تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت پانزدهم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت پانزدهم)
نظرات () |



یا صاحب الزمان شهادت پدر بزرگوارتون رو بهتون تسلیت میگم به امید ظهور شما و پایان یافتن  این شب بلند هجرااان
دوتا حدیث از  امام مظلوم امام حسن عسکری تقدیم میکنم به همه دوستان باشد که اندیشه کنیم

«شیعَتُنا الْفِئَـةُ النّاجِیَةُ وَالْفِرْقَةُ الزّاكِیَةُ صارُوا لَنا رادِئًا وَصَوْنًا وَ عَلَى الظَّلَمَةِ أَلَبًّا وَ عَوْنًا سَیَفْجُرُ لَهُمْ یَنابیعُ الْحَیَوانِ بَعْدَ لَظْىِ مُجْتَمَعِ النِّیرانِ أَمامَ الرَّوْضَةِ.»:

پیروان ما، گروه هاى نجات یابنده و فرقه هاى پاكى هستند كه حافظان [آیین] مایند، و ایشان در مقابل ستمكاران، سپر و كمككار ما [هستند]. به زودى چشمه هاى حیات [منجىِ بشریّت] بعد از گدازه توده هاى آتش! پیش از ظهور براى آنان خواهد جوشید.

«لَیْسَتِ الْعِبادَةُ كَثْرَةَ الصِّیامِ وَ الصَّلوةِ وَ إِنَّما الْعِبادَةُ كَثْرَةُ التَّفَكُّرِ فى أَمْرِ اللّهِ.»:


عبادت كردن به زیادى روزه و نماز نیست، بلكه [حقیقتِ] عبادت، زیاد در كار خدا اندیشیدن است.

(تحف العقول، ص448)


*******************************************
 
 اول صوت وبلاگ رو  حتما گوش بدید  و نکاتی که  بهش  میرسید برام بنویسید 

دوم قسمت بعدی رمان در ادامه مطلب  

مدت زیادی طول نکشید که پدر  مهران  به او روی خوش نشان داد و مهران از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید.اما چون میدانست  که گفتن بحث خواستگاری  باعث میشود پدر متوجه منظور اصلی او از اشتی شود و دوباره همه چیز خراب شود  از موضوع چیزی به انها نگفت و به هوای کارش دوباره بعد از مدتی به تهران بازگشت.

علیرضا سرش رو پایین انداخته بود و لحظه شماری میکرد که زینب با سینی چای معروف  وارد جلسه شود به سئوالات  مختلف پدر زن اینده و مادر زن و گاها برادر کوچک زینب  پاسخ میداد و نگاهش به در اشپزخونه بود اما ظاهرا خبری نبود  مائده از در اشپزخونه بیرون اومد و کنار او قرار گرفت علیرضا دهانش را نزدیک گوش مائده برد و گفت

_ مطمئنی خودش موافقت کرد که ما بیایم اینجا؟؟

_ نه الان که فک میکنم  مطمئن  نیستم     بعد چادرش رو جلو دهانش گرفت و ریز ریز خندید علیرضا زیر لب گفت

_ ای نمیرییی الان وقت شوخیه؟؟ در همون حال زینب با سینی چای وارد شد و سلام داد  همه به احترام او بلند شدند  علیرضا با لبخندی به چهره او نگاه کوتاهی انداخت و پاسخ سلامش را  داد مادر و پدر علیرضا هم خیلی گرم سلام کردند زینب چای را تعارف کرد و کنار مادرش نشست خانه انها یه اپارتمان  120 متری بود که خیلی ساده و در عین حال با سلیقه  چیده شده بود همه جا  تابلوهای گل کریستال وگل چینی به چشم میخورد که کار دست  زینب بود .زینب نگاهش را به گلهای قالی دوخته بود . و به صحبتهای بزرگتر ها گوش میداد.که  علیرضا گفت

_ اجازه میدید من با زینب خانوم یه صحبت کوتاه داشته باشم؟

پدر زینب که مرد خوشرو و خوشگفتاری هم بود گفت

_ چرا که نه پسرم   زینب جان  اقای موحد رو راهنمایی کن         زینب دلش اروم و قرار نداشت این تجربه اولش بود تا حالا با هیچ مردی درباره ازدواج حرف نزده بود سعی کرد نفسهاش رو عمیقتر کنه تا علیرضا متوجه نفس به شماره افتاده او نشه و او به سمت اتاق خودش راهنمایی کرد و در اتاق رو باز گذاشت و وارد اتاق شد صندلی پشت میزش را به علیرضا تعارف کرد و خودش لب تخت نشست علیرضا اتاق زینب را از چشم گذراند و با لبخند گفت:

_ کاملا معلومه دختر  با سلیقه ای هستید     زینب با لبخند گفت

_ ممنون لطف دارید

_ راستش من زیاد  منظم نیستم ...یعنی نه  که منظم نباشم  اما به اندازه شما نیستم     زینب بازم لبخند زد    علیرضا سکوت کرد و با قالی کوچک وسط اتاق چشم دوخت  با لحن ملایمی گفت

_ ببینید زینب خانوم قبل ا اینکه به شرایط و ویژگیهای اخلاقی هم بپردازیم میخوام یه چیزایی رو بدونید...کارم رو که میدونید و حتما  اینم میدونید که چقدر درگیریش زیاده و تقریبا از اسایش خبری نیست.. از لحاظ مالی هم فعلا بخاطر عمل کبد بابام یه کم مشکل دارم  من الان صد میلیون سفته دست رویا خانوم دارم ...رویا خانوم که میشناسید ؟ همون که اونروز باهامون اومده بود کوه  رقم صد میلیون یهو خورد تو ذوق زینب با تعجب پرسید

_ صد میلیوووون؟؟    علیرضا با تاسف سری تکان داد و گفت

_ البته با برادرا صحبت کردیم قرار شده مشارکتی جورش کنیم نفری سی میلیون و یه ده میلیونی که  مامان اینا خودشون دارن  از اون لحاظ مشکلی نیست بزودی تسویش میکنم  اما چیزی که  هست  اینه که من  یه زندگی معمولی میتونم براتون جور کنم  اونم نه الان  تا یه سال دیگه  شما تا اینجا مشکلی ندارید؟     زینب لبخند زد و گفت

_ من بغیر اون صد میلیون بقیه شرایط شما رو میدونستم ...اگه میگید جورش میکنید  من بهتون اعتماد دارم تو این مدت شناخت نسبی که ازتون پیدا کردم متوجه شدم که بی حساب حرف نمیزنید

علیرضا نگااهی به زینب انداخت

_ ممنون ...  زینب بی مقدمه پرسید

_ هدفتون  تو زندگی چیه؟؟   علیرضا بدون فکر گفت

_ ادم بشم

_ فک میکنید ازدواج به ادم شدنتون کمک میکنه؟

_ اگه با یه همسفر خوب باشه اره

_ همسفر؟      علیرضا نگاهی بهش انداخت و پرسید

_ نگاهتون به ازدواج چطوریه؟

_ من قصدم این بود که تا دکترا ادامه بدم  راستش به ازدواج  فک نمیکردم

_ من با ادامه تحصیل شما مخالفتی ندارم  ...مکثی کرد و ادامه داد ....خب همسر خوب از نظر شما چجور ادمیه   زینب لبخندی زد

_ خب ...ایمان و اخلاق برام خیلی مهمه  و اینکه ادم رمانتیکی باشه بعد از خجالت سرش رو انداخت پایین      علیرضا خندش گرفت ابروهاش رو بالا انداخت

_ شما ادم رمانتیکی هستید؟    زینب لبش رو گاز گرفت اصلا  روش نمیشد تو این زمینه حرف بزنه و جواب نداد  علیرضا مکثی کرد و گفت

_ شما خجالتی هستین؟          زینب در حالیکه قلبش داشت میومد تو حلقش و کاملا سرخ شده بود گفت

_ الان بله    علیرضا جوری خندید که دندوناش مشخص شد

_ اما من اسمش رو میذارم حیا           وبعد لبخند پر رنگی زد و ادامه داد

_ راستش بخاطر همین ویژگیتون  نظرم بهتون جلب شد و از بس محکم با نامحرم  رفتار میکنید فکر نمیکردم ادم رمانتیکی باشید

_ گاهی شعر میگم         علیرضا مستقیم تو صورتش نگاه کرد

_ جدی؟؟؟ چه خوب  میشه شعراتون رو ببینم؟؟

_ نه...اگه ...به تفاهم رسیدیم ..اگر این وصلت سرگرفت  چشم    علیرضا بازم لبخند زد

_ چرا الان نه؟

_ برا هر دومون بهتره ......خب نگاه خودتون به ازدواج چجوریه؟    علیرضا نفس عمیقی کشید احساس میکرد دلش میخواد این ازدواج سر بگیره از همین الان حس میکرد که چقدر میتونه زینب رو دوست داشته باشه

_ من به عشق توی یک نگاه به هیچ وجه اعتقاد ندارم ...و معتقدم ادم میتونه احساسش رو کنترل کنه  البته اگه یه چیزایی رو رعایت کنه اما جهت اطلاعتون میگم که من میتونم ادم رمانتیکی باشم تا اون حدی که یه زندگی رو موندگار و پرشور نگه داره ...نگاه من به همسرم مث یه همسفره که قراره سفر کوتاه دنیا رو باهاش بگذرونم  هم نفس و هم دم هم باشیم نه مزاحمش باشم برا  تقربش نه مزاحمم باشه و هردومون مایه ارامش هم باشیم       زینب در حالیکه  به حرفای علیرضا فکر میکرد گفت:

_منظورتون از مزاحم چیه؟   علیرضا لبخندی زدو گفت:

_ اگه زن و مرد بخوان با خواسته هاشون  جلوی ادم شدن هم رو بگیرن میشه مزاحمت

_ بنظر شما مثلا ممکنه شاغل بودن من  براتون مزاحمت ایجاد کنه؟؟؟

_در مورد شغل فکر میکنم بسته به شرایط باید تفاهم برسیم اینکه چه شغلی باشه  ایا تو اون زمان بچه باشه یا نه کلا  منطقی باید شرایط رو سنجید به نتیجه رسید شاغل بودن  از نظر من عیب نیست فقط بسته به شرایط باید سنجیده بشه  ....شما اعتقاد دارید تحت هر شرایطی باید شاغل باشید؟؟

_ نه ..منم با شما هم عقیدم 

_ خیلی خوبه...... زینب خانوم چه اخلاقی  هست که خیلی ازارت میده یعنی اگه همسرت اون اخلاق رو داشته باشه براتون قابل تحمل نیست

_ خب..لجبازی ..و نامردی     علیرضا لبخند زد

_ شما چی؟

_ سرکشی...من با ادمای بی منطق و سرکش مشکل دارم و بی حیایی  ...بی حیایی رو که مطمئنم ...سرکشی رو هم گمون نکنم شما داشته باشید...

علیرضا و زینب یک ساعت حرف زدند و در پایان عیرضا به مائده گفت

_ من تصمیمم برا ازدواج با شما قطعی شد حالا این منم که باید منتظر پاسخ شما بمونم

_ چشم فکرام رو میکنمو جواب میدم  علیرضا لبخندی زد و بلند شد و زیر لب گفت

_ میشه زیاد منتظرم نذارید؟؟       زینب لبخندی از شرم زد و سکوت کرد

          *************

یه چند باری مهران به رویا زنگ زده بود که رویا جواب سر بالا میداد قلم موی نقاشیش تو دستش بود و داشت روی نقاشی منظره ای که کشیده بود کار مییکرد که دوباره گوشیش زنگ خورد  شماره مهران بود  لبش رو گاز گرفت و صداش رو صاف کرد و با ناز پرسید

_ بفرماااایید؟؟مهران با حرارت پاسخ داد

_ سلام خااااانووووم خوبی؟    رویا پشت چشمی نازک کرد و گفت:

_ ممنون ....قبلا بهتون نگفته بودم تا رابطمون رسمی نشده زنگ نزنید؟؟  مهران با لحن خریدارانه ای گفت

_ این دل مو منطق حالیش نیس ...دلوم بد جوری بهانه یه نفر رو میگیره

_ قرار بود با خونواده بیاین خواستگاری چی شد؟      مهران مکثی کرد و گفت

_ یکی ازفامیلامون  مرده برا همین  نمتونوم الان بهشان بگوم       رویا  ابروهاش رو بالا انداخت و با لحن تصنعی گفت

_ اوه پس تسلیت میگم     مهران خندش گرفت با یه لبخند گشاد اما لحن  محزونی گفت

_ ممنونم خدا رفتگان شمارم بیامرزه

 رویا داشت تو دلش به مهران میخندید و مهران هم همینطور رویا مکثی کرد و گفت:

_ خب بهتره پس دیگه تماس نگیرید تا زمانی که با خونوادتون صحبت کنید    مهران اخماش رفت تو هم با لحن ملتمسانه ای گفت

_ خواهش موکنم  فقط گاهی حالتون رو مپرسوم  به همین حدم  کفایته

_ کم کم ممکنه به سرم بزنه و از حالا پاسخم به شما منفی باشه

_ نه نه...خیلی خب بابا  شوخیوم حالیت نمشه هاا   رویا ابروهاش رو بالا انداخت

_ فک نمیکنم با شما شوخی داشته باشم       مهران اخماش رو کشید تو هم و خیلی اروم گفت

_ دیگه مزاحم نمیشوم  خداحافظ 

_ به سلامت

اعصاب مهران بهم ریخت احساس کرد غرورش خدشه دار شده  یه لحظه به خودش شک کرد نکنه  علیرضا راست بگه  اما دوباره خیلی زود محبت رویا به این افکار غلبه کرد و رویای رویا اورا در خود غرق کرد.


ادامه دارد....



مرتبط با : رمان جادوی عشق
برچسب ها : رمان-
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/10/16
زمان : 11:54 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس