تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت سیزدهم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت سیزدهم)
نظرات () |

رمان در ادامه مطلب

رویا مدتها خودش رو تو اتاق حبس میکرد یا نقاشی میکشید یا یا تو اینتر نت چرخ میزد . دیگه حوصله دوستاش رو نداشت روحش حسابی ضربه خورده بود عصبی و بهانه گیر شده بود . خسته و دمغ رو تختش دراز کشیده بود که موبایلش زنگ خورد نگاه گذاری به صفحه موبایل انداخت  شماره ناشناس بود برا همین اهمیتی نداد اما ظاهرا ول کن نیست خیلی عصبی کلید سبز رو زد و با لحنی نه چندان عادی گفت

_ بلـــــــــــه    مهران قلبش فرو ریخت لحظه ای  اب دهانش رو قورت داد و گفت

_ سلام  رویا خانوم   رویا اخمی کرد صدا رو نشناخت و متفکرانه گفت

_ شما؟

_ مهرانوم حالتان خوبه؟  رویا مانند کسی که چیزی یافته گفت

_ اهاا ...سلام ممنون    صدای رویا براش چقدر دلنشین بود سرش رو به پشتی  صندلی تو اتاقش تکیه داد و میخواست بهش بگه الان که صدای تو رو شنیدوم میتونم بد باشم؟؟ اما گفت

_ خدا رو شکر.. کسالتی که ندرن؟ اخه صداتون یه کمی گرفتست؟   رویا نفسی کشید و گفت

_ نه خوبم  کارم داشتید؟    

_  راستش کار که نه میخواستوم  بهتون بگوم جمعه جایی قرار نذارن با  دوستان  یه برنامه کوهنوردی گذاشتیم  موخواستم شمارم  دعوت کونوم    رویا اخمی کرد و با گیجی پرسید

_ علیرضا ازتون خواسته؟؟   مهران دستپاچه شد

_ نه نه .. اتفاقی شد دیگه  من فک کردم حالا که شما اینقد دختر خوبی هستید خوبه با  دوستان ما هم اشنا بشید؟؟

_ عجب؟؟؟ پروزه جدیدتونه؟؟ باید بازم نقش طعمه رو بازی کنم؟؟

_ طعمه چیه  بابا ای حرفا رو نزنن  خااانوم  شما تاج سرین!!!!    رویا ابروهاش بالا رفت باورش نمیشد مهران اینجوری حرف بزنه  مهران ادامه داد

_ اصلا کسایی که میان کوه هیچ کدوم پلیس نیستن  منم پلیس نیستوم فقط یه همکاری  جزئی باهاشون درم 

_ بعد ببخشید میتونم بپرسم دوستاتون چه سمتی دارن؟؟؟  مهران خنده کوتاهی کرد و گفت

_ یه خیریه هست که  یه عده جوون ادارش میکنن بعضیاشون خانومن بعضیاشون اقا  که اکثرا متاهل هستن همه خونوادگی میان  کلا هم خانوم هست هم اقا  بچه ها هم اگه با شما اشنا شن مطمئنم خوشحال مشن

_ چرا باید این دعوت رو قبول کنم ؟ ما ربطی به هم نداریم اصلا  حوصله ادمای جدید ندارم

_ نگران نباشید هیچ کدوم جدید نیستن همه قدیمین    رویا خندش گرفت 

_ حالا ببینم چجی میشه

_ داشتیم رویا خااانوم؟؟ موخوای بپیچونی چرا  طفره مری؟    رویا فوتی کرد وگفت

_ خیله خب باشه    گل از گل مهران شکفت

_ پس روز جمعه خودم میام دنبالتون     رویا اخمی کرد یاد علیرضا افتاد دلش نمیخواست با او روبرو بشه

_ علیرضا هم هست؟     مهران اخماش تو هم رفت ترسید بگه اره

_ نمدونوم  اون مشغلش زیاده

_ خیلی خب باشه  کار دیگه ای ندارید؟

_ نه بعدا باهاتون هماهنگ میکنیم

     ********************

از شبش اروم و قرار نداشت  و سحر یه دوش گرفت  نماز که شد  سریع نمازش رو خوند دلش اروم نداشت یه تیشرت راحت لاجوردی پوشید که با پوست نسبتا سفیدش  هماهنگ بود و یک شلوار گرم زرشکی و یک گرمکن همرنگش رو هم روش پوشید  تقریبا شیشه عطر رو  رو خودش خالی کرد صورت مهران  نه گرد بود نه کشیده ابروهای نسبتا پهن که تا گوشه چشمش پایین میومد و چشمای  قهوه ای تیره یک دماغ معمولی و لبهای برجسته در کل خوب بنظر میومد خصوصا وقتی میخندید . دو سال پیش درحالیکه سال اخر دانشگاهش رو درتهران میگذروند  با یکی از گروههای هرمی اشنا میشه و مدتی باهاشون همکاری میکنه که متوجه میشه خلافهای دیگه ای هم انجام میدن  برای همین تصمیم میگیره اونا رو به پلیس معرفی کنه که در این اثنا برادر مهران  هم گیر پلیس میفته و پدر مهران سر این قضیه اونو از خونه بیرون میندازه و مهران بخاطر غرور بیش از حدش علی رغم اصرارهای مادرش دیگه به خونه برنمیگرده و همونجا به همکاریش با پلیس ادامه میده ..

              **************

جلوی در خونه که ترمز کرد یه تک به گوشی  رویا زد و رویا سریع اومد بیرون  یک مانتوی سبز ماشی با شلوار همرنگش و یک کوله پشتی ارتشی  رویا میخواست بره عقب بشینه که مهران در جلو رو براش باز کرد  رویا با تردید به داخل ماشین نگاهی انداخت و تو رودروایسی گیر کرد و نشست.

مهران لبخندی زدو گفت

_ سلاام رویا خانوم خوبید؟               رویا  جلوش رو نگاه کردو با سردی گفت

_ سلام ..ممنون

 در بین راه  مهران خیلی دلش میخواست به حرفش بگیره اما رویا با جوابهای سرد وکوتاه  بهش فهموند حوصله حرف زدن نداره!!

تقریبا زن و مرد رو هم پونزده شونزده نفر میشدن رویا با کنجکاوی نگاهشون میکرد همه با هم صمیمی و خوش برخورد بودن و اکثر مردهاشون رفتاری شبیه علیرضا داشتند  علیرضا خودش رو از معرض نگاه  رویا دور می گرفت رویا هم دل خوشی نداشت و خوشش نمیومد باهاش چشم تو چشم بشه  مائده به پیشنهاد علیرضا زینب رو با خودش اورده بود

مردها جلو  حرکت میکردن و خانومها دنبالشون روان بودند  مهران همون اول  رویا رو با مائده و زینب اشنا کرد تا تنها نمونه و خودش نفرای اخر  اقایون در حرکت بود و هر از چند گاهی هوای پشت سرش رو داشت مائده  طبق معمول با شوخی های هر از گاهیش  زینب رو میخندوند و رویا هم لبخندی از سر اجبار میزد  راه زیادی رو رفته بودن شیب کوه زیاد نبود اما مسافت  طولانی بود  مهران کم اومد پایین تر و نگاه عمیقی به چهره رویا انداخت:

_ رویا خانوم چیزی لازم ندرن؟؟      رویا  به زینب و مائده نگاهی انداخت و دوباره نگاهی به مهران کرد و با تعجب گفت

_ نه ... مهران لبخندی زدو گفت

_هر کاری داشتید من در خدمتم هااا  همینکه اومد ازش فاصله بگیره پای رویا سر خورد و نزدیک بود بیفته نا خود اگاه چنگ زد به لباس مهران  و شلواار مهران کمی کشیده شد  پایین  رویا جیغ کوتاهی کشید   مائده سریع  کمر رویا رو گرفت که نیفته  مهران شلوارش رو محکم چسبید

_واای چییی شد؟؟  رویا به کمک  مائده تعادلش رو حفظ کرد زینب با دیدن این صحنه نتونست خندش رو کنترل کنه و بلند خندید  همه بچه های گروه توجهشون با جیغ رویا به اونا جلب شد و دیدن این صحنه زدن زیر خنده  مهران با خجالت شلوارشو کشید بالا وکمر شلوارش رو مرتب کرد 

_ خدا رو شکر  شورت پاچه دار پوشیده بودماااا   مائده هم نتونست جلو خندش رو بگیره رویا  از خجالت سرخ شده بود و  لبش رو گاز گرفت    مهران ادامه داد

_ حالا نمیشد بجای خشتک مو  این گرکنم رو میگرفتی؟؟  حالا تا شب همه تیکه بارورونوم موکنن    رویا با لبخند پر رنگی گفت

_ ببخشید اقا مهران دست خودم نبود    مهران سرش رو خاروند و خنده کوتاه کرد

_ فدای سرت  رویا خاانوم  خدارو شکر چیزیتون نشد     مائده لبش رو گاز گرفت و لبخند شیطنت باری زد و تو گوش زینب گفت

_ این مهرانه مشکوک نشده؟؟؟   زینب ریز ریز خندید

_ اره خیلیم مشکوک شده     مهران متوجه پچ پچ  اونا شد سرش رو خاروند  و با لحن شوخی به رویا گفت:

_ خجالت نکشنا دفه دیگه هم  خواستن بیفتن  در خدمتتونم   بعد خنده  شیطنت امیزی کرد و دوید سمت علیرضا

                         ****************

علیرضا گاه گداری حواسش   و رفتار و حرکات زینب  بود  هر جزئیاتی از نظرش پنهون نمیموند و مائده کاملا متوجه  حال و هوای داداشش بود  و همینطور  متوجه مهران  مائده  سرش رو کرد تو گوش علیرضا .گفت

_ گمون دل داداشم یه جایی گیر کرده           علیرضا اخمی کرد  گفت

_ حرف چرت نزن    مائده خندید و گفت

_ پس چی؟ چرا زیر نظر گرفتیش؟؟

_  فقط دارم ارزیابیش میکنم   مائده  لبخند پررنگی زد

_ برا گزینشه؟

_ اوهوم     با همون لحن شوخ پرسید

_ گزینش پلیس؟

_ نخیر گزینش ازدواج       مائده خیره به صورت علیرضا نگاه کرد و علیرضا لبخندی زد

_ فقط در حد ارزیابیه همین .. دارم تو رفتاراش دقت میکنم ببینم با معیارای من سازگار هست یا نه   مائده لب پایینش رو گاز گرفت و به زینب که داشتن باچند تا از خانوما حرف میزدن  نگاه کرد

_ بعد میتونم بپرسم نتیجه چی شد؟ ....

_ اینجا جاش نیست تو خونه خیلی باهات حرف دارم  بذارش برا خونه باشه؟   مائده لبخندی زد و باز نگاش کرد

_ مهرانم داره ارزیابی میکنه؟؟؟  علیرضا خندید و گفت

_ نه اون انتخابشو کرده  الان داره دلبری میکنه   بعد خنده کوتاهی کرد و گفت

_ تو هم برو  پیش خانوما  بقیه مشکوک نشن بعد چشمکی با لبخند تحویل خواهرش داد   مائده هم لبخندی زدو به جمع خانومها  پیوست اونروز به همشون خیلی خوش گذشت مردها بالای کوه  که مکان وسیعی برای نشستن و حتی بازی بود جوجه کباب درست کردن خانومها هم  با بازیهای مث اتلو ،دوز، شطرنج  خوندن  جوکهای تو گوشیشون  کلی  سرگرم شدند  مردها هم  مسابقه تیراندازی گذاشته بودن  که البته بعدش تفنگ بادی رو در اختیار خانومها قرار دادند  رویا در درون خودش احساس خوبی داشت  شوخی ها ی دخترونه و حتی توجهات گاه گاه  مهران  حس خوبی رو در وجودش ایجاد میکرد و با اون جمع ارتباط  راحتی بر قرار کرد

                   **************************

تو راه برگشت هوا کاملا تاریک بود مهران  دلش میخواست سر صحبت رو با  رویا باز کنه درحالیکه لب پایینش رو میمکید به جلوش چشم دوخته بود نفس عمیقی کشید وپرسید

_ خوش گذشت رویا خانوم؟    رویا لبخند گرمی زد و به مهران نگاه کرد

_ بله خیلی خوب بود  فکر نمیکردم دوستاتون اینهمه خونگرم باشن   مهران  نفس دیگری کشید و گفت:

_ مو هم   وقتی با علیرضا برا اولین بار باهاشون اشنا شدوم همین حس رو داشتوم  مدنن من و شما اشتراکات زیادی درم          رویا  ابروهاش رو بالا انداخت

_ واقعا؟؟ ولی من اینجوری فکر نمی کردم!!!

_ خب چون چیزی از مو نمدنی  بابای مو یکی از ملاکهای بزرگ مشده  باغهای کشاورزی گوجه و خربزه و دو تا کارخونه  رب گوجه  دره   رویا ابروهاش رو بالا انداخت

_ واقعاااا؟؟ پس چرا به این شغل سطح پایین تن دادی؟؟

_ اولا همکاری با پلیس سطح پاییین نیس دوما جریانش مفصله     رویا اخم کرد وگفت

_ از پلیسا متنفرم  مهران با تعجب نگاش کرد

_ چرا اخه؟

_ هیچی اونم جریانش مفصله  ....بعد همکاری شما با پلیس چجوریه؟؟؟

_ مو مهندس کامپیوتروم  هم کامپیوتراشونو  تعمیر میکنم هم یه چند تا کار دیگه که نمشه گفت 

رویا بازم روبروش رو نگاه کرد وبا خودش فکر میکرد دلیل  تغییر رفتار مهران با او چی میتونه باشه مهران در حالیکه به روبرو خیره شده بود گفت:

_ رویا خانوم  مدنوم  اتفاقاتی که برتون افتاده  خیلی تنهاتون کرده  هر وقت کمکی لازم داشتن یا خواستن با کسی درد دل کنین رو من حساب کنین      رویا بازم با تعجب نگاش کرد قلب مهران در تکاپو بود و رویا فقط متعجب او را برانداز میکرد.رویا تصمیم گرفت تا خانه سکوت کند.


ادامه دارد.......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
برچسب ها : رمان جاادوی عشق-رمان-داستان-
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/10/4
زمان : 01:25 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس