تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق ( قسمت ششم)

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق ( قسمت ششم)
نظرات () |







سلام 
این عید با شکوه رو به همه شما دوستان خوبم تبریک میگم  یه چیزی بگم؟ یه مدتیه هیچ عیدی خوشحالم نمیکنه  وقتی میخوام خوشحال بشم یاد بعدش میفتم  بعدش که چه بر خاندان پیغمبر گذشت خدایا  با مژده ظهور مولامون دل هممون رو به معنی واقعی شاد کن  خدایا  به بی عرضگی ما نگاه نکن به غمهای دل مهدی نگاه کن به  دردی که شیعیان و مسلمانان در همه دنیا میکشن خدایااا تموم کن این شب ظلمات رو  به بزرگی  این روز قسمت میدم تمومش کن



دوستان خوبم هنوز خونه نت ندارم  نمیتونم بیام تو وبتون دعوتتون کنم  اگه بتونم هر دوشنبه یا سه شنبه بروز میشم امیدوارم یاد این خواهر کوچیکتون باشید و یه سر بزنید 

قسمت ششم رو در ادامه مطلب میذارم 

مانتوی خفاشی مشکی رنگی با حاشیه های طرح اسلیمی پوشیده بود با یک شال چروک بنفش چون مانتوش استین نداشت استینک سفید رنگی پوشید تا جلوی علیرضا معذب نباشه و کفشای اسپرت  سیاه و سفید  تو اینه به خودش نگاه کرد خیلی خوب بود لبخندی به خودش زد رفت تو اشپزخونه هنوز گلاره بیدار نشده بود با اینکه میتونستن خدمتکار بگیرن اما گلاره اصرار داشت زن باید خودش برا شوهرش غذا اماده کنه و به شوهرش برسه با همین روشها پدر رویا رو مسحور خودش کرده بود رویا دو تا لقمه نون پنیر تو دهنش گذاشت و یه لیوان شیر سر کشید به ساعتش نگاه کرد ده دقیقه وقت داشت به ارامی از خونه خارج شد و رفت سر کوچه نگاهی به طرف خیابون انداخت  ماشین علیرضا جلوی پاش ترمز کرد . با تردید خواست در جلو رو باز کنه اما یهو ترسید علیرضا دوباره اخماش بره تو هم در عقب رو باز کرد و نشست  علیرضا خوشش اومد لبخندی زد و گفت

_ سلام     رویا با لبخند پاسخ داد

_ سلام  صبح بخیر

_ صبح شمام بخیر      بعد راه افتاد یکمی که رفت پرسید

_ خب کجا برم؟  رویا ادرس رو از قبل نوشته بود کاغذ رو به علیرضا داد  علیرضا نگاهی به ادرس انداخت و  ادرس رو گذاشت جلوی فرمون فاصله زیادی تا کارخونه داشتن شاید یک ساعت دیگه هم نیرسیدن علیرضا پاش رو رو گاز گذاشت رویا غرق ارامش بود نمیدونست چرا در کنار علیرضا اینهمه اروم میگیره با لبخند کمرنگی که رو لبش بود بیرون رو نگاه میکرد  علیرضا سکوت رو شکست

_ نامادریتون به قضیه شمال مشکوک نشد؟

_ نه ..این روزا خیلی سرگرمه زیاد بهم گیر نمیده

_ پدرتون چی؟

_ اونم سرش خیلی شلوغه  پی گیری قضیه رو سپرد به گلاره اونم زنگ زد مهسا  مهسام  پیچونده بودش

_ جالبه

_ چی جالبه ؟

_ شما اینقد ترسیده بودین من فک کردم الان تو زندان زندگی میکنید  و کلی روتون نظارت دارن

_ نه خب زندان که نه ..من ازادی های زیادی دارم اما بحث کار فرهاد خیلی وحشتناک بود اونم برای من ....تو شرایط سختی بودم اصلا عقلم کار نمیکرد ...اگه شما نبودید حتما مرده بودم

علیرضا لبخندی زد و گفت

_ یادت باشه تو لحظات سخت فقط به این فک کن که این سختی هم با زمان میگذره و شاید فردا روز بهتری باشه             رویا لبخندی زد و به چشمای علیرضا از تو اینه نگاه کرد

_ من تو شراط سخت اصلا نمیتونم فک کنم   علیرضا بی صدا خندید  ورویا سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد و مشغول دید زدن بیرون شد

یک ساعت بعد اونا در کارخونه بودن نگهبان جلوی در جلوی ورود علیرضا رو گرفت رویا سرش رو از پنجره بیرون کرد وگفت

_ اقای رحیمی  زنجیر رو بندازید لطفا      نگهبان تا رویا رو دید با لبخند گفت:

_ خانم پژواک سلام چشم ببخشید ندیدمتون تو ماشین  رویا دستی بالا کرد  و نگهبان اجازه ورود داد جلوی ساختمان مدریت  نگهداشت  رویا در حالی که در ماشین رو باز میکرد گفت

_ من میرم مذاکراتم که انجام دادم بهتون خبر میدم   شما همینجا منتظر باشید

  علیرضا با سر قبول کرد  وقتی  درحالی که رویا میرفت تا با داییش صحبت کنه علیرضا از ماشین پیاده شد تا بهتر فضای بیرون رو ببینه کارخونه نسبتا بزرگی بود بخش تولید دو تا ساختمون اونور تر بود و بینش دو تا سوله بزرگ بود که علیرضا احتمال میداد انبار باشه یه پارکینگم برای ماشینهای کارگران و پرسنل تو همون حیاط اختصاص داده بودن  لبخندی زد و گفت

_ ای خدا چقدر اختلاف بین بنده هات قرار دادیا این کارخونه فقط یکی از اموال این دختر بچست دوباره لبخندی زد و گفت

_ با اینهمه میخواست خودش رو نابود کنه       تقریبا بیست دقیقه طول کشید که گوشیش زنگ خورد رویا بود

_ بله؟

_ علیرضا بیا بالا طبقه اول اتاق دوازده که مدریته  داییم میخواد ببیندت

_ باشه     علیرضا بی تعلل راه افتاد ساختمان نسبتا زیبایی بود زیاد توجهی به اطرافش نکرد و سریع خودش رو به اتاق مدریت رسوند منشی با دیدن علیرضا لبخندی زد و پرسید

_ اقای موحد؟

_ بله

_ بفرمایید تو  اقا منتظرتونن    با یک لبخند تقه ای به در زد که رویا در رو براش باز کرد و با لبخند گفت

_ بیا تو     دایی رویا از جاش به احترام علیرضا بلند شد

_ سلام  علیکم   علیرضا از تعجب  دهنش باز موند چقد جووون بود به زور اگه سی سال داشت  اما زود خودش رو جمع کرد

_ سلام علیکم  رفت جلو با دایی  رویا دست داد و دایی از پشت میز اومد کنار و تعارف کرد رو مبلای چرم راحتی که دور اتاق بزرگش چیده بود بنشینه روی روبروی اونا نشست و با لبخند به اونا نگاه میکرد  برخورد گرم دایی همه تصورات علیرضا رو بهم ریخت  علیرضا لبخندی زد  و متانت همون نقطه ای که دایی تعارف کرده بود نشست

_ پس علیرضا شمایید  این خواهر زاده من اینقد از شما  تعریف کرد که من مشتاق شدم شما رو ببینم  علیرضا نگاهی به رویا انداخت و خجالت زده سرش رو پایین انداخت

_ هرچی ایشون گفتن اغراق بوده    دایی خنده کوتاهی کردو گفت

_ نه ظاهرا اینطور نیست شما جوان  برازنده ای هستین

_ لطف دارید شما

_ تحصیلاتتون چیه

_ دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی هستم

_ به به ...چه رشته با ابهتی  علیرضا خنده کوتاهی کرد و دوباره شرمنده سرش رو پایین انداخت

_ شغلت چیه اقای موحد

_ پدرم حسابدار یه شرکت بودن من لیسانسم حسابداری بوده الان که ایشون بیمارن و نمیتونن به کارشون برسن من بجای ایشونم 

_ اها ...خب .. بعد ببخشید که من یکی رک هستم ممکنه کارت دانشجویی تونم ببینم   علیرضا دستپاچه گفت

_ نه خواهش میکنم بعد از تو جبیب پیرهنش کارت دانشجوییش رو به دایی داد و اون با دقت به کارت خیره شد و کارت رو به علیرضا برگردوند

_ چرا دیروز به رویا کمک کردی؟   علیرضا با تعجب به رویا نگاه کرد  رویا لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت با خودش گفت پس چرا با من هماهنگ نکردی رویا؟

_ خب!! خب چکار باید میکردم؟ میذاشتم یه نامرد یه دختر رو جلوی چشم من تلکه کنه

_ نترسیدی بهت صدمه بزنه؟

_ مال این حرفا نبود      دایی خنده بلندی کرد وگفت

_ نه جدی  جدی بچه  با مرامی هستی  ازت خوشم اومد

_ ممنون لطف دارید

_ رویا میخواد باباش از این قضیه چیزی نفهمه البته تعجبیم نداره بابای رویا خیلی رو ابروش حساسه یعنی تو این زمینه یکمی وسواس داره برا همین رویا منو بیشتر از پدرش محرم اسرار میدونه بعد چشمکی به رویا زد و خندید   رویا همچنان لبخند میزد 


    سپس درحالیکه بلند میشد تا پشت میزش بنشینه گفت

_ رک بگم این پول زیادیه و من فقط بخاطر خواهر زاده عزیزتر از جانم این کار رو میکنم  چون به طرز شگفت انگیزی در عرض یک روز اعتماد شدیدی به شما پیدا کرده هرچند برام خیلی تعجب انگیزه اما  بهر حال این پول اونه و باید یاد بگیره چجوری خرجش کنه اگر اشتباه کنه یا درست تصمیم بگیره همه اینا تجربیات ارزشمندی براش میشه بعد چند برگه رو به طرف علیرضا گرفت و گفت

_ ممنون میشم این سفته ها رو امضا کنید       علیرضا بدنش سست شد

_ سفته؟

_ بله ...خب شما که توقع ندارید من اینهمه پول رو همینجوری بدم دست شما؟؟

علیرضا جا خورده بود اما سعی کرد خودش رو نبازه

_ البته که نه ...سفته ها رو گرفت

_ پنج تا سفته بیست میلیونی

_ علیرضا با ناچاری امضا کرد چاره دیگه ای نداشت بهر حال هیچ کس دیگه  قادر نبود چنین پولی بهش قرض بده اونم بدون ضمانت     دایی لبخندی زد و چک صد ملیونی رو بی تعلل نوشت و امضا کرد چک رو بطرف رویا گرفت رویا ب لبخند چک رو گرفت و امضا کرد و به سمت علیرضا گرفت

_ علیرضا وقتی مبلغ رو چک رو خوند لبخندی زد و از جاش بلند شد

_ ازتون خیلی ممنونم اقای؟

_ اسم منو بهشون نگفتی رویا؟

_ ارش هستم ارش نعمتی

_ ممنون اقای نعمتی ببخشید وقتتون رو گرفتم

_ خواهش میکنم ...اقا علیرضا؟

_ بله؟

_ میتونم  رو کمکتون به خواهر زادم حساب کنم؟ لازم نیست براش وکیل بگیرم؟

_ نه اصلا من خودم همه کاراش رو میکنم  بسپرینش به خودم   ارش خنده کوتاهی کرد و گفت

_ الان دیگه خیالم راحت شد مطمئنم پسر با عرضه ای هستی   ووقتی  رویا از در خارج شد  ارش خیلی سریع خودش رو به علیرضا رسوند و  زیر گوشش گفت

_ فقط مواظب باش قضیه هندی نشه چون اونوقت من تحملم تموم میشه  بعد چشمکی به علیرضا زد  اخمی بر ابروهای علیرضا نشست برگشت به طرف ارش و با لحن نیمه عصبانی گفت

_ خیالتون راحت باشه شما مواظب خواهر زادتون باشید  من حواسم جمعه     ارش لبخندی زدو گفت

_ میدونم حواست هست خواستم بهت بگم ازش دلبری نکنی از حالا بدون راه به جایی نخواهد برد

_ من چنین قصدی ندارم    علیرضا خیلی بهش برخورد چک رو در اورد و به سمت دایی گرفت

_ من به پول شما نیازی ندارم اقا بهتره همین حالا همه چی تموم شه      رویا برگشت و گفت

_ چیزی شده دایی؟   دایی لبخند مصنوعی زد و گفت

_ نه عزیزم تو بیرون باش  دوستتم الان میاد    واژه دوست اخم علیرضا رو شدیدتر کزرد

_ من دوست ایشون نیستم  چک رو تو جیب ارش گذاشت و گفت

_ لطفا سفته های منو بدید من پشیمون شدم      ارش خنده کوتاهی کرد و گفت

_ چه دل نازکی پسر تو  بعد با لحن حق به جانبی گفت

_ بهم حق نمیدی  اقای موحد؟ اون یه دختر احساساتی مامانیه که شدیدا از نبودن مادرش تنهاست این جامعه پر از ادماییه که میتونن هر کدوم به راحتی دل چنین دختری رو به هوای پولش ببرن ...اون فقط نونزده سالشه و من خیلی نگرانشم   علیرضا سرش رو پایین انداخت نفس عمیقی کشید وگفت

_ من بهتون حق میدم   ارش چک رو مجددا به طرفش گرفت و گفت

_ بابت پول اصلا نگران نباش اما حتی یه لحظه به چشم دیگه ای غیر از خواهرت نگاش نکن اگر مواظب رفتارت باشی دل اونم سر جاش میمونه  

_ از طرف من خیالتون راحت باشه اگرم نمیگفتید من ادم این کارا نبودم

_ خیلی خوبه بعد چک رو تا کرد گذاشت تو جیب علیرضا و دستش رو  رو شونه اون گذاشت

_ امیدوارم از اعتمادم نتیجه بد نبینم    بعد چشمکی بهش زد و با دست اونو به بیرون راهنمایی کرد

در طول راه اخمای علیرضا تو هم بود و رویا زیر چشمی اونو می پایید

_ بخاطر سفته ها ناراحتید؟  علیرضا با همون اخما به جلوش خیره شده بود

_ نه

_ داییم بهتون چی گفت وقتی من رفتم بیرون

_ هیچی

_ پس چرا بهم ریختی؟

_ بهم نرختم     سردی و کوتاهی پاسخهای علیرضا به رویا فهماند علاقه ای به حرف زدن نداره علیرضا از اینکه به  پول این خونواده محتاج شده بود ناراحت بود اصلا چرا باید  اینچنین مورد اتهام قراربگیره که ممکنه قصد داشته باشه از احساسات این دختر سو استفاده کنه  در حالیکه اون فقط قصد کمک کردن داشت از طرفی به ارش حق میداد چون بهر حال اون علیرضا رو  نمیشناخت   نفس عمیقی کشید  رویا هم دیگه حرفی نزد

                 ***************

چند روزی بود مه همه چی به حالت قبل برگشته بود قبراق و سر حال تو باغ داشت با دوستش شیوا پینگ پونگ بازی میکرد گاهی صدای خندشون گلاره رو پشت پنجره میکشوند گلاره با یک لبخند  شادی دختر جوان  رو که به تازگی از دنیای نوجوانیش فاصله گرفته  بود نگاه میکرد . رویا دختر زیبا و سرزنده ای بود با چشمانی عسلی و کشیده ابروهای نسبتا نازک که البته میخواست مدلش رو عوض کنه موهایی خرمایی نسبتا بلند تا شونه هاش که کمی هم حالت دار بودن وقدی متوسط .فرهاد تنها اشتباه بزرگ رویا بود و چه  تاوان سنگینی برای این اشتباه بزرگ میداد .  شیوا نفس نفس زنان گفت  رویا بشینیم من خیلی خسته شدم  رویا لبخند کشداری زد و گفت

_ پیر شدی هااا از بس ورزش نمیکنی فقط  میریزی تو اون خندق بلا بعد ضربه ارامی به شکم  شیوا زد شیوا خندید و گفت

_ تو هم که اصلا مهمونداری بلد نیستی هااا بابا دهنم خشک شد تو این خونه خوشکل مشکلتون هیچی برا خوردن پیدا نمیشه؟  رویا خندید و گفت پا شو شکمو بریم تو ازت پذیرایی کنم 

شیوا وارد خونه شد یه هال خیلی بزرگ که در انتهاش اشپزخونه قرار داشت پنج تا قالی سه در چار تو هال پهن بود با این حال گوش وکنار هنوز باز بود و سرامیک های شکلاتی خودشون رو نشون میدادن دیوارها با کاغذرنگی های کرم رنگ با خطوط نازک شکسته طلایی و قهوه ای جلوه خاصی به حالشون داده بود و فضا رو گرم تر میکرد  پردهای کرم با گلهای طلایی و شکلاتی و والانهای ضخیم  قهوه ای سوخته یک سینمای خانگی قسمت جلویی حال بود که دو دست مبل راحتی چرم قهوه ای دورش گذاشته بودن و اون سوی حال نزدیک اشپزخونه ی میز  نهارخوری بزرگ هجده نفره با صندلی های چوبی طرح هخامنش ابهت خاصی به فضای خانه داده بود . رویا به دهان باز شیوا نگاهی کرد و و لبخند زد .رویا در حالی که به شومینه بسیار شیک گوشه حال نزدیک میشد گفت :

_کوفتت بشه رویا چه خونه ای دارین  ادم دلش  نمیگیره تو این خونه

اما واقعیت این بود که رویا تو همین خونه خیلی دلگرفته و تنها میموند بعد از پذیرایی و یه کم نشستن با هم فیلم دیدن و بعدرویا  به درخواست شیوا بقیه خونه رو نشونش داد  رویا دست شیوا رو گرفت و به سمت پله های عریضی که با یک فرش قرمز زیبا پوشیده شده بودبرد . و در همین حال براش توضیح میداد بالا  چهار تا اتاق داریم  یکیش مال گلاره و باباست  یکیش مال منه یکیش مال رامینه که هر وقت میاد میره اونجا یکیشم مال مهمونه .اتاقها رو که هر کدوم به یک رنگ بودن نشونش داد اتاق رویا همه چیزش یاسی بود و اتاق گلاره زرشکی  رنگ بود رویا همیشه تو اون اتاق احساس خفگی میکرد اما گلاره از اون رنگ خوشش میومد . بعد زیر زمینم نشونش داد یک استخر گرد  با سرامیکهای ابی و سورمه ای  که کنارش یک دست میزو صندلی فلزی سفید رنگ بود و اونور زیر زمین هم چند تا از وسایل بدنسازی مث تردمیل ودوچرخه ثابت و غیره وجود داشت . بعد از کمی گشت زدن  شیوا متوجه شد دیرش شده و رفت خونشون .و  گلاره رویا رو صدا  کرد

_ رویا بابات میگه بیا ناهار بخور           بوی غذا حالش رو بد میکرد  صداش رو بلند کرد و گفت:

_ با شیوا کلی شیرینی خوردیم اصلا الان اشتها ندارم    بعد رفت تو اتاقش و در رو بست.

                    ***********

با جور شدن صد میلیون پدر علیرضا رو عمل کردند علیرضا به مادرش گفته بود از یکی از دوستاش قرض کرده مادرش خیلی خوشحال بود چون عمل با موفقیت تمام انجام شد اما علیرضا خوشحال نبود از اینکه به دکتر پدرش زیر میزی داده بودن  خیلی ناراحت بود خودش که حاضر نشده بود این کار رو بکنن مادر با اشک ناله پول رو ازش گرفته بود و پرداخته بود اما علیرضا عصبانی بود غر میزد چرا مردم بدبخت باید پول سفرای اروپایی  حضرات رو دربیارن چرا دولت به اینا سخت نمیگیره چرا ولشون کردن تا مردم رو  بچاپن ؟؟!! همونجوری تو دنیای خودش غرق بود که مهران با لحن جدی گفت :

_ بابا نوموخواد خودتو ناراحت کنی شک نکن دوباره بهت زنگ مزنه  علیرضا با تعجب گفت

_ معلوم هست چی می گی ؟

_ اگر دیدی جوانی اینهمه بی قراری موکونه بدون  اختلاف طبقاتی مانع رسیدن به معشوقشه

_ برو بابا   مهران ادا درمیاورد

_ خخخخخخخ پسرم اسیر یه جفت چشم عسلی شده    علیرضا با تعجب پرسید

_ داری از کی حرف میزنی ؟؟  

_ اهه بابا کلا تو فاز نیستییااا       علیرضا اهمیتی نداد مهران ادامه داد

_ بابا اون دختره رویا دیگه          علیرضا با تعجب به مهران زل زد و گفت

_ مگه چشماش عسلی بود؟؟؟    مهران پخی زد زیر خنده

_ حالت خوش نیستاااا یعنی نمدنستیی؟     علیرضا خندش گرفت

_ حالا معلوم شد کی دلش گیر کرده  تو رنگ چشمای دختر مردمو  از کجا در اوردی؟ زل زدی تو چشاااش؟

مهران سرشو خاروند و گفت

_ مگه تو مذاشتی موی بدبخت یه نگام بهش بندازوم  مث سگ پاچه مورو میگرفتی  علیرضا خندید  و گفت

_ حقت بیشتر از اینا بود باید دو  تام میخوابوندم زیر گوشت تا رنگ چشای دختر مردم از یادت بره    مهران ابروهاش رو بالا انداخت و گفت 

_ خیلی بخیلی شکار با پای خودش اومده بود تو دام هااا الان کی باید جواب این دل عاشق مو رو بده  بعد ادای ادمای دپرس رو در میاورد آه کشید  علیرضا  با قیافه جدی گفت

_ مهران تو مگه ناموس نداری ؟ اینهمه پشت سر دختر مردم ور نزن  

_  همچین مگه دختر مردم  انگار مریم مقدسه ..

_ الله اکبر ...راستی از فرهاد چه خبر  ؟

_ دارن تحقیق موکونن ببیننن مورد مشابه رویا داشته یا نه؟

_ رویا نه ..رویا خانوم   خیلی صمیمی نشووو

_ ای بابا چقد سخت مگیری هااا

_ میدونی دلیل بیشتر این بدبختیای اینجوری چیه مهران ؟ همین  صمیمی شدنها قبل از شناخت طرف مقابله اینکه به خودت حق بدی به حریم خصوصی طرف نزدیک بشی یا اجازه بدی طرف بهت نزدیک بشه  اینا باعث اعتماد میشه قبل از اینکه طرف رو بشناسی از حضیض انتفاع ساقطت میکنه

مهران خودش رو جدی نشون داد دستش رو مث میکروفون گرفت جلو دهنش و گفت

_ اظهار نظر بود از طرف کارشناس اجتماعی ما  صداو سیمای جمهوری اسلامی ایران  علیرضا بای

بعد پخی زد زیر خنده

_ کوفت مگه من با تو شوخی دارم

_ چه مرگته مث برج زهر مار شدی

_ نمیدونم چند روزه عصبیم دلم مخواست مشد برم شیراز بابا اینا رو ببینم

_ کی میان ؟

_ دقیق نمیدونم شاید بیست روز دیگه  .....


ادامه دارد.......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/07/29
زمان : 06:58 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس