تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت هجدهم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت هجدهم)
نظرات () |


سلام 

تا حالا دقت کردین  از بعد مذاکرات ژنو چقدر تناقض گویی ها زیاد شده !!!
ظریف جون میگن : ما  از حق غنی سازی خودمون نگذشتیم 
اوباما میگه: این حرفا مصرف داخلی  داره برا ایرانیا تا مردمشون رو ساکت ندارن
ظریف جون میگن: نهه  این حرفای اوباما هست که مصرف داخلی داره  نه حرفای ما 
اوباما اینا میان متن  محرمانه  مذاکرات  رو به همه نشون میدن  میگن بفرما اینم مدرک 
ظریف جون تکذیب میکنه میگه دروغه 
بعد به ظریف جون میگیم  میشه متن واقعی رو رو کنید اگه دروغ میگن ؟؟ میگن  نخیییر !!!!!!!

سئوال من اینه  اگر دستاوردهای شما افتخار امیزه چرا رو نمیکنید تا ما هم بهتون افتخااار کنیم 
و یه نتیجه  شما فهمیدید که مردم ایران  تحت هیچ شرایطی اهل  ذلت پذیری نیستن  بجای پنهان کاری لطفا قراداد ذلت امیز نبندید  که هست و نیست مملکت رو فدای مقاصد سیاسی خودتون کنید!!!!
ای خدااا ظهور اقامونو برسوووون

قسمت هجدهم رمان در ادامه مطلب
************************
نوای وبلاگ رو گوش کنید خیلی خوبه

مادر مهران مدتی داشت به پدر میگفت می خواد برا مهران زن بگیره تا پدر امادگی لازم برای پذیرش موضوع ادواج رو داشته باشه . مادر نگاهی به همسرش که گرد سفید پیری موهایش را یک درمیان سفیدکرده بود انداخت . میوه های تیکه تیکه شده را با لبخند جلوی او گذاشت و با لبخند وتملق گفت:

_ این روزا خودت رو خیلی خسته موکنی  کاش یه مسافرتی مرفتیم با هم     پدر مهران دستی به سبیلهایش کشید و روزنامه را بست  به بشقاب میوه نگاه کرد

_ مثلا کجا برم؟

_ مثلا برم تهران یه سری پیش مهران     پدر ابروهاش رو بالاانداخت

_ به این زودی دلت تنگ  رفت؟    مادر لبخند غمگینی زد و گفت

_ مو هنوز نرفته بود دلوم براش تنگ رفته  بود..... درد بلاش تو جون مادرش     پدر اخمی کرد و گفت

_ خدا نکنه      مادر لبخند پر رنگی زد و نزدیکتر به همسرش نشست

_ دیروز بهش زنگ زدوم  تا بهش بگوم  موخوام براش زن بگیروم  مدانی چی گفت؟

_ چی؟

_ گفت خودش یکی رو زیر  سر دره    پدر با تعجب به مادر نگاه کرد  و منتظر شد تا ادامه بده

_وااا چرا  همچین نگاه موکنی؟؟      پدر اخمی کرد وگفت

_ حرف بزن بگو ببینم نکنه  سر خود کاری کرده باشه؟؟

_ اوااا خاک بر سروم.... بچم  دست از پا خطا نکرده چیکار کرده؟؟    بعد صداش رو پایین اورد

_ خودمو کشتوم تا زیر زبونش رو دربیاروم  از بس با حیاست    پدر لبخند معنی داری زد و گفت

_ گوشای مو درازه؟؟؟ یعنی اگه بچه خودمه نشناسناسوم  فتاحی  نیستوم

مادر  لبخندی زد و گفت

_ دور از جونتون اقااااا بچم روش نمشد بگه خو  مو که مادروم باید زیر زبونش رو دربیاروم که خدای نکرده یه بار بی ابرویی نکنه ...

_ خب حالا طرف کی هست؟؟

_ دختر یه تاجر فرشه  تازه خودشم یه کارخونه بزرگ  کیک و کلوچه داره  مهران موگوفت دختره اونقد نجیبه که  شرط گذاشته تا وقتی با خونوادت حرف نزنی حتی حق ندری تلفنی بهم زنگ بزنی

پدر ابروهاش رو بالا انداخت

_ عجب!!!  مادر کمی به پدر نزدیکتر شد  و با بازار گرمی گفت

_ مگفت  از همه لحاظ با ما جورن  ....بعد با غصه کمی عقب نشست و با حالت غمزده ای گفت

_ بمیروم بچم  موگفت اروم قرار ندره ..بعد توچشای شوهرش نگاه کرد و با شوق گفت

_ اما  موگفت  با اینهمه هر چی اقام  بگه همونه  موگفت رضایت اقام  برام از همه چی  مهمتره

فتاحی لبخندی زد و طبق عادتش سبیلهای پرپشتش رو مرتب کرد  و سکوت کرد

مادر با همون لحن گفت

_ خب بهش چی بگوم ؟؟       مرد لبخندی زد و گفت

_ ادرس خونواده دختره ره ازش بگیر بدم بچه ها تحقیق کنن  تا ببینم چی مشه    مادر لبخندی زدو گفت

_ به  شما مگن پدر دلسوز اقا باور کنن مو همیشه  به شما افتخار موکنم   بعد بشقاب میوه رو  داد دستش و گفت

_ میوه بخورن  دکتر گفت براتون خوبه   فتاحی نگاه محبت امیزی بهش انداخت و یک قاچ از سیب در دهانش گذاشت

                                 *******************

تا دیروقت  تو اداره داشتن رو  همون پرونده کار میکردن  زینب به ساعتش نگاهی انداخت  یک ساعت بیشتر از همیشه  مونده بود و عجیب بود براش  که علیرضا چیزی درباره  سرویسش که باید اونو میبرد  نگفته بود از اتاقش خارج شد  و در حالی که سرش رو پایین انداخته بود جلوی علیرضا ایستاد و گفت

_ ببخشید  اقای موحد من کارم تموم  شده سرویس هست که منو ببره؟  علیرضا از جاش بلند شد و کوتش رو از پشتی صندلیش برداشت

_ فرستادیمش دنبال کاری  من خودم شما رو میرسونم       زینب دستپاچه گفت

_ نه نمیخواد  یه اژانس میگیرم      علیرضا لبخند مرموزی زد و گفت

_ یعنی اندازه  یه اژانسم  قبولم ندارید ؟     زینب با لبخند نگاهی به علیرضا انداخت و گفت

_ این چه حرفیه اقای موحد    علیرضا نذاشت ادامه بده و ارام گفت

_ پس بفرمایید برسونمتون          بعد به سمت در روان شد و زینب با همان لبخند دنبالش روان شد

وقتی هر دو در ماشین قرار گرفتن علیرضا بی معطلی راه افتاد  زینب از پنجره ماشین بیرون رو نگاه  میکرد علیرضا صداش رو صاف کرد و پرسید

_ با خونوادتون حرف زدین؟   

_ خب تقریبا اره

_ تقریبا؟؟؟

_ اخه هنوز به نتیجه مطلوب شما نرسیدیم  بابام خیلی اصرار داره که عقد و عروسی با هم باشه  و با اینکه بدون جشن عروسی بریم سر خونمون هم  موافق نیست میگه کلی ارزو دارم      علیرضا نفس عمیقی کشید و سکوت کرد  و بعد از دقایقی پرسید

_ اگه بخوایم یه صیغه محرمیت بخونیم چی؟ ارتباطمون هم فقط در همین حد کار و یا تلفن باشه  نه بیشتر حتی حاضرم  تا  وقتی که عقد رسمی نکردیم پامو توخونتون نذارم و یا بدون  خونوادتون خونمون نیاین       زینب لبش رو گاز گرفت و از خجالت سکوت کرد  از اینکه علیرضا  اشتیاق نشون میداد که زودتر به هم محرم شن احساس خوبی داشت علیرضا از ایینه ماشین نگاهی بهش انداخت و گفت

_ چرا ساکت شدید      زینب نگاش پااین بود و به ارامی گفت

_ چی بگم والا  بعید میدونم بابام  موافقت کنه علیرضا اخم نازکی روی ابروهاش نشست و ماشین رو کنار  خیابون  نگه داشت  برگشت و دقیق به صورت زینب نگاه کرد

_ زینب خانوم شما میخواین با من ازدواج کنید یا نه؟        زیننب  حول کرد صورتش گر گرفته  بود زبونش بند اومد  علیرضا  با تاکید پرسید

_ زینب خانوم با شمام!!!!    زینب به زحمت به علیرضا نگاه کرد و همه شهامتش رو جمع کرد

_ بله   علیرضا لحظه ای دلش پایین ریخت دوباره سر جاش برگشت و به جلوش خیره شد  و با لحن ارومتری گفت

_ خب پس راضیشون کنین  خودتون باید یه راهی پیدا کنید که راضیشون کنین  تنها کاری که  مجاز نیستید ناراحت کردنشونه 

زینب لبخند زدو گفت

_ شما هم نمیگفتید من اهل ناراحت کردنشون نیستم    علیرضا لبخندی زد و گفت

_ میدونم  فقط خواستم بدونید منظورم چی بود      چقد دلش میخواست از احساسش برای زینب حرف بزنه چقدر دلش میخواست ببرش بیرون و با هم قدم بزنن چقدر دلش مخواست دفتر شعرش رو بگیره و با هم ورق بزنن وزینب با صدای خودش همه اون شعرها رو براش بخونه  اهی کشید و دوباره حرکت کرد  زینب دوباره با لبخند مشغول دید زدن خیابونها شد که یهو علیرضا سرعت ماشین رو سرسام اور بالا برد   زینب با وحشت به جلو خیره شد

_ چی شد؟؟؟؟ وااای خدا مواظب بااااشید      علیرضا  با  لحن خشنی گفت

_ کمربندت رو ببند           و پاش رو بیشتر رو گاز فشار داد   زینب  با وحشت لایه کشیدن اونو بین  ماشنها میدید  سعی کرد بفهمه چه خبره  

_ میشه بگی چی شد

_ اون 206 سفید رو میبینی؟ همین الان یه دختره رو بزور سوار ماشین کردن  و بردن!!!  زینب با چشم  تو خیابون دنبال 206 سفید گشت  اونم با سرعت بالا حرکت میکرد  انگار فهمیده بود  علیرضا تعقیبش میکنه  علیرضا چراغ گردون  رو روی سقف ماشین  گذاشت صدای بلند اژیر توی گوش زینب میپیچید  ماشینها بعد از شنیدن  صدای اژِیر  راه علیرضا رو باز میکردن   206 خودش رو وارد یک فرعی کرد  و سعی میکرد با رفتن توی خیابانهای فرعی و اصلی کاری کنه علیرضا گمش کنه  اما علیرضا دست بردار نبود و بالخره توی یکی از خیابونا گیر افتاد   علیرضا پیچید جلوش و  مجبورش کرد توقف کنه اسلحش رو در اوردو زیر لب به زینب گفت

_ سرت رو ببر پایین نبیننت  از ماشینم پیاده نشو                        بعد پیاده شد و اسلحه  و روبروی اونا گرفت  دوتا مرد بودن  و مرد  راننده دستاش رو سرش از ماشین پیاده شد اما دومی چاقوش رو زیر گلوی دخترک گرفت و گفت

_ دست از پا خطا کنی میکشمش         علیرض با تندی گفت

_ قبل از اینکه دست از پا خطا کنی  مغزت رو میپاشم  رو زمین     راننده با التماس به دوستش گفت

_ پدرام خریت نکن  این پلیسه           بعد  با ترس و حالت گریه به علیرضا گفت

_ جناب سروان ما  کاری با این دختر نداشتیم به خدا فقط میخواستیم یکم سربسرش بذاریم

 علیرضا درحالیکه  بیشتر حواسش به پدرام بود به راننده گفت  سویچ ماشین رو دربیار بنداز اینجا  پسره زود همین کار رو کرد  پدرام با عصبانیت گفت احمق این کار رو نکن  پسز که کم سن و سال بود  گفت

_ خفه شو همش تقصیر تو بود منو چه به این غلطاااا     علیرضا  با لحن خشنی گفت

_ نترس اگه با من همکاری کنی مطمئن باش رو پروندت اثر میذاره حالا برو تو ماشین بشین  پسرک بلافاصله رفت تو ماشین و علیرضا ریموت ماشین رو زد و در ماشین رو قفل کرد و کلیدش رو گذاشت تو جیبش بعد  به پدرام نزدیک شد

_ بجای اینکه با جون خودت و این  دختر بازی کنی  تسلیم شو  تیر من خطا نمیره  ادمیم نیستم که بذام مجرم از دستم در بره

_ تو گوش کن اقا پلیسه  اگه اسلحت رو نندازی شاهرگش رو میزنم   دخترک از ترس داشت سکته میکرد  گریه کنان گفت

_ تو رو خدا ولم کن ووو پدرام اونو بیشتر به خودش فشار داد و جوری ایستاد که  علیرضا نتونه بزندش بعد عقب عقب میرفت  و علیرضا اسلحه بدست به سمت او میرفت  کمی که عقب تر رفت زینب  متوجه قفل ماشین شد  قفل ماشین رو برداشت و ارام پشت سر   او قرار گرفت علیرضا اخماش رو کشید تو هم  اما نمیتونست عکس العمل نشون بده ممکن بود جون زینب به خطر بیفته زینب محکم با قفل فرمان  زد به قسمت گیجگاه  پدارم و پدارام  بی حال نقش زمین شد

 دختر  مثل فنر خودش رو از دست اون بیرون کشید و خودش رو پشت زینب  قایم کرد  علیرضا بالای سر  پدرام حاضر شد بیهوش نبود اما  بی حال بود  علیرضا بلافاصله بهش دستبند زد  و بی سیم زد تا نیروها بیان ببرنشون ..  با اخم به زینب نگاه کرد

_ مگه نگفتم  از ماشین پیاده نشو    زینب سرش رو پایین انداخت

_ ترسیدم  فرار کنه     علیرضا صداش زو کمی بالاتر برد

_ گفتم یا نه؟؟؟  تو برا این کار اموزش دیدی؟؟؟ میدونی ضربه رو باید کجا بزنی؟؟ میدونی  قدرت ضربه باید چقد باشه  نگفتی جون خودت اون دختر حتی این  عوضی بخطر بیفته؟؟

زینب زیر لب گفت

_ درباره ضربه زدن قبلا از مائده یاد گرفته بودم      علیرضا لبش رو گاز گرفت  تا داد نزنه  نفس عمیقی کشید و گفت

_ برو تو ماشین بشین بعدا با هم حرف میزنیم      زینب در حالیکه اخم کرده بود با حالت قهر الودی سوار ماشین شد   بعد مدتی  نیروها رسیدن  دو تامتهم و  دختر رو منتقل کردن  اداره پلیس      علیرضا درحالیکه چپ چپ  زینب رو نگاه میکرد  سوار ماشین شد ومتفکرانه گفت

_ اگر بلایی سرت میومد  جواب خونوادت رو چی میدادم؟؟ جواب  مافوقم، جواب خدا       زینب سرش رو پایین انداخت یکمی دلش گرفته بود  فک میکرد باید توسط  علیرضا مورد تشویق قرار بگیره  از زبونش پرید

_ فقط نگران  جوابگو بودن بودید؟؟     علیرضا  از تو اینه به قیافه نارحت زینب انداخت که قهر الود بیرون رو نگاه میکرد کمی اخمش باز شد  و سکوت کرد  وماشین رو راه انداخت به سمت خونه  زینب حرکت کرد  تلفن زینب زنگ خورد مادرش نگران حالش رو پرسید و زینب توضیح داد تو راهه و کمی کارش طول کشیده  اخم علیرضا تبدیل به یه لبخند محو شده بود در خونه زینب که رسیدن  زینب بدون کلام خواست  پیاده شه  علیرضا  فوری گفت

_ زینب خانوم؟   زینب سر جاش موند و منتظر کلام علیرضا شد

_ بازم باید یاداوری کنم مسائل کاری رو با شخصی قاطی نکنید؟

_ نه فک کنم به این دعواها باید عادت کنم  علیرضا لبخند زدو گفت

_ من  ....     نمیدونست گفتن این جمله درسته  یا غلط ...کمی فکر کرد  ..باز مردد موند..من... میخواست بگه  نگران خودتون بودم میخواست بگه بهتون علاقه دارم  میخواست بگه مواظب خودت باش ..اما گفت :

_اگه بلایی سرتون میومد  هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم ..خواهش میکنم دفه دیگه خودسرانه عمل نکنین     زینب لبهاش رو فشرد به هم و زمزمه کرد

_ چشم جناب سروان    علیرضا نفسش رو با صدا بیروون داد و زینب زمزمه کرد

_ خدانگهدار جناب سروان   اگه اینجوری میرفت  دل علیرضا پر از غم میشد علیرضا تو ذهنش گفت

_ چرا خانوما درک نمیکنن چرا؟؟    زینب هم توقعش براورده نشده بود و تصور مشابهی نسبت به علیرضا داشت  ..علیرضا دوباره صداش زد

_ زینب خانوم؟   زینب پیاده شده بود از شیشه جلو ماشین کمی خم شد و منتظر کلام او شد

_ اگه محرم بودیم   اونوقت نمیذاشتم   غمگین از پیشم برید خواهش میکنم خونوادتون رو راضی کنید   بعد سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد

_ خدا  نگهدار          زینب زبونش قفل شد  و و کمی از ماشین فاصله گرفت و علیرضا  بی معطلی حرکت کرد..   زینب با لبخند رفتنش رونگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد

_ مطمئن باش منم  خیلی دلم میخواد  زودتر محرم شیم ..


ادامه دارد......



نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/11/7
زمان : 08:20 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس