تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیستم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت بیستم)
نظرات () |

سلام 

دقت کردین هر سالی که راهپیمایی 22 بهمن میشه  صدا سیما میگه امسال بخاطر شرایط زمان  باید با شکوه تر باشه ؟؟ 
واقعا هم همینجوره داشتم فک میکردم یعنی دشمنان ما  هر سال یه  مشکل جدید برامون میسازن البته به کمک داخلی ها  و دقیقا هر سال حضور مردم و ایمان و اخلاصشون سحر اونا رو باطل کرده امسالم  از همون سالهاست

از همون سالهایی که فرق نمیکنه چه رنگی باشی
 فرق نمیکنه به کی رای داده باشی 
فرق نمیکنه  کجای ایران باشی
فرق نمیکنه مسلمون باشی یا نه
فقط کافیه ایرانی باشی ..

کافیه ازاده باشی و زیر بار حرف زور نری...
کافیه عزت و شرفت برات از همه چیز مهمتر باشه 

تا در راهپیمایی 22 بهمن شرکت کنی 
تا جواب همه یاوه گویی های این مدت  اریکا و اسرائیل رو بدیم 
تا یکبار دیگه یکی بشیم  متحد و یکپارچه  باغیرت و با شرف 

با یک ارمان مشترک :

نابودی همه طاغوتها و  زمیینه سازی ظهور مولامون 
پس ما باز هم می اییم

رمان جادوی عشق در ادامه مطلب

پینوشت: ای بابا  امسالم که که ما به هوای ساندیس رفتیم خبری نبودد که؟؟ بابا به این صدای امریکا بگین  حداقل شما شفاف سازی کنین  بگین دقیقا کجا ساندیس میدن مااینهمه  وقت هدر ندیم 

هنوز مهمونی زیاد شلوغ نشده بود  یه سالن بزرگ بود  که انواع تزئینات تجملی در گوشه و کنارش به چشم میخورد  باغ دور خونه  اونو شبیه یک کاخ زیبا کرده بود مهران چشم از رویا برنمیداشت  رویا لبخند زد و خودش رو به مهران نزدیک کرد بوی عطر  رویا مشامش رو پر کرد سرش به سمت او کشیده شد ونگاهش  روی او متوقف، رویا لبخند مرموزی تحویلش داد  مهران لحظه ای محو او شده بود که رویا گفت:

_ من میرم  لباس عوض کنم   بعد از او دور شد مهران سریع به سمتش رفت و صداش کرد

_ مگه همین لباسا چطوره؟؟     رویا خندید

_ توقع داری با مانتو برم وسط برقصم؟؟؟   مهران  خشکش زد  لبش رو گاز گرفت  تا خواست خودش رو به او برسونه  اون وارد اتاقی شد و در رو بست  مهران بی پروا در رو باز کرد و با صحنه  زننده  دخترهای نیمه عریان روبرو شد  از شرم در رو بست و پشت در منتظر رویا شد  ده دقیقه بعد رویا  در حالیکه یه کت دامن کاربنی خوشرنگ با مغزه دوزی قرمز  تنش بود و شالش رو فقط حائل سرش کرده بود اومد بیرون رو به مهران ایستاد و نگاه عشوه گری به او انداخت دلش میخواست ضعف مهران رو دربرابر زیباییی خودش ببینه  مهران خیره به صورت رویا نگاه کرد نمیتونست چشم ازش بگیره  اروم زمزمه کرد

_ میخوای شکنجم بدی رویا؟؟        رویا خنده مستانه ای کرد و کمی به او نزدیکتر شد و در چشمان او خیره شد اب دهان ممهران خشک شد و قلبش تقریبا از سینه بیرون میزد

_ چراشکنجت بدم اخه؟؟؟        مهران دستش را جلو برد و شال  رویا را جلو اورد و پر شالش را روی شانه اش داد تا گردنش پیدا نباشد      رویا بلند خندید

_این الان غیرت  داری رو من؟؟؟       مهران قدرت تکلم نداشت و خیره در عسل چشمهای رویا معلق شده بود  با صدای بمی گفت

_ تو رو خدا قسمت میدم بیا از این جا بریم  من تحمل این فضا ره ندروم    رویا  با چشماش میخندیدد و از ازار دادن مهران لذت میبرد

_ بر عکس من بعد از مدتها  میخوام امشب خوش بگذرونم    بعد  روی پاشنه  کفشای پاشنه بلندش چرخید و وارد سالن شد مهران پشت سرش روان شد با نگاه مستاصلی دور سالن رو میپایید  دخترها اکثر بدون حجاب  با لباسهای زننده گوشه کنار با دوستاشون گعده گرفته بودن و میگفتن و میخندیدن و یک موزیک ملایم فضا رو پر کرده بود  رویا بکی از جمعها نزدیک شد و با لبخند گفت

_ سلام بچه ها خوبین؟؟    سه ته دختر و چهار تا پسر همه با شوق بهش سلام کردن یکی از دخترا گفت

_ چه عجب ما شما رو تو یه پارتی دیدم  کمیاب شدی دختر؟ فک کردم توبه کردی     بقیه خندیدن

یکی از پسرا پرسید

_ تنها اومدی ؟؟   مهران  با اخم  جلو رفت و گفت

_ نخیر تنها نیومدن بنده همراشونوم     پسر سرتا پای مهران رو نگاهی کرد و با لبخند گفت:

_ به به  چشم فرهاد خان روشن  دوست جدیده رویا جون؟؟    مهران لبش رو گاز گرفت تا دهن پسره رو  سرویس نکنه  رویا نگاهی به مهران انداخت و متوجه حالش شد سر مست از عصبانیت مهران گفت

_ مرده شور  فرهاد و ببرن  مهران هم دوستمه هم خواستگارم قراره بیشتر باهم  اشنا شیم  تا ببینیم چی میشه     مهران لبخند مصنوعی زد و رویا شروع کرد به معرفی  دوستاش همه بعد از اینکه فهمیدن  مهران خواستگارشه مودبانه تر برخورد کردن و این تنها تخفیفی بود که رویا به مهران داد  اونم برای اینکه  میدونست در غیر این صورت یه دعوای حسابی راه میفته .

یکمی که رویا با دوستاش خوش و بش کرد  مهران استینش رو کشید کنار و اروم گفت

_ مشه بدونوم اصلا این مهمونی به چه مناسبتیه؟   رویا خندید گفت

_ ا وا ببخشیید یادم رفت بهت بگم  ساناز دانشگاه تهران قبول شده برا همین  دوستاش رو دعوت کرده به همه هم گفته هر کی رو کهمیخوان همراشون بیارن

_ بعد این سناز خانوم خودش کجاست        رویا نگاهش رو تو سالن چرخوند و روی یک دختر با  کت شلوار یاسی رنگ متوقف شد

_ ایناهاش همون که کت شلوار یاسی پوشیده با شال سفید     مهران نگاهش رو تعقیب کرد

_ این ساناز خانوم خودش که خیلی لباسش پوشیده تر از همست حجابشم خوبه

_ اره همیشه همینجوریه  زیاد تو حاشیه نیست  فقط سرش بود و درس مشق   این مهمونی هم دستپخت مامانشه      مهران ابروهاش رو بالا انداخت

_ بره همین دانشگاه تهران قبول رفته دیگه     رویا نگاه معنی داری به مهران انداخت و با اخم  ازش فاصله گرفت

کم کم  سالن پر از دخترها و پسرهای جوان شد که اکثرا بدون قید و بند  با هم روابطی خارج از عرف داشتند  حتی گاهی بوسه های بی پروای انها را هم میشد میان جمع دید  فضا برای مهران هر لحظه  سنگینتر میشد  به هیچ وجه دلش نمیخواست انجا بماند اما  به هیچ وجه نمیتوانست  رویا رو انجا  تنها بگذارد سرش را که چرخاند دید که رویا با پسری خوش قیافه و خنده رو مشغول صحبت است  دندانهایش را به هم فشرد  و خودش را به انها رساند پسر نگاهی به او انداخت و منتظر شد تا مهران حرفی بزند رویا  لبخند مصنوعی زد وگفت

_ معرفی میکنم  داییم ارش ، دایی اینم  مهران هست همون که گفته بودم     ارش ابروهاش بالا رفت

_ به به  جناب مهران  خیلی خوشبختم از اشناییتون مهران با شنیدن کلمه دایی کمی  خیالش اسوده شد  لبخندی زد و دست ارش را به گرمی فشرد  دو تا دختر  ارش رو صدا زدن  اهنگ  عوض شد و ریتم تندی به خود گرفت و همه را به وجد اورد  کم کم همه خودشان را برای رقص اماده میکردند  ارش با شوق به سمت دخترها رفت

_ خوش بگذره بهتون جناب مهران   بعد چشمکی بهش زد و رفت  مهران با دهانی باز نگاهش کرد و با خودش گفت

یعنی خواهر زادش رو سپرد به من که خوش بگذره بههم؟؟!!!  مهران عصبی به  صورت به وجد امده  رویا خیره شد رویا با اشتیاق گفت

_ من از رقص تو جمع اقایون زیاد خوشم نمیاد اما امروز دلم میخوااد     دست مهران رو تو دستش گرفت و گفت

_ با من میرقصی؟                  عرق سردی روی پیشانی مهران نشست چراغهای سالن خاموش شد و رقص نور  همه را به وجد اورد  همه در هم میلولیدند و میرقصیدند و تنها عده کمی گوش و کنار ایستاده بودند و نگاه میکردند  رویا دست مهران رو به سمت خودش کشید 

_ چرا وایسادی بیا    صورت رویا زیر نورهای سفید و ابی و قرمز که هر از چند گاهی از چهره اش عبور میکرد اغوا کننده شده بود  نفس مهران بند امده بود  اما همچنان  سخت مانند صخره ای بی جان ایستاده بود  رویا در برابر چشمهای مسحور شده مهران تکانهای ارامی به بدنش داد و ریتم رقص گرفت  و اروم زمزمه کرد

_ بیا مهران  اخمهای مهران در هم کشیده شد قلبش ارام نداشت  دست رویا را گرفت و گفت

_ بیا بریم کارت دروم

و اونو دنبال خودش به سمت حیاط کشوند رویا  از پس قدهای تند او تقریبا کشانده میشد

_ مهراان چته یواشتر الان میخورم زمین    وارد حیاط بزرگ که شبیه یک باغ  بود شدند  و مهران عصبی چنگی به موهاش زد

_ فکک نمیکردوم از این دخترا باشی .. خجالت نمکشی مو به تو نامحرموم  منو  به رقص دعوت میکنی؟؟      رویا زهر خندی زدو گفت

_ مگه همینو نمیخواستی؟  خودت همش میگفتی دلم تنگ میشه با هم حرف بزنیو این چیزا

_ مو  یه حرف زدن ساده رو موگفتوم نه رقصیدن اونم تو اون فضا     

_ من که با هر کسی نرقصیدم تو تنها کسی هستی که یه بار دلم خواست باهاش برقصم  اخه خیلی امشب خوشتیپ شدی            مهران نگاهش دوباره در صورت او خیره ماند  رویا تمام قدرتش را به کار میگرفت  تا او را مفتون خود کند  برای همین سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد

_ مهران  امشب حس خوبی بهت دارم  بعد مدتها حس میکنم یکی هست که میتونم بهش تکیه کنم ...این حس رو خراب نکن ..من کاری به هیچ کدوم از اون مردای تو سالن ندارم  میخوان فقط با تو باشم

 

یک لحظه نفس کشیدن برای مهران  سخت شد  تنها کاری که کرد نشستن روی یک نیمکت فلزی  فرفوژه بود  . که سفیدیش در ان شب اغواگر به وضوح به چشم میخورد. با صدای گرفته ای گفت

_ رویا بیا از اینجا بریم ...من دلم نمیخاد کسی تو رو اینجوری ببینه  دلم نمیخواد  مدام نگران باشم یکی به زنم نظر داره

_ زنم؟؟؟ ...یکم تند نمیری؟؟ مگه من زن شمام ؟؟

_ اومده بودوم بهت بگوم با مامانم اینا  حرف زدوم و گفتن باهاتون قرار بذارن  که یه شب بیان خواستگاری

رویا خنده ای کرد وگفت

_ هنوز خواستگاری نیومده منو زن خودت میدونی؟؟؟

_ نه!!!! اما  تو رو ناموس خودم میدونم  نمیتونم تحمل کنم  کسی نگاه چپ بهت بندازه

_ اگه خودت کنارم باشی نمیندازه ...

_ یعنی تو موخوای همیشه تو اینجور مهمونی ها شرکت کنی؟؟؟     رویا دقیق نگاش کرد کاملا میتونست تردید مهران رو نسبت به انتخابش  تو چشماش لمس کنه و اون نمیخواست مهران منصرف شه  میخواست به مهران ثابت کنه وسوسه  چجوری کوه رو به زانو در میاره

_ خب نه...این اولین و اخرین بارمون میشه ...فقط همین یه شب مهران ..یه شبه دیگه ..امشبمو خراب نکن میخوام با هم باشیم     مهران چنگ عصبی دیگری به موهاش زد

_ اگه بگوم نه ...    رویا نذاشت  حرفش تموم شه  از جاش پا شد و گفت

_ باشه ...خودت خواستی .... بعد راه  سالن رو در پیش گرفت  مهران  بلند صداش کرد

_ رویاااا ....صب کن از جاش بلند شد و دنبال او وارد سالن شد  چراغها روشن بود و  هر کسی از خودش پذیرایی میکرد  مهران خوشحال بود که رقص تموم شده   رویا قهر الود از او دوری میکرد مهران نزدیک گوش رویا زمزمهکرد

_ خب حالا  قهر نکن ...رقص تموم شده دیگه ولش کن بیا از خودمون پذیرایی کنیم   رویا پشت چشمی نازک کردو گفت

_ بعد پذبرایی بازم شروع میشه    مهران اخم کرد و غم سنگینی رو دلش نشست .مهران دوباره شال رویا  رو جلو کشید و مرتبش کرد رویا عصبی گفت

_ دوس ندارم کسی دس به شالم بزنه  به چه اجازه ای این کارو میکنی     مهران لبخندی زد و گفت

_ خودت که نمفهمی  حتما  همینجوری که مو نمیتونوم چشم ات برداروم بقیه هم تو نخت مرن  حداقل بذار بدونن صاحاب داری رویا باتندی گفت

_ تو صاحاب من نیستی     بعد دوباره ازش دور شد به سمت دوستاش رفت  مهران اعصابش بهم ریخت 

_ لعنتی چرا اینقد  اذیتم موکنی؟؟        رویا خندان به جمع دوستانش پیوست ارین با لحن تحسین امیزی گفت

_ اوه اوه  چه خوشگل شدی امشب  مادموزل   رویا  لبخندی زد و گفت

_ مرسیی     مهران با چهره ای عبوس پشت  سر  رویا حاضر شد  ارین بخ روی خودش نیاورد و ادامه داد

_ رویا جون افتخار میدی امشب منو تو رقض همراهی کنی؟       رویا لبخند زد و خواست  چیزی بگه که مهران با عصبانیت گفت

_ دفه دیگه خواستی اسم  رویا خانوم رو بیاری  قبلش دهنتو اب مکشی فهمیدی؟؟؟    ارین ابروش رو بالا انداخت و گفت

_ فک نمیکنم به تو ارتباطی داشته باشه   مهران صداش رو بالا بردو گفت

_ حرفت رو تکرار کن  تاببینی ارتباط داره یا نه     رویا دستپاچه گفت

_ بچه ها چه خبرتونه یوااااش همه دارن ما رو نگااه میکنن     مهران صورتش کاملا سرخ شده بود

_ تقصیر تو هم هست  جوری عمل کردی که یه عوضی مث این بهت پیشنهاد رقص بده      رویا سرش رو پایین انداخت ارین هم صداش رو برد بالا

_ حرف دهنتو بفهم هر چی ملاحظه میکنم خجالت نمیکشه     مهران صورت در صورتش گفت

_ تو رو خدا ملا حظه نکن جوووجه      ارین با کله کوبید تو صورت مهران    مهسا که تا اون موقع ساکت بود جیغ کوتاهی کشید  مهران کمی گیج رفت و خیلی زود تعادلش زو بدست اورد و با همه قدرتش به ارین حمله کرد

_ کثااافت آشغااال  حالا حالیت میکنم ...مشتهاش رو یکی پس از دیگری حواله سر و شکم ارین میکرد رویا جیغ میزد

_ ولششش کن ...کشتیش مهراااان   چند نفر اومدن کتفای مهرانو گرفتن ارین شکمش رو گرفته بود و نقش زمین شده بود               روبا با چشمای خیس به صورت برافروخته مهران نگاه کرد و به طرف ارین رفت

_ ارین حالت خوبه؟؟  ارین کمی به خودش پیچید و سعی کرد بلند شه رویا بازوشو گرفت تا بلند شه  مهران عصبانی گفت:

_ رویا به ولای علی اگه دست بهش بزنی خون به پا موکنم  اون چند نفر بی توجه به حرف مهران اونو کشون کشون به حیاط بردن  مهران داد میزد

_ رویا همین الان این خراب شده رو ترک موکنی یا زنگ بزنوم پلیس بیاد همشونو جمع کنن ببرن  رویا با عصبانیت دنبال اونا راه افتاد اون چند نفر مهران رو به ارامش دعوت میکردن اما مهران یه گلوله اتیش بود    نفسهای بلند و سرکش مهران پره های بینیش رو تکن میداد موهای جلوی سرش به ریخته و خیس از عرق تو پیشونیش ریخته بود یک لحظه خودش رو از دست  اونا رها کردو جلوی رویا ایستاد مردها از ترس اینکه به رویا صذمه بازم سعی کردن بگیرنش که مهران فریاد زد

_ ولوم کنین بابا کاریش ندروم فقط موخوام باهاش حرف بزنوم     چشمای عسلی رویا به خون نشسته بود با بغض فریاد زد

_ ولش کنین اقا بابک  مرد جوانی که اسمش بابک بود کمی دستش رو شل کرد و مهران روبروی رویا در چشمانش خیره شد و با لحن قاطعی گفت

_ همین الان  با مو میای میرسونمت خونتون    رویا با لجاجت گفت

_ حتما اگه نیام زنگ میزنی داش علیرضا بیاد با نیروها اراذل و اوباش رو دستگیر کنن اره؟؟؟؟

مهران قاطی کرد دوباره  فریاد کشید

_ اراذل مویوم اوباش مویوم کهدل دادوم به  به دختری مث تو      رویا هم داد زد

_ کسی مجبورت نکرده مهران خاان راه بازو جااده درااااز خوششش گلدییی

مهران ناخونش رو بهنشانه تهدید بلندکرد

_ الان بری مو از همه چی مهمتر بیرون بردن تو از بیناین ادماست نیای با مو همه مهمونیشونو رو سرشون خراب موکنم     بابک جلو اومد و گفت

_ ببین بچه مشدییی فک نکن  زورت زیاده هر غلطی بخوای میکنی تا حالامچون فک میکردم خواستگار رویایی  هیچی نگفتم  فک میکنی یه نفری چند نفرو حریفی هاان؟

دوباره  مهران با اون دونفر درگیر شد چون اونا دونفر بودن زورشون به مهران غلبه مبکرد و مهران یه کتک حسابی خورد رویا فریاد زد

_ ولششش کنین  مهران با چشمای به خون نشسته به رویا خیره شد

_ بذار بزنن بمیرم بهتر از اینه که ببینم  تو بین یه مشت مرد هرز دست به دست میشی  بابک و همراهش اونو کشون کشون به طرف درب خروج خانه بردند رویا دنبالشون روان شد

_ اقابابک ولش کنین میخواین چیکار کنین

_ تا اخر مهمونیاینو تو اتاق  سرایدار زندانی میکنیم   رویا به گریه افتاد

_ نه تورو خدا اقا بابک  خواهش میکنم بذارید بره منم باهاش میرم قول میدم نذارم به پلیس خبر بده

_ تو زورت به این نره غول میرسه؟

_ اگه میخواست زنگ بزنه پلیس همون اول زده بود مهران خودش پلیسه    بابک خشکش زد و به مهران خیره شد مهران رو زانوهاش خم شد تا درد شکمش رو کمتر حس کنه نفسی گرفت و گفت

_ برا مو رویا مهمه اون با مو  بیاد بقیتون برید به درک   بابک دستاش شل شد و مهران نزدیک بود زمین بخوره تلو تلو خوران از در خارج شد و پشت فرمون قرار گرفت رویا در جلو رو باز کرد وکنارش نشست و بهش خیره شد و با نگرانی گفت

_ خوبی ؟ این چه کاری بود کردی ؟؟  مهران دستاش رو رو فرمون گذاشت و سرش رو به دستاش تکیه داد میخواست کمی حالش جا بیاد رویا دوباره گریه افتاد

_ من نمیخواستم اینجوری بشه باور کن نمیخواستم تقصیر خوذت بود اخه چرا درگیر شدی باهاشون

مهران تکان نمیخورد وهمچنان سرش روی فرمون ماشین بود  رویا با صدای بلند تری گفت

_ مهرااان حالت خوبه؟؟   مهران باز هم تکان نمیخورد رویا به  هق هق افتاد

_ مهراااان  جون رویا جواب بده   حاالت خوبه؟؟   مهران سعی کرد صاف بشینه سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد

_چیزیم نیست میرسونمت مرم به درد خودوم میمیروم  استارت زد و به سختی رانندگی میکرد و رویا ارام ارام گریه میکرد محل مهمونی با خونه رویا  فاصله زیادی نداشت و زود رسیدند مهران که ترمز زد رویا دستش به سمت دستگیره در رفت اما نگاهش روی مهران بود و مهران با چشمانی که برق اشک به خوبی در ان  هویدا بود نگاهش کرد رویا با تردید گفت

_  من ...من معذرت میخوام  مهران ...باور کن نمیخواستم اینجوری بشه مهران نگاهش را از رویا گرفت و به جلو خیره شدو تنها گفت

_ خدا نگهدار      رویا با ناراحتی و اخم از ماشین پیاده شد و با یک دنیا  غم وارد خانه شد مهران هم بی معطلی راه خانه شان را در پیش گرفت.

 

 ادامه دارد.....



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/11/21
زمان : 09:02 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس