تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق ( قسمت دهم)

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق ( قسمت دهم)
نظرات () |


قسمت دهم رمان در ادامه مطلب

علیرضا  بی وقفه  دستور داد شمارش رو ردگیری کنن زینب  کار خودش رو فراموش کرد  و کنار اون ایستاد و با تردید پرسید

_ میشه بگید چی شده  علیرضا ارام نداشت چنگ عصبی تو موهاش زد   متصدی کامپیوتر خطاب به علیرضا گفت

_ جناب سروان پیداش کردیم  دارن میرن به سمت ولنجک    علیرضا با عجله گفت  محمدی و تابش با من بیاین  با مرکز تماس بگیر بگو چند تا نیرو برامون بفرستن ادرس رو دقیقه به دقیه به من اعلام کن     

_ چشم قربان              بعد همه بی معطلی راه افتادند  علیرضا با سرعت سر سام اوری همه چراغ قرمزها رو رد میکرد  و با مرکز در تماس بود و ادرس میگرفت

   *****************

کاملا از شهر خارج شدند و توی یک فرعی پیچیدند بزودی روبروی یک باغ بزرگ  ایستاد . و رویا رو با خشونت از ماشین پیاده کرد . رویامقاومتی نکرد و فرهاد بازوی اورا با بی رحمی فشار میداد  او را با خشونت وارد باغ کرد بعد به دیوار چسباند و گفت وایسا میخوام بگردمت  رویا رنگ صورتش رفت الان اگر موبایلم رو پیدا کنه ببینه تماس بر قراره چیکار کنم؟؟ فرهاد با رفتار تحقیر امیز و ازار دهنده ای او رو بازرسی بدنی کرد سه مرد دیگر در باغ بودند و برای این صحنه پوزخند زدند نفرت همه وجود رویا را گرفته بود اما کاری ازش برنمیامد باید زبان در کام میگرفت تا حداقل اسیب رو ببینه فرهاد موبایل رو در استین او دید و ضربه ای به شکم رویا زد

_ اشغااال میخواستی با کی تماس بگیری هااا؟  به صفحه گوشی نگاه کرد خاموش بود  رویا از ضربه ای که خورده بود روی زمین افتاد و در هم پیچید اشک بی اجازه از چشمانش جاری و چند ثانیه درد همه وجودش را گرفت  فرهاد موبایل رو چک کرد اخرین تماس مال علیرضا بود

_ علیرضا کیه؟؟ رویا سکوت کرد  فرهاد لگد نه چندان محکمی به ساق پایش کوبید و فریاد زد

_میگم علیرضا کیه؟ رویا دادش هوا رفت

_ چرا میزنی وحشییییییی !!! فرهاد دیوانه وار چنگ انداخت به یقش و از زمین بلندش کرد ومحکم چسبوندش به دیوار و با زانو فشار داد به شکم رویا

_ کثااافت میگم علیرضااا کیه   رویا احساس خفگی داشت و درد زیادی  هم مزید بر علت بود با همه توانش خواست حرف بزنه با صدای بمی گفت

_ دوست پسر جدیدمه         فرهاد او رو رها کرد رو زمین و قهقهه بلندی سر داد  رویا نقش زمین شد و زانوهاش رو از درد تو شکمش جمع کرد فرهاد کنارش نشست رو زمین و با تحقیر گفت

_ فک نمیکردم به این زودی اون بلایی که سرت اوردم یادت بره        بعد دوباره خندید

                                                                   ************

_ قربان تماس قطع شد تلفن رو هم خاموش کردن

_ خودم تماس رو قطع کردم  ادرس اخرین مکان رو بده

_ چشم قربان    

علیرضا توی فرعی پیچید  و کمی که جلو رفت  چند ساختمان دید و یک دیوار بلند که از درختای بلندش معلوم بود یک باغ بزرگه و تو چشم بود  علیرضا  به محمدی و تابش دستور داد هر کدوم از ساختمانها رو زیر نظر بگیرن تا محل واقعی رو پیدا کنن  خودش به سمت  باغ  رفت با احتیاط خودش رو از دیوار   بالا کشید و توی باغ  رو مشاهده کرد  کسی انجا نبود خودش رو داخل باغ انداخت وسریع خودش را به اولین پناهگاه رساند  یک تل بزرگ خاک که یک بیل هم توی ان فرو رفته بود .

                                                                         ************

فرهاد کشان کشان  رویا رو توی اتاقی در زیر زمین ساختمانی که درست در وسط باغ قرار داشت برد انداخت

_ باش همینجا عزیزم برمیگردم     بعد در اتاق رو قفل کرد

اتاق در زیر زمین ساختمان  قرار داشت  و دوپنجره  نسبتا بزرگ بعنوان نورگیر  در دیوار روبرویی نزدیک سقفش بود که پنجره ها مماس با کف حیاط بودند  رویا توان ایستادن نداشت فرش کهنه ای کف اتاق پهن بود و دیگر هیچ همانجا تکیه داد به دیوار و سر خورد پایین دستاش رو دو طرف سرش گرفت زانوهاش رو توشکمش جمع کرد و ارام ارام گریست از ترس بلایی که فرهاد میخواست به سرش اورد .  علیرضا دور وبر باغ رو به دقت نگاه کرد کسی نبود و یک سگ سیاه نسبتا بزرگ نزدیک در ورودی بسته شده بود . به ساختمان وسط باغ خیره شد و ماشین نقره ای  رنگ که نزدیک ان پارک شده بود و نشان میداد این محل خالی از سکنه نیست . کمی خودش رو بالا تر کشید پنجره های ساختمان مشرف به محلی که علیرضا قرار داشت نبودند  پس میتوانست خودش را سریع به ساختمان برساند . از روی تپه خاکی پایین پرید و به حالت دولا  دوان دوان خودش را به ساختمان رساند و خودش را به دیوار ساختمان چسباند سگ حضور او را حس کرد و شروع به پارس کردن کرد . علیرضا میدانست به بزودی کسی بیرون خواهد امد خودش را پشت چند گلدان خیلی بزرگ پنهان کرد  . یکی از مردها بیرون امد و خطاب به سگ گفت

_ چته چرا پارس میکنی ؟ سگ ارام نمیگرفت و پارس میکرد   مرد کمی دور باغ را گشت علیرضا کنار گلدان خودش را در هم کشیده بود و خدا خدا میکرد مرد اورا نبیند . مرد گربه کوچکی را دید که روی دیوار  راه میرود و از صدای سگ پا به فرار گذاشت لبخند کجی روی لب مرد نشست و به سگ گفت

_ خفه شو بعد لگدی به او زد و ساکتش کرد سپس مجددا وارد خانه شد  علیرضا نفس راحتی کشید و و ساختمان را دور زد خیلی با دقت همه جا را زیر نظر داشت و اسلحه اش را کنار صورتش گرفته بود و حرکت میکرد به پنجره های زیر زمین رسید و با احتیاط از پنجره تو را پایید رویا را دید که گوشه دیوار چمباتمه زده بود و سرش روی زانوهایش بود و ارام ارام گریه میکرد  لبخندی روی لبهای علیرضا نشست کمی از پنجره فاصله گرفت و به دوستاش پیام داد که رویا تو باغه و جزئیات نحوه ورود و محل  خودش رو هم براشون نوشت و اینکه به مرکز خبر بدن و ادرس دقیق رو بدن دو باره خودش رو کنار پنجره رسوند  

خیلی زود در اتاق باز شد و فرهاد  با یک لباس راحتی همراه با یک مرد و یک زن دیگر وارد اتاق شدند که دست مرد اسلحه و در دست زن دوربین فیلمبرداری بود . رویا با وحشت به صورت خندان فرهاد نگاه کرد فرهاد لبخندی زد و با یک حرکت او را اززمین بلند کرد و دوباره به دیوار چسباند .

_ میدونی چرا دوباره اومدم سراغت؟

_ چون در حقم نامردی کردی  مگه من ازت چی خواستم ؟؟ یه کمی از اون همه پولی که داشتی من خیلی در حقت لطف کرده بودم به حرمت دوستی که داشتیم خیلی کارای دیگه که میتونستم در حقت بکنم نکردم  اما تو چیکار کردی؟؟ منو تحویل پلیس دادی تا اعدامم کنن

_ من در حقت نامردی کردم یا تو؟..چقد احمق بودم چه فکرایی دربارت میکردم  بعد هق هق گریش بلند شد ...فک میکردم عاشقمی ...فک میکردم برام ارزش قائلی ..فک میکردم  میخوای باهام ازدواج کنیم .... فرهاد خندید و سرش رو نزدیک اورد

_ خوبه خودت میدونی احمقی ... وقتی میتونستم با سرکیسه کردن جوجه هایی مث تو روزی چند تا دختر رو تست کنم چرا باید تن به ازدواج بدم هااان؟

_ تو تهوع اوری ....      فرهاد زد زیر خنده

_ تقصیر خودته زیادی خوشگلی نمیتونستم ازت بگذرم .. تازه زیر بار رابطه هم نمیرفتی و گرنه با میل خودت هر دومون مدتها لذت میبردیم  تو با اون افکار پوسیدت همه چی رو خراب کردی خودت خراب کردی    رویا داد زد

_ من هرزه نیستم  فرهاد پوزخندی زد و گفت

_  منم برا همین اینجام میخوام ازت یه هرزه بسازم     گریه رویا بلند شد علیرضا دندانهاش رو به هم فشرد در همین حال محمدی و تابش از دیوار پایین پریدند  و ارام به سمتی که علیرضا براشون گفته بود پیش رفتند  علیرضا دوباره صدای رویا رو شنید

_ بخدا اگه ولم کنی برم هر چی بخوای بهت میدم دیگه به کسی نمیگم قول میدم    فرهاد بلند خندید

_ اخخخخخخخ چقدر منتظر این لحظه بودم ...اره التماااس کن   رویا باچشمای گریون تو چشماش نگاه کردو فرهاد ادامه داد

_ فقط امشب مهمون اینجا میمونی و همه ما رو سواری میدی بعد فردا با خودم میبرمت اونور مرز عربای میلیونر پول خوبی بابت  اون چشای عسلیت میدن بعد دوباره خندید

رویا داد زد

_ کثاااافت       سعی کرد اونو از خودش جدا کنه با یهنیروی مضاعف چند مشت محکم تو سینه فرهاد زد و حولش داد عقب  علیرضا درنگ رو جایز ندونست  و اروم به تابش گفت نمیتونیم صبر کنیم باید خودمون وارد عمل شیم

_ اما قربان این وظیفه فتا نیست تا همین جا هم ... علیرضا اروم گفت

_ هیییس  باشه شما اگه میخواین نیاین منتظر نیروها شین  من نمیتونم شاهد هرزگی های این عوضی باشم  تابش با تاسف سرش رو پایین انداخت و محمدی اخمی کرد و گفت :

_ منم  میام باهاتون   سپس هر رو به سمت  در وررودی  حرکت کردند   علیرضا علامت توقف بهش داد  و سنگی رو به طرف سگ پرت کرد سگ شروع به پارس کرد  علیرضا و محمدی پشت گلدانها پناه گرفتند  همان مرد بیرون امد و با اخم به سگ گفت

_ امروز چه مرگته؟؟؟ سپس شروع به گشتن و بازرسی باغ کرد علیرضا پشتش ایستاد و با اسلحه ضربه محکمی به سرش زد و بیهووشش کرد  سگ همچنان پارس میکرد  علیرضا و محمدی بدن اورا پست گلدانها کشیدند  و همانجا منتظر ماندند   مرد دیگری به دنبال پارس سگها بیرون امد و و با دقت بیرون را پایید و چند بار صدا زد

_ پژمان؟؟ پژمان کجا رفتی؟  ترس برش داشت و با دقت توی باغ میگشت که  علیرضا و محمدی غافلگیرش کردند و اورو کنار گلدانها کشاندند  مرد علیرضا به دستاش دستبند زد و محمدی با دست دهانش رو گرفته بود تا فریاد نزنه  علیرضا اروم بیخ گوشش گفت

_ ما پلیسیم  جیکت دربیاد کارت تمومه   مرد وحشت زده به چشمای علیرضا خیره شد  علیرضا گفت دستش رو از رو دهنت برمیداره اگر داد بزنی همین الان میمیری  مرد با سر پذیرفت  محمدی دستش رو از روی دهان او برداشت و علیرضا گفت

_ چند نفر تو هستن؟   مرد از پاسخ دادن امتناع کرد  علیرضا دندوناش رو به هم فشرد و دهانش رو نزدیک گوش او برد

_ تا پنج دقیقه دیگه  مث مور و ملخ  نیرو از در و یوار اینجا میریزه پایین  به نفعته همکاری کنی قول می دم گزارش کنم تا بهت تخفیف بدن  مرد خیره به علیرضا نگاه کرد و با ناراحتی گفت

_ ده نفر  علیرضا ابروهاش رو بالا انداخت  مکثی کرد و با صدای بمی گفت

_ دروغگوی کثیف    علیرضا میدونست کاملا حس میکرد که تعداد کسانی که توی خانه هستند بیشتر از  چهار یا پنج نفر نیست   یقه مرد رو گرفت و پرسید

_ یه بار دیگه میپرسم

_چند نفر تو هستن ؟

_گفتم که ده نفر     علیرضا چشماشش رنگ غم گرفت  از جاش بلند شد و به محمدی گفت

_ به این اعتمادی نیست وقت تلف کردنه  تو همینجا بمون من میرم تو نمیخوام برا تو اتفاقی بیفته  محمدی ضربه محکمی به سر  مرد زد و بلند شد  نه قربان منم میام  علیرضا گفت

_ گفتم بمون نیروها الان میرسن بعد به سمت در پاور چنین راه افتاد شخص دیگری از خانه بیرون امد و علیرضا را دیدو فریاد زد

_ تو کی هستی؟ علیرضا اسلحه را روی سرش گرفت و دستش را از پشت پیچوند  محمدی با نگرانی پشت علیرضا راه افتاد  علیرضا بیخ گوش مرد گفت

_ صدات در نیاد که کشته میشی  بعدبازرسی بدنیش کرد یه چاقوی ضامن دار تو جیبش بود  با صدای نسبتا ارامی گفت :

_ در رو باز کن برو تو         اسلحه رو روی سر مرد فشار داد   مرد  با سر و صدا در رو باز کرد انگار میخواست جلب توجه کند  محمدی هم از پشت سر دور و بر را نگاه میکرد و داخل شد یک هال بزرگ که در چند  اتاق گوشه کنار دیده میشد و همه بسته بودند  چند شیشه مشروب  روی میز بود  و به علاوه چند لیوان و چند تا جعبه خالی پیتزا که روی زمین  افتاده بود  علیرضا به سمت پله هایی که گمان میکرد به زیر زمین  منتهی میشود رفت و مرد از ترس جانش ساکت بود و چون از وجود محمدی پشت سر هر دوشان اگاه بود  تصمیم گرفته بود با  علیرضا گلاویز نشود فرهاد با چشمان هیزش به رویا نیش خند زد و خطاب به زن فیلمبردار گفت

_ میخوام مو به مو همه چی رو خیلی حرفه ای ضبط کنی  همه کارای نیمه تمامم رو در حقت تموم میکنم رویا جووون  فیلمت تو فیسبوک و یوتیوپ دست به دست میچرخه وهمه میبینن  خودتم همین فردا ازمرز رد میکنم  میفروشمت به شیووخ عرب  بعد مشغول در اوردن پیراهنش شد و خنده کشداری کرد وگفت

_ البته بعد از اینکه خودم  حقت رو کف دستت گذاشتم  بعد به سمت رویا خیز برداشت رویا جیغی زد و به سمت دیگه اتاق فرار کرد

ناگهان در محکم باز شد و علیرضا در حالیکه اون مرد رو سپر خودش قرار داده بود وارد شد و فریاد زد

 

_ پلیس بی حرکت               فرهاد با  بالا تنه ای عریان جلوی علیرضا مبهوت ایستاد  مرد دیگری که اسلحه به دستش بود  خواست حرکتی کند که محمدی با لگد محکمی به دستش باعث افتادن اسلحه شد و یک زن که دوربین فیلمبرداری در دستش بود  وحشت زده با انها چشم دوخته بود  علیرضا نگاه گذرایی به رویا انداخت و گفت بیا اینجا  رویا به طرف علیرضا دوید و پشتش پنهان شد علیرضا نگاه خصمانه ای به فرهاد کرد و بلند فراد زد

_ مادرت روبه عزات مینشونم  لجن  اشغااال     در حالیکه محمدی  دستای مرد  رو با دستبند می بست  علیرضا  فرهاد رو با خشونت بی دیوار کوبوند در حالیکه موهاش رو تو دستاش گرفته بود صورتش رو به دیوار فشار داد و با  صدای خشنی گفت

_ دستات بالا پاها باز    فرهاد کاری رو که گفت انجام  داد  و علیرضا اونو بازرسی بدنی کرد  رویا داشت شالش رو مرتب میکرد که  صدای زن دیگری انها را به خود اورد

_ اسلحت رو بنداز اقا پلیسه  علیرضا بی حرکت ایستاده بود رویا با ترس به سمت  صدا برگشت  فرهاد خنده کشدااری کرد

_ به موقع اومدی سوزی      علیرضا به ارامی به سمت صدا برگشت و اسلحه اش رو روبروی زن گرفت یک زن هیکلی و بلند قد با موهای فشن  و صدای دورگه  یک تای ابروش رو بالا انداخت و با لحن  مسخره ای گفت

_ از پلیسای وظیفه شناس متنفرم        اسلحش رو روی شقیقه رویا گذاشته بود  علیرضا با نفرت و خشم به زن نگاه کردو فرهاد به علیرضا نزدیک شد

_ پس دوس پسر جدیدت پلیسه هااان/؟؟   بعد سرش رو تو گوش علیرضا کرد و گفت

_ نمیدونستم پلیسام  اهل حال و حولن   بعد دوباره زد زیر خنده دستش رو روی اسلحه  فرهاد گذاشت تا پایین بیارش که فرهاد عقبش زد زن با خشونت گفت

_ گفتم بندااازش    علیرضا خیره نگاهش کرد و اسلحه رو به طرف زن گرفته بود و زن اسلحه رو رو

شقیقه رویا گذاشته بود علیرضا قصد  انداختن اسلجه رو نداشت داشت به این فکر میکرد که اگر تیر رو وسط پیشونی زن خالی کنه ممکنه به رویا اسیب برسه یا نه محمدی مردد به زن و علیرضا نگاه میکرد که  ناگهان صدای ضربه ای امد و زن نقش زمین شد  همه با تعجب به  بدن زن خیره شدند و علیرضا به قامت تابش که در چارچوب در نمایان شده بود خیره ماند  تابش لبخندی زد و گفت

_ دیگه کسی تو ساختمون نیست یه نفر دیگه هم بود که تو ااتاق زندانیش کردم  و در همان لحظه نیروهای پلیس از در دیوار  وارد ساختمان شدند 



ادامه دارد.......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/09/11
زمان : 12:08 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس