تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق ( قسمت یازدهم)

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق ( قسمت یازدهم)
نظرات () |

فضای دانشجویی  با نشاط و سیاسی یا  سیاست زده و اشوب طلب؟؟!!!

من دانشجوی زمان خاتمیم  با چشم خودم می دیدم که مسئولین دانشگاه با حمایت کردن از  افرادی که قصد برهم زدن فضای داشنگاه رو داشتن  چجوری اب به اسیاب دشمن میریختن  امیدوارم این دولت  راه اقای خاتمی رو نره  ما دانشگاهی میخواهیم که در عین اینکه ارام و امن هست  فعال و پویا و بانشاط هم باشه  اگر دانشجوی ما  بصیرت رو در جامعه تزریق نکنه پس چه کسانی میتوانند از پس این مهم بربیاید ....





قسمت یازدهم رمان در ادامه مطلب 

گوشه اتاقق چمباتمه زده بودچشماش پر اشک بود و دور بر خودش رو نمیتونست ببینه ..احساس تحقیر شدن مثل خوره به جونش افتاده بود .دلش نمیخواست هیچکس بهش نگاه کنه .دلش میخواست زمین دهن باز میکرد و اونو میبلعید .

 و پلیس همه  مجرمین را دستبند زده می برد  فرهاد دراخرین لحظه با نفرت به رویا نگاه کرد و با صدای بلند گفت:

_ چی فک کردی فک کردی این پلیسه از رو محبت این کارا رو میکنه؟؟ نخیر احمق اون تو رو طعمه کرده...طعمه کرده تا به من و گروه ما برسه!!!! تو براش فقط حکم طعمه رو داری  شما دخترا کلا احمقین   سربازی که  فرهاد رو میبرد حولش داد و گفت

_ خفهههه .....      رویا با چشمان غمگین حرفهای فرهاد رو تو ذهنش میچرخوند دونستن اینکه علیرضا یه پلیس بوده و ازش پنهان کرده و الت دست قرار گرفتن مجدد توسط فرهاد شوک خیلی بزرگی براش بود برای همین خیلی غیر منطقی و عجولانه حرفای فرهاد رو مدام تو ذهن خودش تکرار کرد...اره راست میگه اون از کجا میدونست فرهاد داره میاد سراغم اصلا چرا اینهمه اصرار داشت که به من کمک کنه از همون اولم دنبال گرفتن فرهاد بود.چرا بهم نگفت پلیسه ..اگر کمکاش از رو محبته پس دلیل سرد بودن کلامش چیه؟؟ ...خدایا تا کی قراره ما رو توسط این مردا تحقیییر کنی؟؟؟

علیرضا وارد اتاق شد و کنار رویا ایستاد

_ رویا خانوم خوبید شما؟     رویا ساکت موند  علیرضا نفسش رو با صدا بیرون داد و به چند تا از سربازا گفت

_ مو به موی خونه و باغ رو بگردید اینا بااون گروهی که دنبالشونیم در ارتباطن

رویا با شنیدن این کلام با خشم به صورت علیرضا خیره شد همه پلیسها دیگه از اتاق خارج شده بودند و هر کس گوشه ای رو بازرسی میکرد رویا از جاش بلند شد و روبروی علیرضا قرار گرفت و به چشمای اون خیره شد

_ علیرضا سرش رو پایین انداخت و گفت

_ خیلی خوشحالم که سالمید      رویا با همه خشمش سیلی محکمی به گوش علیرضا زد  علیرضا هاج واج به رویا زل زد دستش رو جای سیلی گذاشت و  خیلی سئوالانگیز به رویا خیره شد  رویا با حالت تمسخر امیزی گفت

_ پروژتون موفیقت امیز بود اقای پلیس؟ به همه اهدافتون رسیدین؟   علیرضا با همون بهت گفت

_ چی داری میگی؟

_ خیلیییی پستییی خیلیییی   علیرضا نمیفهمید فک میکرد الان باید توسط رویا مورد تشکر قرار بگیره اما الان..

_ میشه به من بگی چه خبره؟

_ نمیدونی؟ چرا به من نگفتی پلیسی؟؟؟ از اولم به من به چشم یه طعمه نگاه میکردی ...جون منو به خطر انداختی تا به اهداف خودت برسی  لابد بعد از این ترفیعم میگیری!!! هه    علیرضا با ناباوری سرش رو تکون داد

_ تو اشتباه میکنی...

_ اره من همیشه در حال اشتباهم  همیشه فک میکنم ممکنه بین شما مردا استثنائی هم وجود داشته باشه اما همتون لنگه همید یا به شهوت فک میکنید یا منافعتون و همیشه ما زنها رو وسیله رسیدن به هدفاتون قرار  میدید

علیرضا نفسش رو با صدا بیرون داد

_ چرااصلا چنین فکریپتو ذهنت شکل  گرفته

_ چون از همون اول  دنبال گرفتن فرهاد بودی تو تو پارکم منو وسیله قرار دادی تا بگیریش ...تو منو تو خطر انداختی

_ واقعا این استدلالا برات قابل قبوله؟؟؟ من اگه میخواستم بگیرمش بخاطر خودت بود و خیلی های دیگه که ممکن بود همین بلا رو سرشون بیاره .من مگه کف دستم رو بوکرده بودم اون فرار میکنه  اصلا برا گیر انداختنش چه نیازی به تو بود؟؟

رویا  تحقیر شده بود عصبانی بود و دلگرفته با چشمایی اشکبارگفت

_ همش کار خودتون بوده فراریش دادین تا حتما تا به بقیه گروه برسید ...من چمیدونم ....  از شما پلیسا هر کاری برمیاد

علیرضا دلیلی نمیدید تابیش از این از خودش دفاع کنه

_ باشه خانوم پژواک هر جور راحتید فکر کنید  الان بهتره بریم سوار شید تا برسونمتون خونتون

_ لازم نکرده خودم  میرم سپس به سمت در خروجی حرکت کرد  علیرضا دنبالش راه افتاد و لی جلوی بقیه حرفی نزد میدونست همینجوری هم کلی حرف حدیث پشتش میزنن

وقتی ازدر باغ خارج شدند رویا نگاهی به چپ و راستش انداخت و راه مستقیم رو انتخاب کرد  علیرضا ماشینش رو سوار شد و کنار رویا شروع به حرکت کرد

_ بهتره سوار شی بچه بازی در نیار

_ دست از سرم بردار  علیرضا با عصبانیت ترمز زد و پیاده شد و با عصبانیت جلوی اون قرار گرفت و با صدای بلندی گفت

_ میری تو ماشین میشینی یا بازداشتت کنم

_ به چه جرمی؟

_ بعد از بازداشت تفهیم اتهامم میشید ... زود سوار شو ایندفه از اون دفه هاست که بابات باید بیاد ازادت کنه    رویا اخماش رو کشید تو هم و با خشم به علیرضا چشم دوخت وو با حرکات عصبی سوار ماشین شد در بین راه هیچ کلامی بین انها رد و بدل نشد علیرضا جلوی خونه رویا ایستاد و به روبروش خیره رویا بی هیچ کلامی پایین شد و در رو محکم به هم کوبید .و علیرضا بی معطلی پاش رو گاز گذاشت و از اونجا دور شدکمی که از خونه فاصله گرفت غم عالم نشست تو دلش لبش رو گاز گرفت و خطاب به دلش گفت

_ سر جات میشونمت  اینجا جای لرزیدن نیست  پس خودت رو سبک نکن   و مصمم به جلوش خیره شد

                         ***************

چندین روز از اشناییش  با زینب میگذشت  زینب رفتارش کاملا رسمی و خشک بود حتی گاهی  لبخندهاش رو هم از علیرضا پنهان میکرد  علیرضا در حالیکه سرش پایین بود گفت:

_ داریم به سر شاخه هاشون نزدیک میشیم   مهران با لبخند گفت :

_ نخوریش  شنیدم این روزا سمپاشی کردن     علیرضا  با تعجب پرسید

_ چی رو  نخورم؟ چی رو سمپاشی کردن

_ سرشاخه ها رو دیگه      بعد پخی زد زیر خنده          زینب لبخندی زد و روش رو برگردوند

علیرضا هم خندید و ادامه داد

_ اون زنه هم  خیلی کمکون کرد سوزی رو میگم    مهران ابروهاش رو بالا انداخت

_ مو هم داروم مخ چند تاشونو تیلیت موکنوم که ببرنم اونور مرز بعد پخی زد زیر خنده  و به مونیتور چشم دوخت  علیرضا به زینب گفت

_ شما در چه حالی؟

_ ایمیل یکیشون رو هک کردم  و ادرس طعمه هاش رو دراوردم  دادم به سرهنگ  علیرضا سری تکون دادو گفت

_ افرین ... فقط بجنبید  هر روز که میگذره یه تعداد از دخترای ما رو قاچاق میکنن  با همه سرعت کار کنید   زینب سری تکون داد و گفت

_ مطمئن باشید  من هر کاری میتونم میکنم    علیرضا به چشمای زینب نگاه کرد و گفت

_ قراردادتون هم بسته شد  سپس به مهران گفت

_ برا تو رو هم تمدید کردن       مهران لبخند کجی زد و گفت

_ لطف کردن     یکی از سربازها وارد اتاق شد جناب سروان؟ سرهنگ احمدی کارتون دارن   علیرضا  لبش رو گاز گرفت و به سمت اتاقش پیش رفت

 وارد اتاق شد و پا کوبید

_ ازاد باش

_ بله قربان

_ چقدر بهت بگم  سر خود کار نکن هااان؟  علیرضا سرش رو پایین انداخت  سرهنگ ادامه داد

_ نمیتونستی صبر کنی نیروها خودشون وارد عمل شن؟؟

_ نه قربان دیر میشد

_ ساکت شوووو

_اینجا خونه خاله نیست هر کاری خودت تشخیص دادی انجام بدی ممکن بود همه چیز رو به  هم بریزی  اصلا اگه فراری دادنش کار بچه های خودمون می بود چی؟؟ میدونی جون چند نفر رو به خطر انداختی؟؟؟ میخوای برات توبیخ بگیرم؟؟   علیرضا سرش روپایین انداخت و سکوت کرد سپس گفت

_ حق با شماست    سرهنگ نفسش رو با صدا بیرون داد

_ این اخرین باریه که بهت  تخفیف میدم  روشن شد؟

_ بله قربان

_ میتونی بری   دوباره پا کوبید و از اتاق خارج شد سرهنگ احمدی رففتنش رو نگاه میکرد و تو دلش میگفت:

_ هیچ فکر منو نکردی که اگر بلایی سرت میومد دیگه چطوری میتونستم یکی مث تو پیدا کنم؟و علیرضا هم در دل به خودش میخندید  هعی اون از رویا اینم از مافوقم  جونم رو بخطر انداختم ناموس مردم رو نجات بدم باید توبیخم بشم تهمتم بشنوم.. لبخند کجی روی لبش شکل گرفت اما از کار خود پشیمان نبود

 

            ******************

خبر امدن پدر مادر علیرضا بشدت اونو خوشحال کرده بود  از بعد از ظهر  مشغول تمیز کردن خونه بود البته به کمک مهران  مهرانم اونقدر غر سرش زده بود و متلک بارش کرده بود که دیگه گوشاش داشت سوت میکشید

_ مهران غلط کردمم  بابا من اگه نخوام کمکم کنی باید چه کنم  مهران ریش نداشتش رو خاروند و گفت

_ خاک تو سر بی سلیقت کنن تو که اینهمه شلخته ای چرا زن نمگیری؟؟  

_ به تو چه؟؟ مگه مفتشی؟؟

_ نخیر بنده مهندس کامپیوتروم تو مفتشی

_ اقای مهندس تو کاری که به شما مربوط نیس دخالت نکن       مهران سرش رو پایین انداخت و خسته گوشه دیوار نشست و با چشمای قهوه ای تیرش زل زد تو چشای علیرضا

 

_ علی یه سئوال کنوم قول مدی راستش رو بگی؟   علیرضا در حالی که داشت دکوری گوشه اتاق رو گرد گیری میکرد گفت

_ بستگی داره    مهران دستاش رو به هم مالید

_ تو رویا رو دوس داری؟    علیرضا یهو از کار دست کشید و نگاش کرد و دوباره به کارش ادامه داد  اروم پرسید

_ چطور مگه؟

_ موخوام بدونوم   علیرضا لبخند کجی زد و نفس عمیقی کشیدوگفت

_ من دلم دست خودمه اگه علی ساربووونه میدونه شتر دلش رو کجا بخوابونه    بعد لبخند معنی داری زد مهران ابروهاش رو بالا انداخت

_ حالو این شتر دل شما در خونه رویا خانوم قصد خوابیدن دره ایا؟  علیرضا با بی خیالی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت

_ گمون نکنم ..یکمی بد قلقی میکرد طفلک اما عددی نیست جلو اقاش حرف بزنه ...نچ قرار نیست اونجا بخوابه         مهران لبخندی زد و گفت

_ اونوقت چراا؟؟

_ به هزار و یک دلیل

_ خب چند تاش رو بگو

_ اختلاف طبقاتی شدید  دو نوع فرهنگ متفاوت و دیگه اینکه رویا نمیتونه مردی مثل منو تحمل کنه منم نمیتونم بعضی رفتارای اونو تحمل کنم بنابر این  چرا عاقل کند کاری که باز ارد پشیمانی

مهران به فکر فرو رفت  علیرضا بهش نگاه کرد و گفت

_ حالا نگفتی چرا  پرسیدی؟

_ هیچی فقط کنجکاو بودم چون حس میکردم ازش خوشت میاد

_ اگر  مهار دلم دست خودم نبود شاید این اتفاق میفتاد

_ خوشم میااد تو هر شرایطی این شعار دادن از سرت نمره       علیرضا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت

_ هر جور راحتی فک کن            بعد از جاش پا شد  تا یه چیزی بیاره با هم بخورن

              *************

دیدن پدرش اونو به وجد اورده بود محکم پدر رو در اغوش کشید  مادر با چشمای اشکی نگاش کرد  از بغل بابا بیرون اومد و مادرش رو  محکم بغل کرد   مادر زیر گوشش گفت

_ درد بلات تو سرم مادر  چقدر دلم برات تنگ شده بود   علیرضا چند بار مادر رو بوسید و دسش رو به گرمی فشار میداد    صدای شاد و شیطون مائده توجهش رو جلب کرد

_ هووووی بسه مامانمو خوردی     علیرضا خندید

_ تو هنوز نتونستی حسادتت رو مهار کنی؟           مائده اداش رو دراورد   مادر خندید

_ بذارید برسید به هم بعد  بزنید تو سر وکله هم      مائده خنده کوتاهی کرد

_ همه مزه زندگی من به اذیت کردن این اقاست      علیرضا با محبت نگاش کرد و فقط بهگرفتن بازوش اکتفا کرد و گفت

_  لاغر شدی  کوچولوووو      

_ بس گشنگی خوردم داداش    بعد ادا دراورد

_ بس چندشه این غذای بیمارستااان   اگر دکتر نادری نبود  که از گشنگی میمردم

مادر اخمی کرد وگفت

_ دوباره شروع کردی؟      مائده زد زیرخنده علیرضا نگاه شوخی به هر دو گرد و گفت

_ جریان چیه؟     رویا دستاش رو بهم کوبیدو گفت

_داداشی مخ این دکتره رو زدم نمیدونی چقدررر ماااهه       مادر لبش رو گاز گرفت

_ دختر بس کن  دخترای قدیم یه حیاییی داشتن ..خجال بکش     علیرضا خندید

_ درست بگین ببینم جریان چیه هااا    مائده  خنده کوتاهی کرد و گفت

_ دکتر نادری یکی از دکترای بخش بود که  هر روز منو ناهار مهمون میکرد  بعد ادا دراورد

_ نمیدونی چه نگاه نافذی داشت  ..هعیی خدا  الان که نیست چجوری به زندگی ادامه بدم علیرضا بالشت زیر دستش رو پرت کرد تو صورت  مائده

_ خجالت بکششش هر چی هیچی نمیگم پر رو شدهه

_ میبینی مااادر  منو دق مرگ کرد اونجا  از بس شر بازی در میاورد   مائده باز زد زیر خنده   مادر متوجه دگرگونی چهره علیرضا شد  گفت

_ خودت  رو ناراحت نکن عزیزم پروفسور نادری یه پیرمرد هفتاد سالست      علیرضا یه دفه پخی زد زیر خنده  مائده هم همراش خندید و با لحن ظاهرا گریانی گفت

_ میبینی داداش شانس که ندارم همه رو برق میگیره منو چراغ موشی   مادر ادامه داد

_ ظاهرا مائده شبیه دخترش بود که چند سال خارج زندگی میکنه  چون متوجه شد مائده  غذای بیمارستان نمیخوره  دستور داده بود از غذای پزشکان براش بیارن  همین      علیرضا بازم خندید و رو به مائده کرد

_ مرده شور برده قلبم ریخت پایین فک کردممیخوام بی خواهر بشم     مائده در حالی که نیشش تا بناگوش با بود گفت

_ اینجوری که بوش میاد قراره پدرم  بازنشستگیش ترشی فروشی راه بندازه نگران نباش

کم کم دو برادر دیگر علیرضا هم همراه به خونواده به جمع اونا اضافه شدن  حمیدرضا و محمدرضا و ساعتها با هم گفتن و خندیدن....



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/09/18
زمان : 08:33 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس