به اون  مرتیکه نمیدی هااا

_ پس چیکار کنم؟

_ فردا ساعت چند قرار گذاشت ؟

_ ساعت  هشت شب  تو همون پارکی که همیشه با هم قرار میذاشتیم  خیلی خب  فردا بهت میگم باید چیکار کنی نگران نباش فقط باشه؟  خودش با پای خودش اومد تو دام  کاری میکنم با دماغاش خط بکشه مرتیکه ... بقیه حرفش رو خورد    رویا لبخند گرمی نشست  رولباش  بی اختیار گفت

_ خدا تو رو گذاشت سر راهم ..واقعا نمیدونم اگه شما نبودید....    عرق سردی رو پیشونی علیرضا نشست حرف رویا رو نیمه گذاشت

_ اصلا نیاز به تشکر نیست رویا خانوم

_ شما خیلی با معرفتین ..خیلییی           علیرضا اب گلوش رو قورت داد و با دستپاچگیی گفت

_ حالا فردا همدیگه رو میبنیم  فقط  فردا هر وقت لازم شد خودم باهاتون تماس میگیرم دیگه لازم نیست شما تماس بگیرید

_ باشه

_ خدا حافظ

_ خدا نگهدارتون

زنگ زد به مهران  تا بهش خبر بده ...

رویا اومد سر کوچه و سوار ماشین علیرضا شد مانتوی مشکی نسبتا گشادی پوشیده بود با یه شال لاجوردی این شال به پوست گندمی و  صورتش گردش خیلی میومد  زیاد اهل ارایش غلیظ نبود نهایتا یه ریمل  با یک رژکمرنگ میزد اگه میخواست ارایش کنه

_ سلام

_ سلام علیکم             مهران هم زیر لب پاسخ داد  علیرضا بی کلام حرکت کرد بعد نیم نگاهی از تو اینه به رویا انداخت

_ دیگه باهاتون تماس نگرفت؟

_ نه

_ خب  ببنید رویا خانوم  من و مهران از دور مواظب شماهستیم شما رو نیمکت  محل ملاقاتتون میشینید  بلافاصله که دیدینش  از جاتون پا شید تا ما هوا دستمون بیاد بعد وقتی خواست پول رو ازتون بگیره  یکمی سعی کنید بگیریدش به حرف اونوقت منو مهران میایم حال اون بچه پررو رو میگیریم  فهمیدی؟

رویا لبخندی زد و گفت

_ بله فهمیدم       ولی اضطراب همه وجودش رو گرفته بود علیرضا دوباره نیم نگاهی بهش انداخت و گفت

_ نگرانین؟

_ بله خیلی

_ نگران نباش حالا ببین چجور مادرش رو به عزاش بنشونم   مهران پخی زد زیر خنده  علیرضا با تعجب نگاش و و زیر لب گفت

_ مرضضضض  نگفتم تو حرف نزن؟     مهران نمیتونست جلو خندش رو بگیره  علیرضا ادامه داد

_ چه مرگته؟ مهران لابلای خنده هاش سرش رو نزدیک علیرضا برد و زمزمه کرد

_ اقای سوپر من  فقط به داد دختر خانوما میرسی؟ یا به همه سرویس میدی؟    علیرضا لبخندی زد و سری تکون داد

_ تو ادم نمیشی مهران             مهران نیشش تا بناگوش باز بود و جلوش رو نگاه میکرد و رویا کنجکاوانه اون دو تا رو میپایید نرسیده به پارک  علیرضا رویا رو پیاده کرد و رویا پیاده  بقیه راه رو رفت او دوتام دورادور تعقیبش میکردن رویا روی یه نیمکت نشست نگاهی به دور و برش انداخت نه فرهاد رو میتونست ببینه نه اون دوتا رو  دلش شور میزد به ساعتش نگاه کرد از اینکه دوباره با فرهاد روبرو بشه مو به تنش راست میشد هنوز صحنه های شنیعی که فرهاد براش خلق کرده بود جلو چشمش رژه میرفت حتی شبها هم کابوس میدید دوباره نگاهش رو چرخوند اینجا همونجایی بود که زمزمه های عاشقانه فرهاد اونو از خود بی خود میکرد درست رو همین نیمکت بود که برای اولین بار دستاش رو یه نامحرم لمس کرد و وقتی دستش رو کشید عقب فرهاد بهش گفته بود

_ هر مردی ارزو داره عشقش به پاکی تو باشه    قطره اشکی از گوشه چشمش پایین چکید و زمزمه کرد

_ چرا نذاشتی پاک بمونم   از پشت سر صدایی توی گوشش طنین انداز شد

_ تقصیر خودت بود عزیزم    مو بر تن  رویا راست  شد با عجله از جاش بلند شد و با وحشت به چهره  خندان فرهاد نگاه کرد اب دهنش خشک شد و دستاش شل شده بود فرهاد نگاهی کرد و گفت

_ اعتراف میکنم که خیلی دلم برا اون نگاه  معصوم تنگ شده بود  خوبی زیبای من ؟؟     رویا اخماش رو تو هم کشید و با عصبانیت گفت

_ خفه شو احمق       فرهاد زد زیر خنده

_ قربون ااون اخمت برم من  گفته بودم وقتی عصبی میشی با نمکتر  میشی نگفته بودم ؟    رویا عصبانی گفت

_ خیلی پستی  فرهااد خیلییی نامردی خیلی عوضی و اشغااالی  

_ آ .. آ  ..آ  دختر خوب قبلنا با ادبتر بودیا ....تو جای من بودی چیکار میکردی؟ دختر به این خوشگلی با اون بدن ...    رویا تقریبا جیغ زد

_ خفه شوووو      فرهاد ناخونش رو روی لبش گذاشت

_ هییییش   خیلی خب مسخره بازی بسه اون پولا رو بده و راحت برو به زندگیت برس رویا با خودش گفت پس چرا این دوتا نمیان

_ هییی با توام خوشگله .. میگم پولا رو رد کن بیاد    رویا با نگرانی نگاش کرد

_ از کجا معلوم الان بهت پول بدم فردا دوباره پیدات نشه ؟

_ دیگه دیگه  البته یه راهیم هست که دیگه این اتفاق نیفته

_ چه راهی؟

_ هروقت خواستمت دم دستم  باشی  بعد با چشمای هیزش نگاهی به سر تاپای رویا انداخت، رویا تقریبا داشت منفجر میشد

_ کثافت  بی شعووووور گم شو برو        فرهاد نگاهی به دور و برش انداخت همونجور که میدونست تو اون ساعت اون منطقه از پارک خیلی خلوت بود چون نور پردازی خوبی نداشت کسی اونورا نمیومد  خودش رو با یک حرکت به رویا نزدیک کرد و با چشمای هرزش تو چشمای رویا خیره شد دو طرف بازوش رو گرفت و گفت

_ پولا رو اوردی یا نه؟   بعددست کرد تا به زور کیف  رویا رو ازش بگیره رویا نزدیک بود قبض رو بشه   کیفش رو محکم  گرفته بود  و جیغ میزد

-  ولم کن لعنتی          یک نفر به ارومی زد سر شونه فرهاد، فرهاد رویا رو رها کرد  با ترس برگشت عقب  مشت محکمی به دهانش حواله شد ونقش زمین شد علیرضا یقه لبااسش رو گرفت و از جاش بلندش کرد  و با عصبانیت فریاد زد

_ چه غلطی داشتی میکردی هااان ؟؟؟ چه غلطی کردی تو   فرهاد که حسابی غافلگیر شده بود سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و یقش رو  از دست  اون در بیاره که پلیس وارد عمل شد  رویا چشماش با تعجب باز مونده بود پلیس با اسلحه رو سر فرهاد گذاشت و بهش دستور داد بی حرکت بمونه  فرهاد با چشمای گشاد به رویا خیره شد

_ تو پلیس خبر کردی ؟؟    رویا با ناباوری به علیرضا خیره شد  مهران در حالیکه سرش رو میخاروند گفت

_ کار مو بود   علیرضا نگاهی به مهران کرد . گفت

_ پس بگو کجا در رفتی  من فک کردم ترسیدی       پلیس فرهاد رو سوار ماشین کرد و از اونا  هم خواستن که به اداره اگاهی برن    مهران در حالیکه میخندید گفت

_ دست شما درد نکنه دیگه، مایو ترس  مو که تنایی شیش نفرو حریفوم   علیرضا خندید اما رویا نگران بود  علیرضا میدونست دلیل نگرانی رویا چیه گفت

_ نگران نباش رویا خانوم  میگیم پسره میخواسته زورگیری کنه بهتر شد گیر افتاد اگه گیر نمیفتاد  معلوم نبود با چند نفر این کار رو بکنه  رویا گفت

_ بگم به چه بهانه ای میخواسته زور گیری کنه

_ بهانه نمیخواد بگید تو پارک نشسته بودید که اومده اول مزاحمتون شده بعدم خواسته  کیفت رو ازت بگیره بعد اونوقت شماها از کجا میدونستین پلیس رو خبرکردین  ر

_ مهران وقتی میبینه  این اقا برا شما مزاحمت ایجاد میکنه با پلیس تماس میگیره مکالمتون یه ده دقیقه ای شد گمونم ... نگران نباش قول میدم خونوادت اصلا تو جریان این شکایت قرار نگیرن من خودم همه کارات رو میکنم

_ حتما اونا با خونوادم تماس میگرن

_ سوار شو  نگران نباش    رویا با نگرانی سوار شد  مهران با لحن جدی گفت

_ ببینید رویا خانوم اکثر خانومایی که مث شمان از ترس ابروشون از شکایت علیه  نامرداییی مث فرهاد خودداری موکونن برا همین بی شرفام هر کاری دلشون موخواد موکنن

_ میدونم حق با شماست اما اگه  خونوادم بفهمن غوغا میشه

_ نترس مو  نمذارم بفهمن اصلا  شما مسئله شمال رو مطرح نکن  اما به جرم زورگیری و مزاحمت میشه یکی دوسال بره زندان تا بعدم خدا بزرگه شاید  شرایطی پیش اومد و شما تونستد واقعیت رو به پلیس بگد

رویا نگران بود و با کمک علیرضا شکایت نامش رو تنظیم کرد و شماره علیرضا رو تو متن شکایت نوشت تا پلیس با خونه  تماس نگیره  بعدم یه وکالت نامه به علیرضا داد تا کاراش رو انجام بده  همه این کارا رو علیرضا بهش یاد داد  ساعت نزدیک یازده بود علیرضا کارش تموم شد و خواست رویا رو برسونه خونه  با کنجکاوی به رویا گفت

_ خونوادتون اجازه میدن تا این ساعت بیرون باشید؟  رویا من و منی کرد و گفت

_معمولا نه ...بهشون گفتم میخوام با دوستام  برم کنسرت موسیقی  علیرضا از اینه نگاهی بهش انداخت

_ دیگه به هیچ بهانه ای تا این ساعت  بیرون نمیموونی هااا    رویا اخماش رو تو هم کشید و گفت

_ شما هم نمیگفتید خودم میدونستم تا این ساعت نباید بیرون باشم   علیرضا ابروهاش رو بالا انداخت و دیگه چیزی نگفت کمی که جلوتر رفتن رویا با خجالت گفت

_ من خیلی شرمنده شمام    علیرا جلوش رو نگاه میکرد

_ چرا شرمنده ؟

_ خب همش برا شما دردسر ایجاد میکنم اونم تو این وضعیت شما

_ کدوم وضعیت؟

_ بیماری پدرتون رو میگم حتما خیلی گرفتارید    علیرضا آهی کشید و گفت:

_ نه بابا زحمت  چیه  هر وقت دیگه هم به کمک نیاز داشتی بگو در خدمتم     رویا سرش رو پایین انداخت

_ شما خیلی خوبید           علیرضا سعی کرد حرفای رویا رو نشنیده بگیره و سکوت کرد تا رویا ادامه نده اما رویا ادامه داد

_ پول جور کردی؟

_ جور میشه ایشالله   رویا فکر کرد عجب موجودیه اخه چرا اینقد سرتق بازی درمیاره بعد ادامه داد

_ میخوام یه خواهشی ازتون بکنم

_ چه خواهشی؟

_ خواهشا فردا با من بیاین  و پول رو از من قبول کنید ...قرضه بعدا همش رو پس میدید     علیرضا تو موقعیت سختی بود از یه طرف نمیخواست از رویا پولی بگیره و از طرفی میدونست به هیچ عنوان نمیتونه به این زودی پول جور کنه

_ اخخه داییتون چجوری راضی میشه اون چک رو امضا کنه    رویا لبخندی زد و گفت

_ راضی میشه تو این سالها اینقدر از قبل این کارخونه خورده که روی منو زمین نندازه تازه من رگ خوابش تو دستمه  در ضمن دایی من خیلی ادم دست به خیریه  میدونم این کار رو میکنه

علیرضا ابروش رو بالا انداخت و سر کوچه  رویا توقف کرد من همینجا نگه میدارم تا شما برید خونتون نیام در خونه بهتره

_ باشه ......خب چه کار کنم ؟ فردا میاین با هم بریم کارخونه پیش دایی؟    علیرضا لبخندی زد و گفت

_ فردا ساعت هفت و نیم همینجا  مشکلی ندارید؟     رویا لبخند پیروزمندانه ای زد

_ نه.... پس تا فردا    علیرضا هم با لبخند گفت

_ خدا حافظ

ادامه دارد......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/07/22
زمان : 06:33 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس