تبلیغات
با من حرف بزن - جادوی عشق ( قسمت هفدهم)

ما همچنان ایستاده ایم

جادوی عشق ( قسمت هفدهم)
نظرات () |


سلام  
میلاد  دلیل خلقت  بلند اوازه ترین نام  مصداق واقعی رحمت  و ایستادگی در برابر کفر  فخر زمین اسمان  رو به  بیبی حضرت زهرا مولا امیرالمونان و همه مسلمانان جهان  تبریک میگم


چند تا حدیث زیا براتون اوردم بخونید و اندیشه کنید

احب الاعمال الی الله أدومها وان قل .
محبوبترین كارها در پیش خدا كاریست كه دوام آن بیشتر است ، اگر چه اندك باشد .

احب الاعمال الی الله من أطعم مسكینا من جوع أو دفع عنه مغرما أوكشف عنه كربا
بهترین كارها در پیش خدا آن است كه بینوایی را سیر كنند ، یا قرض او رابپردازند یا زحمتی را از او دفع نمایند

احب الاعمال الی الله الصلاة لوقتها ثم بر الوالدین ثم الجهاد فی سبیل الله
بهترین كارها در نزد خدا نماز به وقت است ، آنگاه نیكی به پدر و مادر ، آنگاه جنگ در راه خدا .

احب الجهاد الی الله عز وجل كلمة حق تقال لامام جائر
بهترین جهادها در پیش خدا سخن حقی است كه به پیشوای ستمكار گویند .

یه خوابای اشفته ای میبینم یه مدت ،که شدیدا احساس میکنم که دشمنانمون سخت در حال توطئه هستن برامون ، میخوام یه چله  ختم صلوات  بذارم ،روزی یه دور تسبیح صلوات برای خنثی کردن توطئه های دشمنانمون  هر کس دوس داره شرکت کنه  و به دوستان و اشنایان هم بگن  این خودش کمک رسانی به مجاهدین  محسوب میشه ،خصوصا برا ماها که بیش از این کاری ازمون برنمیاد

قسمت بعدی رمان ادامه مطلب

علیرضا  تو لپ تاپش بود و سخت فکرش درگیر بود که مائده با یه سینی چای وارد شد با همان لبخند همیشگی کنارش نشست و سینی چای رو جلوش گذاشت  علیرضا لبخندد محبت امیزی زد و گفت

_ ممنووون چه به موقع       مائده هم لبخند او را با لبخند دیگری پاسخ داد  علیرضا لب تابش رو بست  و به خواهرش  چشم دوخت

_ چه خبر؟    مائده لبخند  معنی دار و موزیانه ای زد و گفت

_ از کی و از کجا    علیرضا معنی لبخند اونو  فهمید و  خنده کوتاهی کرد 

_  این دوست شما نمیخواد جواب ما رو بده؟

_ دیروز کلی باهاش حرف زدم       علیرضا  دستاش رو با بدنه  استکان چای گرم کرد و به مائده چشم دوخت

_ خب؟

_ یکمی میترسه  اما فک کنم نظرش  مثبت باشه         علیرضا لبخند زد 

_خب پس چرا هیچی نمیگه ؟

_ مگه تو ازش پرسیدی؟   علیرضا به فکر فرو رفت

_ بهش زنگ بزنم؟ یا بگم مامان زنگ بزنه؟      

_ نمیدونم اگه دوس داری صداش رو بشنوی بهش زنگ بزن    

_ نه بهتره مامان زنگ بزنه  به مامان بگو زنگ بزنه اگه نظرشون مساعده یه بار دیگه مزاحمشون بشیم برای  گذاشتن قرار مدار و این چیزا     

_ باشه    بعد لبخند عمیق و غمگینی زذ

_ علیرضا؟   علیرضا دوباره لب تاپش رو باز کرد و چای رو به لبهاش نزدیک کرد

_ جونم

_ اگه ازدواج کنی میری دیگه  نبینیمت؟  علیرضا با خنده به مائده نگاه کرد

_ خودت چی فک میکنی ؟ بنظرت از اون مردام؟؟؟           مائده  بازم لبخند زد

_ نه نیستی

_ پس نگران نباش  باشه؟؟ تو همیشه خواهر کوچولوی منی و من همیشه ازت حمایت میکنم  .....بعد تو چشای مائده نگاه کرد و گفت

-نوکرتم  ابجی کوچولو    مائده خنده  بلندی کرد

_ بایدم باشی     علیرضا  هم بلند خندید

_ حالا پاشو برو بذار به کارم برسم

     ***********

مهران بالاخره دلش رو یک دل کرد  و با مادرش درباره رویا حرف زد  . اونقدر اغراق امیز از رویا تعریف کردکه مادر که ذوق زده شده بود و بابت انتخابش چندین بار قربون صدقه پسرش رفت و یه هفته وقت خواست تا پدر رو اماده  کنه و خبر رو بهش بده مهران انگار جان تازه ای گرفته بود و از صبح دوباره شوخ طبعیش بهش برگشته بود.اما اینبار این علیرضا بود که دمغ بود اما  به روی خودش نمیاورد سعی میکرد زیاد با زینب روبرو نشه  و بشدت مشغول  کارش بود زینب تقه ای به در اتاق علیرضا زد.

_ بله؟   زینب در اتاق رو باز کرد و وارد شد

_ ببخشید اقای موحد  دوباره ردشون رو گرفتم    علیرضا با خوشحالی گفت

_ واقعااا !!! خیلی عالیه بلافاصله از جاش بلند شد و با زینب به بخش رایانه رفتن زینب چند تا ادرس و شماره  بهش داد و و گفت

_ باهاش تو این ادرس قرار گذاشتم  به عنوان یکی از قربانیها   علیرضا ادرس رو گرفت و نگاهی بهش انداخت

_  به عنوان زن یا مرد باهاش حرف زدی؟؟

_ زن

_ چه بد  کاش از طرف یه  مرد باهاش حرف میزدی  حالا مجبوریم یکی از خانوما رو بفرستیم اصلا دوست ندارم  زنها رو درگیر این جور پرونده ها کنم   زینب با تاسف سر تکون داد

_ اخه دنبال  دختر فراری هستن

_ باشه  فقط همه اطلاعاتی که بهش دادی  بنویس  تا  دو حرفه نشیم

_ چشم

مهران از اونور اتاق بلند شد و اومد  کنار گوش علیرضا گفت

 _ موخوای مو خودمو شکل خانوما دربیاروم؟ برم سر قرار؟؟ دلوم لک زده برا  یه مرد خشن

علیرضا لبش رو گاز گرفت و دست مهران رو گرفت  و از اتاق بیرون برد چون اصلا دوست نداشت زینب متوجه شوخیای اون بشه  اما زینب  فهمید و  خودش رو کشت  تا  زمانی که  اوناازاتاق خارج میشن نخنده  . اما شوخی مهران جدی شد و اونا تصمیم گرفتن که یکی از مامورا رو که ریز نقش تره  گریم کنن و بجای خانوم جا بزنن تا وارد گروهشون بشه 



علیرضا و برادراش از چند تا بانک جداگانه  وام گرفتن و با کمک هم صد میلیون رو جور کردن  علیرضا  شماره  رویا رو گرفت رویا نگاش به اسم علیرضا افتاد ب

تعجب جواب داد

_ بفرمایید اقای پلیس!!!

_ سلام رویا خانوم

_ علیک امرتون؟   علیرضا  خیلی جدی گفت

_ میخواستم  بگم پولتون رو جور گردم اگر ممکنه  سفته ها رو از داییتون بگیرید و من پول رو بهتون بدم  رویا مکثی کرد و با ناباوری گفت

_ به این زودی؟؟؟ چجوری جورش کردین؟؟  علیرضا میخواست بگه باید توضیح بدم به شما؟؟ اما نخواست دوباره  روحیه جنگ طلبی رو در اون شعله ور کنه

_ با برادرام وام گرفتیم یکمی هم پس انداز داشتیم  خلاصه خدا کمک کرد جور شد   رویا پشت چشمی نازک کرد گفت:

_ نگهش دارید لازمتون میشه

_ نه ممنون    رویا با همون لحن گفت

_ بهر حال من تو مسائل مالی زیاد وارد نمیشم  از داییم گرفتید  برید همونجا پس بدید  ادرس کارخونه رو که دارید؟  علیرضا نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت

_ خب باشه  ببخشید مزاحم شدم  خدا نگهدار    رویا بدون خدا حافظی قطع کرد و با لبخند بیرون رو نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد

_ بلایی سر اون مهران جونت بیارم که خودت مجبور شی به دست و پام بیفتی  تا دوست جونت رو نجات بدی حالا ببین اقا پلیسه

         ***************

علیرضا  پول رو به ارش داد و خیلی راحت سفته هاش رو پس گرفت  ارش نگاه مرموزی بهش  میکرد و علیرضا کاملا عادی  سفته ها رو جلوی چشمش پاره کرد و لبخندی تحویل ارش داد و بازم بخاطر کمکی که کرده بود تشکر کرد مهران تو ماشین بود و کارخونه اونا رو دید  میزد و لبخند میزد  وقتی علیرضا برگشت گفت

_ اگه این وصلت سر بگیره  خودوم و  رویا  این کارخونه رو میگردونیم   علیرضا لبخندی زد و درحالیکه کمربندش رو میبست گفت

_ ایشالله

        *********************

علیرضا  مشغول تیکه کردن سیب توی بشقابش بود و به حرفای پدر زن ایندش گوش میکرد خوشحال از اینکه زینب بهش جواب مثبت داده و نگران حرفایی که از پدر زن ایندش  می شنید  خونواده  زینب  خواستار این بودن که عقد و عروسی یک جا باشه علیرضا سکوت کرده بود ودر حالیکه به حرفای بزرگترا  گوش میداد  در گوش مائده گفت 

_میشه  به زینب بگی کارش دارم؟ باید یه چیزایی بهش بگم که تو جمع  روم نمیشه بگم  مائده وارد اشپزخونه شد و موضوع رو به زینب گفت و زینب با خوشرویی پذیرفت  مائده  وارد هال شد و زینب به اتاقش رفت مائده به پدر  زینب گفت

_ ببخشید  این برادر من  یه  چیزی فراموش کرده به زینب خانوم بگه میشه یه بار دیگه با هم حرف بزنن؟؟    پدر زینب با شوخی گفت

_ لابد دوباره دو ساعت  وقت میبره هااا  جمع زدن زیر خنده و علیرضا از خجالت سرخ شد   و سکوت کرد  پدر دوباره ادامه داد

_ باشه پسرم اشکالی نداره      علیرضا بلند شد و به اتاق زینب رفت   صورت زینب توی اون چادر  پسته ای رنگی که پوشیده بود  به  فرشته ها میمانست  علیرضا لحظه ای خیره نگاهش کرد و دوباره  سرش را فرو اورد   زینب لبخندی از شرم زد  دوباره قلبش اهنگ  تند شدن گرفت  علیرضا سینه اش رو صاف کرد و پرسید

_ خوبین شما؟       زینب با لبخند گفت

_ ممنون  خدا رو شکر خوبم     علیرضا هم لبخند زد و گفت

_ خب خدا رو شکر ...ببخشید  به سه دلیل خواستم دوباره باهاتون حرف بزنم اول اینکه بهتون بگم اون سفته ها رو  پس گرفتم و الان  نزدیک بیست و دو سه میلیون وام دارم  بدون هیچ پسندازی وبه علاوه همین ماشینی که سوارش میشم..دوم اینکه فعلا تو همین خونه های سازمانی خونه میگیریم  تا  دستم باز شه شما که مشکل ندارید؟؟

_نه!!

_ و اون چیزی که نمیخواستم جلو خونوادتون بگم اینه که الان توان  عروسی گرفتن ندارم اگه بخواین یه عقد خصوصی بگیریم و بریم سر زندگیمون یا اینکه  فعلا محرم شیم تا هر وقت بتونم تدارک عروسی بگیرم       زینب لبخندی زد و گفت :

_ خونوادتون کمک نمیکنن؟؟

_ متاسفانه این عمل و مخارج بعد اون و قبلش حسابی دست بابا رو خالی کرده البته هر چی بتونه کمک میکنه اما من چون پدرم رو میشناسم و میدونم خیلی رنج میخوره نمیخوام تو حال مریضش دغدغه و نگرانی داشته باشه  برای همین بهشون گفتم که همه مخارجم به عهده خودمه و میخوام مستقل باشم .

_ من درک میکنم  اما نمیدونم خونوادم  چی میگن؟ بابام  خوشش نمیاد از محرمیت بدون عروسی خب متونیم فعلا صبر کنیم  هر وقت دستتون باز شد عروسی بگیرم هان؟

علیرضا سرش رو پایین انداخت و گفت

_ برای من خیلییی  سخته زینب خانوم    زینب با تعجب نگاهش کردعلیرضا به چشمای زینب نگاه کرد و گفت

_ ما همکاریم ..من این روزاخیلی سعی میکنم که واقعا  هیچ حسی بغیر همکار بینمون نباشه  اما گاهی نمیشه .....بهر حال منم ادمم ..دوباره سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد

زینب نفسش بنداومده بود سرش رو پایین انداخت زبونش قفل شده بود علیرضا تیر اخر رو زد تا به زینب بفهمونه دوستش داره  ادامه داد

_ سخت نیست ادم وقتی کسی رو دوست  داره و مدام هم اون ادم جلوی چشمشه  نگاهخریدارانه بهش نندازه؟ وقتی بهش نیاز داره وقتی میتونن کنار هم باشن  مایه ارامش هم باشن ..... خیلی سخته اونی که دوسش داری کنارت باشه  همه وجودت پر بکشه طرفش اما  در برابر همه احساست یک پارچه مقاومت بشی خب وقتی میشه محرم شد   چرا با  قوانین خود ساخته  سختی کشید و رنج خورد؟؟..........  زینب تقریبا قلبش داشت از تو سینش در میومد احساس کرد همه بدنش گر گرفته حتی فکرشم نمیکرد که بودن با علیرضا اونو به زحمت بندازه  چون هیچ وقت تو رفتار علیرضا چنین نشانه هایی  ندیده بود همین باعث میشد مدام شک کنه که علیرضا شاید هیچ وقت نتونه اونو دوست داشته باشه  پاکی و  باکره بودن روحش  باعث میشد جملاتی به این سادگی چنین تاثیر عمیقی در جانش داشته باشه حتی یه لحظه به  صداقت علیرضا شک نمیکرد  همونطور که علی رضا با همه وجود به پاکی زینب اعتقاد داشت و این باعث میشد که محبتی پاک و صادقانه بی هیچ مقاومتی و نیت سوءی در هر دوی انها  شعله بکشه  علیرضا به صورت  سرخ شده زینب نگاهی کرد و ادامه داد

_اگه ...اگه ممکنه  با خونوادتون  صحبت کنید  تا یکی از دوتا  حالتی که من گفتم بپذیرن

ابی در دهان زینب نبود تا فرو دهد با همان  صدایی که از نفسهای بریده اش لرزان شده بود گفت

_ باشه باهاشوون حرف میزنم   علیرضا لبخند دیگری نثارش کرد

_ پس بریم که طولانی نشه  این ده دیگه کلی همه بهمون میخندن  راستی  شما حرفی ندارید؟

_ نه  ... فقط ممکنه بعد از ازدواج  من نخوام دیگه با پلیس همکاری کنم  علیرضا با تعجب پرسید

_ چرا؟  زینب  زمین رو نگاه میکرد

_ چون...چون  طاقت اخم کردن و رفتار خشن شما رو ندارم ...علیرضا لحظه ای تامل کرد و با لبخند گفت

_ خب..بعد ازدواج قرار نیست اخم کنم و خشن باشم

_ حتی تو محیط کار؟

_ حالا شما عجول نباشید  بذارید همون بعد از ازدواح  هر جور دلتون خواست تصمیم  بگیرید وسط پرونده نمیتونم بذارمتون کنار که          زینب نفس عمیقی کشید و گفت

_ باشه ..از حالا همه حرفای شما  برای من قابل قبوله

_ این منطقی بودن و خاانوم بودن شما رو میرسونه        زینب لبخند پر رنگی زد و گفت

_ ممنون 



ادامه دارد.......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/10/29
زمان : 06:41 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس