تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق ( قسمت هفتم )

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق ( قسمت هفتم )
نظرات () |

سلام 



امشب ابالفضلی سخن گفتی آقا جان  امشب در کلامت  عزت و سربلندی موج میزد امشب داغ همه تحقیرهایی که این مدت این بی شرفها در رسانه هایشان بر دلمان نهاده بودند مرهم نهادی امشب دوباره جوشیدی و دهان یاوه گویان را بستی امشب  چه زیبا به پیشواز محرم رفتیم و برای شکستن یزیدهای زمان فریاد هیهات من الذله سر دادی فردا با همه انرژیم فریاد خواهم زد  :
مرگ بر امریکااا

و از پس دعاهایم خواهم گفت خدایا به تیم مذاکره کننده ما توان و درایتو شجاعت  لازم برای غلبه مکر دشمنان ما را ارزانی دار

قسمت هفتم رو در ادامه مطلب بخونید 

مدتی بود احساس خوبی نداشت از غذا خوردن بدش میومد و مدام از غذا ایراد میگرفت  گلاره با عصبانیت گفت

_ ایییش خب برو دکتر ببین چرا مث زنای حامله از زمین و زمان ایراد میگیری ؟  لفظ زن حامله رنگ از صورت رویا برد اعصابش بهم ریخت رفت تو اتاقش و در روبست و اضطراب سرتا پای وجودش رو گرفت  فرداش به بهانه خرید کتاب رفت به یک ازمایشگاه خصوصی تانتیجه ازمایش رو هرچه سریعتر بهش بدن بدنش مث بید میلرزید بهش گفتن دو ساعت دیگه نتیجه رو بهش میدن  تا دوساعت دیگه میمرد  رفت تو خیابون و شروع به گشت زدن کرد یه پاساژ اون نزدیک بود خودش رو با دیدن لباسها و کفشای فروشگاه مشغول کرد بعد گذشت یه ساعت عصبی به سمت ازمایشگاه رفت و خودش رو رو اولین صندلی انداخت چقدر تهوع داشت صورتش مث گچ سفید شده بود یه دفه معدش انقباض شدیدی گرفت دوان دوان به سمت دستشویی رفت و هر چی از صبح خورده بود اورد بالا احساس میکرد الان روده هاش میاد تو حلقش اب رو با شدت تو صورتش پاشید تا حالش جا بیاد احساس میکرد  نفسش الان بند میاد بغض سر بسته ای گلوش رو متورم کرده بود خانومی از پشت صدازد

_ خانوم چی شده؟ کمک نمیخواین؟  رویا نگاهی به زن کرد و گفت

_ نه ممنون الان خوب میشم    شیر اب رو بست و از دستشویی اومد بیرون قطرات اب روی صورتش سر میخورد نگران به سمت پذیرش  نگاه کرد  یکی از پرسنل ازمایشگاه اسمش رو خوند 

_ خانوم پژواک     صدای زن در گوشهاش طنین پیدا کرد انگار چندین بار تو سرش تکرار شد حتی صدای گامهای خودش رو هم چندصدایی میشنید با گامهای متزلل به سمت او رفت و زن با تبسم گفت

_ تبریک میگم شما باردارید

وای خدای من  خدای من میخکوب به دهان زن خیره شده بود و قدرت تکلم و حرکت نداشت چشمانش سیاهی رفت و یکباره به زمین خورد   

_ ای وااای چی شد؟؟؟؟    همه دورش جمع شدند یکی گفت یه اب قند بیارین  اونیکی گفت بارداره حتما فشارش افتاده  صدا ها تو گوشش طنین مینداخت و بلند و کوتاه میشد صدای موبایلش بلند شد یکی گوشیش رو جواب داد

_ الو؟؟ سلام علیکم    علیرضا مشکوک پرسید

_ موبایل خانوم پژواک    زن گفت

_ بله  شما چکارشون هستید اقا     علیرضا  مونده بود چی بگه برای از دهنش پرید 

_ از اشناهاشون هستم 

_ ایشون حالشون بهم خورده میتونید بیاید دنبالشون؟   علیرضا نگران پرسید

_ چی شده چرا حالش بهم خورده

_  نمیدونم احتمالا چون باردارن فشارشون افتاده      یه دفه دنیا رو سر علیرضا خراب شد فک کرد اشتباه شنیده

_ چی گفتید؟ باردارن؟

_ عه وا اقا یواشتر پرده گوشم پاره شد!!!!   علیرضا سراسیمه گفت

_ میبخشید ادرس بدید بیام دنبالش  زن ادرس داد و علیرضا نیم ساعت بعد اونجا بود با  اب قندی که بهش داده بودن حالش بهتر بود اما مث مرده ها نگاهش رو به سقف دوخته بود علیرضا سراسیمه جلوش دوید مبهوت به صورت نیمه جان اون خیره شد رنگ رویا مث گچ سفید بود علیرضا با صدایی که انگار از چاه بیرون میومد پرسید

_ چی شده؟     رویا سرش رو تکان داد و زبانش که شل شده بود را با همه توانش تکان داد

_ بدبخت شدم علیرضا    علیرضا اب دهانش رو قورت داد و از زن کنار دستیش خواست تا کمک کننن ببردش تو ماشین  زنی از پشت صداش کرد اقا؟  علیرضا برگشت

_ بله؟   برگه ای به سمت  علیرضا گرفت

_ نتیجه ازمایش   علیرضا برگه رو ا دست زن قاپید و خیره به نتیجه مثبت بود بدون هیچ کلامی رفت و در ماشین رو باز کرد اونو رو صندلی  عقب خوابوندن علیرضا تشکری از زن کرد و سوار ماشین شد  پشت رل که قرار گرفت نگاه دیگه ای به نتیجه ازمایش کرد و با حالت عصبی چنگی به موهاش زد از تو اینه سعی کرد رویا رو ببینه اما چون رویا خوابیده بود دیده نمیشد زیر لب پرسید

_ حالا میخوای چیکار کنی؟     صدای ناله ارامی از عقب دلش رو سوزوند رویا با صدای ارامی گریه میکرد روسریش رو جلوی دهانش گذاشته بود تا صداش بلند نشه علیرضا هم دلش میخواست گریه کنه از کودکی طاقت  دیدن رنج دیگران رو نداشت میخواست از ماشین پیاده شه اما این کار رو نکرد نفس عمیقی کشید و ماشین رو روشن کرد و بعد از طی مسافت کوتاهی گفت

_ پایین شین رویا خانوم رویا نیم خیز شد و بیرون رو نگاه کرد

_ اینجا کجاست

_ درمانگاه  بهتره فشارتون رو بگیریم  حالتون خیلی بده

_ نمیخواد ...بهتره بمیرم

_ چرا همش  فک میکنی مرگ چاره  درداته هااان؟

_ ولم کن علیرضا ....بذار به درد خودم بمیییرم    هق هق گریش بلند شد  علیرضا ناراحت جلوش رو نگاه میکرد نمیدونست باید چکار کنه با همه رنجی که تو دلش بود گفت

_ رویا خانوم خواهش میکنم بیشتر از این اذیتم نکن  چرا نمیتونی سر براه باشی اگه بلایی سرت بیاد ....رویا نشست و از تو اینه به چشمای علیرضا خیره شد

_ باید منو میبردی قبرستون نه اینجا     علیرضا به زور لبخندی زد و گفت

_ هر چیزی به وقتش قبرستونم میری  الان به حرف این برادرت گوش کن پیاده شو 

_نمیخوام

_ خواهش میکنم ..وقت برا مردن زیاده      رویا به چشمای غمگین علیرضا خیره شد تا دوباره مخالفت کنه اما دیگه دلش نیومد  رو حرف علیرضا حرف بزنه با کوهی از غم که قلبش رو مثل بختک در چنگالهای بیرحمش فشار میداد پیاده شد علیرضا میدید که راه رفتنش تعادل نداره نگران شد زمین بخوره بهش گفت صب کن رویا خانوم همینجا بشین برم ببینم یه ویلچر دارن خطرناکه از این خیابون شلوغ رد شین   رویا در ماشین رو بازکرد و روصندلی ماشین نشست علیرضا خیلی زود با یه ویلچر برگشت و اونو برد تو درمانگاه ،درمانگاه زیاد شلوغ نبود و خیلی زود بهش رسیدن  فشارش خیلی پایین بود دکتر دستور داد یه سرم  بهش وصل کنن پرستار نگاهی به علیرضا انداخت و پرسید

_ بچه اولتونه؟   علیرضا با تعجب پرسید

_ چی؟    پرستار که داشت سرم رویا رو چک میکرد گفت

_ اخه هر دوتون خیلی پریشون بنظر میاین  نگران نباشید خیلی از خانوما تو  زمان بارداری همینجوری میشن  خانوم شما  هم خیلی زود خوب میشن رویا از خجالت نگاش رو به زمین دوخت  علیرضا اخمی کرد و بی هیچ کلامی از اتاق خارج شد پرستار از حرکت علیرضا دلگیر شد شونه هاش رو بالا انداخت گفت

_ اوه اوه چه بد اخلاق    رو به رویا کرد و گفت

_ خدا صبرت بده عزیزم   رویا لبخندی زدو گفت

_ اوون بهترین مرد دنیاست

حال جسمی رویا بهتر شد فشارش بالاتر رفت وقتی سرم رو کشید رفت بیرون علیرضا بیرون نشسته بود و دستاش رو تو سینه حلقه کرده بود  رویا جلوش ایستاد و هر دو بی کلام به طرف در ماشین رفتند رویا دوباره عقب نشست سرش رو به شیشه تکیه داد با صدایی که شنیدنش سخت بود پرسید

_ یه جای مطمئن سراغ داری برم بندازمش    علیرضا با غیض به سمت عقب برگشت و بلند گفت

_ چکار کنی؟     رویا هم متعجب گفت

_ بندازمش دیگه ...توقع که نداری  نگهش دارم       علیرضا جلوش رو نگاه کرد

_ حتی فکرشم نکن    رویا با حرکت عصبی گفت

_ علیرضا ترو خدا برا من ادای ادمای منجی رو درنیار  امکان نداره این لکه ننگ رو نگه دارم

_ اون لکه ننگ حاصل اشتباه خودته          رویا فریاد زد

_ اینقد منو سرزنش نکن  غلط کردم ..شکر خوردم  الان تنها کاری که باید بکنم اینه که نذارم یه عوضی مث فرهاد یا من به دنیا بیاد  علیرضا با دیدن عصبانیت رویا  ماشین رو روشن کرد و خواست بره یه جای خلوت تا باهاش حرف بزنه     رویا با دستاش صورتش رو پوشوند و زد زیر گریه دیگه طاقت نداشت یادش رفت علیرضا اونجاست بلند بلند با خودش حرف میزد

_ خدایا چرا اینجوری شد خدا یا مگه من چیکار کردم؟ ...خدا یا گناه من اینهمه تاوان سخت نداشت دوستای من غلطای خیلی گنده تر میکنن هیچی نمیشه من بدبخت  فقط گذاشتم دستم رو بگیره خدا من چمیدونستم اون عوضی چی تو سرشه علیرضا به مناجاتهای رویا لبخند میزد  حال علیرضا بهتر شده بود  و دنبال یه راه حل درست برا این  موضوع بود اما رویا به زمین و زمان فحش میداد و گریه میکرد رویا نفهمید علیرضا اونو کجا برد علیرضا نگه داشت و گفت

_ دوس داری بیرون حرف بزینم یا همینجا؟   رویا نگاهی به دورو برش انداخت  انگار خارج از شهر بودن چند تا درخت و چند تا صخره اونور تر منظره خوبی داشت اما این چیزا مگه به چشم رویا میومد تو این شرایط

_ حرف چی ؟ من همون کاری رو که گفتم میکنم علیرضا پایین شد و در عقب رو باز کرد

_ بیا یه هوایی بخور هوای بیرون بهتره     رویا با عصبانیت گفت

_اونروزم همینجوری گولم زدی هیچ روز بهتری وجود نداره خدا منو نمیبینه    بعد فریاد زد به سمت اسمون و گفت

_ اون منو نیمبینه اون منو نمیبینه  خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا  مث دیوونه ها شروع به پریدن کرد  خودم میکشمش خودم میکشمش بعد با مشت به شکم خودش کوبید علیرضا دستپاچه شده بود چاره ای نداشت محکم دستاش رو از رو استین گرفت

_ نکن    نکن دختر ...   رویا با همه زورش سعی کرد دستاش رو دربیاره از دستای علیرضا

_ ولم کنننن لعنتیییییییییییییییییییی  تقصیر تو بود نذاشتی خودمو بکشم    بذار کارمو بکنم  من نیمخوام زنده باشم رویا دیوونه شده بود علیرضا باورش نمیشد نمیدونست چیکار کنه دور و برش رو نگاه کرد کاش یه خانوم اونورا بود علیرضا فریاد زد

_ بس کن رویااا  ..دیووونه .....این کولی بازیا چیه رویا دستاش رو از تو دست علیرضا کشید و نشست رو زمین و بلند بلند گریه کرد

 دوباره زد به سرش و شروع کرد به جیغ زدن  فقط جیغ میزد   علیرضا چند بار صداش کرد

_ رویا رویااااا...رویا اروم باااش ..اما اون گوشش بدهکار نبود  دوباره میخواست خودش رو بزنه که علیرضا کشیده محکمی به گوشش زد  شوک بزرگی به رویا وارد شد با دهان باز به علیرضا خیره شد  علیرضا هم از کار خودش تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد .. گفت

_ دنیا که به اخر نرسیده  باید فک کنیم ببینیم چکار میکنیم     بجای کولی بازی یکم فک کن   رویا دستش رو محل سیلی علیرضا گذاشت و خیره تو چشماش نگاه کرد علیرضا ادامه داد

_ رویا همه مشکلات میگذره یه حماقت رو با یه حماقت دیگه نمیشه پوشوند    رویا  انگار بهتش برده بود علیرضا بلند شد و چند قدم ازش فاصله گرفت

_ ببین رویا خانوم این راه حلهایی که تو به ذهنت میرسه راه حل نیست راه پاک کردن صورت مسئلست نه خودکشی نه انداختن بچه هیچ کدوم تو رو به ارامش نمیرسونه هیچکدوم درد تورو کم نمیکنه تو الان یه مشکل داری اونم یه بچه ناخواستس که پدرشم همسرت نبوده اما اگه بندازیش اونوقت میشی قاتل  گناه قتل خیلی بیشتر از گناهای دیگته فک کردی بندازیش و روی این گناه سر پوش بذاری همه چی تموم میشه؟ نخیر این تازه اول بدبختیات میشه

_ پس چکار کنم  برم به بابام بگم ما بارادارم؟   علیرضا نفس عمیقی کشید وگفت

_ بهترین کار این بود که فرهاد رو بیاریم بیرون و تا باهات ازدواج کنه     چشمای رویا گرد شد و میخواست چیزی بگه که علیرضا ادامه داد

_ ولی دیگه شدنی نیست ..زنگ زده بودم بهت بگم بعد از تحقیقات معلوم شد فرهاد سابقه داره و یه دختر دیگه هم ازش شکایت کرده  ظاهرا دقیقا همین کاری که با تو کرده با اونم کرده  اما اون شکایت کرده و همین الان پروندش رو خیلی پیچیده کرده دیگه  ازادیش مقدور نیست ....اگه به بابات بگی چی میشه رویا؟        رویا وحشت زده گفت

_ حاضرم بمیرم به بابام نگم  اگه به بابام بگم  هم فرقی نداره منو میکشه

_ بچه نشو هیچ وقت چنین کاری نمیکنه

_ چرا میکنه ...اگرم نکشه فرقی نداره اولین کاری که بکنه منوببره بچم رو بندازم بعدم زندونیم میکنه تو خونه بعدم منو بزور شوهر میده به هر عوضی که بیاد منو خواستگاری کنه میدونم نابود میشم

_ اینجوری نمیشه باید فک کنیم و یک فکر خوب بنظرمون بیاد    رویا بلند شد انگار سیلی علیرضا حالش رو بهتر کرده بود

_ تو چرا مشکلات من برات مهمه ؟ مشکلات من مال منه تو تا الانم زیادی خودت رو درگیر کردی

_ من یه خواهر دارم که چار سال از تو بزرگتره برای تو هم مث اون نگرانم     رویا کمی قدم زد و روی صخره انطرف تر نشست علیرضا نگاش میکرد میخواست بهش فرصت بده کمی به خودش بیاد همونجا زیر درخت نشست و به تنه درخت تکیه داد و نیم نگاهی به رویا داشت تا دوباره به سرش نزنه صدای زنگ موبایل رویا اونو به خودش اورد 

_ وای گلارست نگاهی به ساعتش انداخت  اه چه دیره ساعت دو بود حالا باید بهش چی میگفت؟

_ الو؟

_ دختر کجایی تو؟ نگاهی به ساعتت انداختی

_ نه مگه ساعت چنده؟

_ ساعت دوهه خاااانوم   رویا وانمود کردتعجب کرده

_ راست میگی؟؟؟ اوه اصلا متوجه گذشت زمان نشدم    اومدم کتابخونه مشغول خوندن یه کتابم اخه تک جلدیه بیرون نمیدن

_ تو که گفتی میری کتاب بخری    اخ  سوتی دادمن ومنی کرد و گفت

_ خب گیرم نیومد اومدم کتابخونه

_ خیلبی خب  فقط زودتر بیا خونه تو اخرش این پدرت رو سکته میدی

_ باشه باشه ..فعلا بای     علیرضا داشت با تعجب به دروغای رویا لبخند میزد با همون لبخند گفت

_ دروغگوی خوبی هستی   رویا  ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:

_ تو هم یه نامادری فضول داشتی دروغگو میشدی     علیرضا لبش رو گاز گرفت و گفت

_ این جوری که من دارم میبینم مشکل تو  ازادی زیادیه نه فضولیای نامادریت      رویا اخم کرد و گفت:

_ برام افکار تو مهم نیست        علیرضا لبخند زد و گفت

_ سوار شو باید برسونمت خونه    رویا دوباره یادش اومد چه بلایی سرش اومده با غم گفت

_ چیکار کنم حالا؟       علیرضا لبخندی زد و گفت

_ دو سه روز به خودت وقت بده ... ببین رویا خانوم تو برای اون شتباه اگه بخشیده بشی با سقط جنین  تبدیل میشی به یه قاتل شک نکن خون یه ادم بی گناه دامنت رو خواهد گرفت اون بچه هیچ تقصیری نداره این وسط ...من پیشنهاد میدم دو سه روز به خودت وقت بده تو عصبانیت تصمیم نگیر شاید خدا خواست یه فکر خوب به فکرت رسید  یا  یه اتفاق خوب افتاد برای اون  کار وحشتناکی که تو سرته  وقت داری اینم بدون سقط جنین عوارض زیادی داره خصوصا برای تو که سنت هم کمه ممکنه دیگه هیچ وقت باردار نشی یا حتی خطر جانی برا خودت داشته باشه چون این کار رو قانونی انجام نمیدن اون مرکزی که سقط میکنن هیچ اعتباری بهشون نیست

رویا با اخم به حرفای منطقی علیرضا گوش داد و بدون کلام سوار ماشین شد علیرضا تاثیر حرفای خودش رو روی رویا میدید لبخند پیروزمندانه ای زد و پشت فرمون قرار گرفت و بی تامل راه افتاد از توی اینه ماشین هوای رویا  رو داشت رویا تو افکارش غرق شده بود و علیرا دلش میخواست بهش فرصت فکر کردن بده ....


ادامه دارد......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/08/8
زمان : 05:56 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس