تبلیغات
با من حرف بزن - فجر با شکوه انقلاب بر همه مردم ایران مبارک!

ما همچنان ایستاده ایم

فجر با شکوه انقلاب بر همه مردم ایران مبارک!
نظرات () |



سلاااام

 آمدن امام عزیز رو به همتون تبریک میگم 

از صمیم دل ارزو دارم  آمدن  مولامون مهدی رو با هم جشن بگیریم 

یاد دوران دانش اموزیم افتادم  یاد مدرسه تزئین کردنا  سرود خوندنا جشن گرفتنا   اش پختن تو مدرسه  واااای خدا چه شوری داشتیم  بچه های دهه شصت یادشونه؟؟؟؟

یه بار  تو همین دهه خیلی خوشحال بودم  یکی از قوم نق نقوها  بهم  گفت  دهه فجر نه دهه زجرررر  منم  خیلی خوشحال برگشتم گفتم  ایول دمت گررررم واقعا دهه فجره برای مردم و دهه زجر برای  استکبار جهانی و مزدورانشون خداییش چه زجری میشکن پماد سوختگی ندارین  بدیم بهشوووون 

قسمت نونزدهم رمان ادامه مطلب

غرق در  جملات  علیرضا بود مدام تو ذهنش  اونا رو تداعی میکرد  از اینکه حس میکرد  کسی هست که اینهمه براش ارزش قائله  غرق در شادی بود گونه هاش قرمز بود  قلبش در نوسان  کاش باباش اینهمه سخت نمیگرفت  مادر خیره به دخترش نگاه میکرد و زینب  اصلا متوجه اون نبود مادر لبخند زد وگفت

_ نه مث اینکه جناب سروان حسابی هوش و حواس رو از دختر ما برده      زینب که تازه متوجه مادر شده ود با دستپاچگی گفت

_ هاا ن؟؟چی؟؟     مادر خنده معنی داری کرد و گفت

_ هیچی عزیزم  شما به تخیلاتتون ادامه بدید      زینب بلند خندید و خجالت زده گفت

_ مامان اذیت نکن    مادر لبخند محبت امیزی زد و گفت

_ هنوز هیچی نشده خوب دلتو برده هااا    زینب ابروهاش رو بالا انداخت و گفت

_ از کجا فهمیدین؟؟     مادر نفس عمیقی کشید و گفت

_ مادر که شدی میفهمی    زینب بازم لبخند غمگینی زد و گفت

_ مامان  چرا بابا اینهمه سخت میگیره؟؟  مادر قیافه جدی گرفت و گفت

_ همش برا خودته

_ اگه برا منه که من دلم میخواد  عقد کنم  تا بعد عروسی بگیریم من ...من علیرضا رو دوست دارم  اون خیلی پسر خوبیه خونوادشم که  خیلی وقته میشناسین مامان   همه برادرای علیرضا  عقد کردن بعد عروسی گرفتن  اینا که اهل کلاهبرداری نیستن که

مادر نفس عمیقی کشید و گفت

_ میدونم عزیزم  اما بابات رو که میشناسی سر جریان خواهرش که  جلال خواهرش رو بعد از عقد  ول کرد و رفت  کلی  اذیت شد هر چیم علیرضا پسر خوبی باشه بابات  مار گزیدست  نمیتونه سر دختر یکی یه دونش یه درصدم ریسک کنه

_ مامان جان  اگه یه  زندگی بخواد خراب شه  عقد که بهتر از عروسیه  من خودم مواظب روابطمون هستم  اصلا به ما اعتماد ندارید نداشته باشید این رو که میدونین من بدون رضایت شما ابم نمیخورم  دوران عقد فقط برا شناخت بیشتره و اینکه محرم باشیم  تا اگه حرف میزنیم میگیم میخندیم  اشکال  نداشته باشه  اگه علیرضا از اون مردا باشه که بخواد منو بذاره و بره  تو عقد این کار رو بکنه صد بار بهتر از اونه که بعد از عروسی  باشه  وقتی که شاید پای یه بچه هم وسط باشه

مادر به حرفای  زینب فکر کرد  و با لحن متفکرانه ای گفت

_ باشه من با  بابات بیشتر حرف میزنم  ایشالله که هر چی خیره پش میاد

زینب لبخندی زد و از ته دل دعا کرد که باباش راضی شه

                                *************************

بعد از اینکه پدر مهران  ادرس رویا رو به  ادماش داده بود  اونا  تحقیق کاملی کرده بودن و پدر مهران فهمیده بود که اطلاعات مهران درسته  برای همین  موافقت کرد که هفته اینده برن تهران برای خواستگاری از رویا،  مهران که رو پا بند نبود  با رویا تماس گرفت رویا با دوستاش داشت میرفت سینما  شماره مهران رو که دید بی معطلی وصل کرد

_ بله؟

_ سلاااام  رویا خااانوووم گل     رویا لبخندی زدو گفت :

_ سلام  ...کاری داشتیین؟؟

_ خب موخواستوم ببینومت یه چیزی بهت بگوم   

_ خب همینجا بگین

_ حضوری بهتره اخه      رویا شونه هاش رو بالا انداخت  و گفت

_ بهر حال من الان دارم با دوستام میرم  سینما

_ عهه  به سلامتی کدوم سینما مرن؟؟

_ سینما استارا

_ خب باشه پس بعدا  باهم میحرفیم    بابای      رویا ابروهاش رو بالا انداخت  و قطع کرد و زمزمه کرد لوووس

مهران با عجله لباساش رو عوض کرد و سعی کرد یه تیپ دختر کش بزنه نفهمید فاصله خونه تا سینما رو چطوری رفت برا پارک ماشین کلی به زحمت افتاد چون جای پارک نبود .وقتی وارد سینما شد با چشم اطراف رو نگاه میکرد هنوز سانس قبلی بیرون نیومده بودن اما رویا رو هم نمیتونست ببینه  گوشیش رو در اورد و دوباره شماره رویا رو گرفت  رویا بی معطلی جواب داد

_ بله؟؟

_ سلام رویا کجایی تو؟؟؟

_ جانم؟؟؟ به شما ارتباطی داره؟؟     مهران به روی خودش نیاورد

_ مگه نگفتی  سینما استاراییی؟؟ رویا که تو دلش کر کر به مهران میخندید گفت

_ برنامون عوض شد الان یه جای دیگم        مهران اخماش رفت تو هم مکثی کرد و با دلخوری گفت

_ مو رو سر کار گذشتی؟؟؟      رویا خنده کوتاهی کرد و تو دلش گفت خیلی وقته مهرااان جووون اما جواب داد

_ عه مگه شما رفتین سینما ؟؟؟     مهران لبهاش رو از عصبانیت فشرد رو هم و از سینما خارج شد

_ بعله     رویا نمیتونست جلوی خنده خودش رو بگیره بلند خندید، دلنشینی خندش دلتنگی مضاعف رو به مهران تحمیل میکرد  رویا ادامه داد

_ خب شما که نگفتید میخواین بیاین اونجا تقصیر خودتونه نه من    مهران نفسی کشید و گفت

_ خب عیبی ندره الان ادرس بده بیام  هر جا هستی 

_ الان با دوستامم  همون سینما بمون یک ساعت دیگه تنها میام سینما مهران لبش رو گاز گرفت چاره ای جز قبول نداشت . دوباره برگشت تو سینما  و مشغول تماشای پوسترهای فیلم ها شد  زیاد حوصله فیلم دیدن نداشت  شهربازی رو بیشتر از سینما  دوس داشت خصوصا پارک ابی با خودش فکر کرد این یه ساعت  الان به بلندی یک ماااه میگذره.بعد از نیم ساعت از در سینما اومد بیرون و تا چرخی تو خیابون بزنه حتی دیدن  مغازه ها و ادمها هم نمیتونست حواسش رو از رویا پرت کنه به یه کافی شاپ رسید با خودش فکر کرد میرم تو و یه چیزی میخورم تا زمان زودتر بگذره وارد کافی شاپ شد و نگاهی به اطراف انداخت چند تا دختر نه چندان موجه با چند تا پسر که تابلو بود دوستاشونن مشغول  حرف و خنده بودن بی اعتنا به اونا روی یه میزی نشست که اونا دید نداشته باشن بهش حوصله  هیچ کس جز رویا رو نداشت  یه کاپوچینو با کیک سفارش داد  صدای خنده  یکی از پسرها که ارین صداش میکردن توجه مهران رو جلب کرد و صدای ظریف اشنای دیگری که میگفت

_ ارین اگه به بهنوش نگفتم... شما مردا همتون لنگه همید      با کنجکاوی نیم خیز شد تا ببینه صاحب صدا رو میبینه یه لحظه خشکش زد خودش بود، رویا  و دو تا دختر دیگه سر میز نشسته بودن و بلند بلند میخندیدن و دوتا پسر هم روبروشون نشسته بودن میزش رو عوض کرد وکمی بهشون نزدیک شد تا بتونه حرفاشون رو بشنوه  یکی از دخترها با عشوه گفت

_ بهنوش خودش میدونه ارین  یه سر داره هزار سودااا   رویا  یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت

_ واقعا که ... بعد گاهی به ساعتش انداخت و گفت:

_ مهمونی چه ساعتی شروع میشه؟؟  پسری که کنار ارین نشسته بود گفت

_ یه ساعت دیگه    اخمهای مهران در هم کشیده شد  سفارشش رو اوردن بوی کاپوچینو مشامش رو پر کرد به ارامی لیوانش رو هم زد و باز به روبروش خیره شد  دختر دیگری که تااون زمان ساکت بود گفت:

_ تا بریم برسیم نیم ساعت میشه تازه ممکنه تو ترافیکم گیر کنیم  بهتر نیست همین الان بریم؟

مهسا با تایید حرف اون گفت

_ اره منم با هات موافقم پسرها از خدا خواسته گفتن باشه بریم از جاشون بلند شدن  مهران هم بلند شد رویا برگشت تا از در کافی شاپ خارج بشه که با مهران چشم تو چشم شد یهو خشکش زد باورش نمیشد اونو اینجا ببینه چند ثانیه تو چشمای هم خیره شدن مهسا  نگاهی به هر دو انداخت و گفت:

_ چیه چرا خشکت زده رویا  ؟؟ رویا نگاهش رو از مهران دزدید یه لحظه کاملا دستپاچه شده بود موهاش رو کمی داد تو  وزمزمه کرد

_ چیزی نیست   و خواست از کنار مهران رد شه  دوستای دیگه هم تقریبا از کافی شاپ خارج شده بودن که مهران صدا زد

_ رویا؟؟؟؟ رویا ایستاد مهسا و ارین هم  به طرف صدا برگشتن و با تعجب به مهران نگاه  کردن  رویا نگاهی به مهسا کرد وگفت بچه ها شما برید منم الان میام مهسا با تعجب به رویا نگاه کرد و بی هیچ کلامی همراه با ارین از کافی شاپ خارج شدند  مهران  خیلی ناراحت بود  با صورتی گرفته چند قدم به طرف رویا رفت و با صدایی گرفته تر گفت:

_ کجا موخوای بری؟؟     رویا نمیدونست مهران حرفاش رو شنیده یانه  خودش رو کمی باخته بود  نفسی کشید وسعی کرد به خودش مسلط باشه لبخند تصنعی زد وگفت

_ تو اینجا چیکار میکنی؟ برام بپااا گذاشتی؟؟ مهران با نارحتی گفت

_ حرف رو عوض نکن  پرسیدوم کجه میخای بری؟؟ اونم با این قیافه    رویا اخمی کرد وگفت

_ به شما ارتباطی داره؟؟   ارایش رویا از همیشه تیره تر بود   مهران صداش رفت بالا

_ تو به مو نگفتی تو سینما  همدیگرو میبینم؟؟     رویاشونه هاش رو بالا انداخت

_ خب اگه صب میکردی میومدم دیگه  مهران با عصبانیت گفت

_ مو رو خر حساب موکنی؟؟ یا شایدم جدیدا تو سینما هم مهمونی میگرن؟؟؟    رویا فهیمد که ااون صدای اونا  شنیده و با اخم گفت

_ اقای مهران  به شما ربطی نداره تو نه بابای منی نه هیچ کس من

_ مو خواستگارتوم  نیستوم؟؟   رویا خنده کوتاهی کردو گفت

_ از کی تا حالا خواستگارای ادمم  برا ادم تعین تکلیف میکنن؟؟   مهران کاملا عصبی شده بود

_ بره مو صغری کبری نچین  مگه از رو نعش مو رد شی بذروم بری مهمونی    ارین به داخل کافی شاپ برگشت

_ رویا  اتفاقی افتاده؟؟ اقا مزاحمه؟؟؟   رویا لبخندی بهش زدو گفت

_ نه دوست جدیدمه   میخواد همرام باشه تو مهمونی  بعد لبخندی به مهران زد وگفت

_ باشه عزیزم میتونی با من بیای      مهران اخماش رو تو هم کشید و سکوت کرد  رویا راه خروج رو در پیش گرفت

مهران پشت سرش روان شد و فریاد زد

_ رویا ....رویابا تو ام !!!   رویا با اخم برگشت و خیلی جدی گفت

_ ببین مهران خان من یه فرصت بهت میدم ااونم اینه که  فقط همرام بیایی سعی نکن جلوی منو بگیری خودت میدونی هیچ جوری نمیتونی، اگه یه حرکت اضافه بکنی داد میزنم تا فک کنن مزاحم منی

مهران لبهاش رو بهم فشرد

_ رویا مگه  همون یه بار بست نبود؟؟؟ یه اشتباه رو چند بار موخوای تکرار کنی ؟؟

_ به تو ربطی نداره .!!! مفهوومه؟؟؟   بعد در حالی که میخواست  سوار ماشین ارین بشه  مهران داد زد

_ باااشه ...مو همرات میام  ...فقط تو رو خدا نرو تا مو ماشینمو بیارم    رویا زهر خندی زدو گفت

_ اوکی برادر مهرااان       مهران سریع به طرف ماشین دوید و خیلی زود همه راه افتادن  


ادامه دارد......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
برچسب ها : دهه فجر-پوستر فجر-امام امد-جشن انقلاب-
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/11/12
زمان : 08:38 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس