تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و دوم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و دوم)
نظرات () |


سلام 
ببخشید بابت  این تاخیر بسیار زیادم  تو شرایطی هستم که به هیچ وجه توانایی بروز شدن ندارم  تا پنجم ششم فروردین  هم شاید نتونم بیام  به بزرگواری خودتون ببخشید
ایام  فاطمیه رو تسلیت میگم 
سال نوتون هم  پربرکت باد 
فرصت پاسخگویی به نظرات رو ندارم ببخشید  همینجوری تایید میکنم ایشالله  عمری بود بعدا  جبران میکنم 
تا درودی دیگر بدرووود و اگه ندیدمتون  حلالم کنید 

رمان در ادامه مطلب

مائده  سر از پا نمیشناخت  مادر علیرضا هم  یک روح دیگه در جانش دمیده شده بود از بعد بیماری پدر علیرضا  خونواده علیرضا دیگه اینهمه خوشحال نبودند  علیرضا تو دل هر کدومشون جای خودش رو داشت و همه از اینکه امروز قرار بود عقد کنه  بی نهایت خوشحال بودن  عروس کوچکتر خونواده  ارایشگر بود و قرار شده بود  زینب رو ارایش کند .علیرضا  هنوز در محل کارش بود و در واقع داماد تنها کسی بود که  هنوز حضور نداشت .و هر دقیقه به ساعت عقد نزدیکتر میشدن و نگرانی زینب بیشتر میشد و هر از چند گاهی از مائده می پرسید

_ علیرضا اومد؟؟   مائده هم با لحن شوخی میگفت

_ علی را رو میخوااای چیکااار  میاااد بابا  دیگه باید عادت کنه شغلش همینه دیگه همیشه باید منتظرش باشیم      دل زینب قرار نداشت و نگاهش به ساعت مونده بود

                                      *****************

مهران  با لبخند گفت

_ مثلا امروز عقدته هاا نوموخوای بری؟    علیرضا  داشت بی توجه به حرف مهران شماره کسانی که محل  حضور رستمی رو زیر نظر داشتن رو میگرفت

_ هنوز مورد رو ندیدید؟؟

_ نه  قربان     علیرضا نگران گفت

_ خیلی عجیبه      مهران  اومد نزدیکش

_ میگوم پاشو برووو امروز عقدته هااا      علیرضا نگاهش کرد نفسش رو با صدا بیرون داد

_ نگران رستمی ام  ازش هیچ خبری نیست نکنه بلایی سرش اوردن  یعنی وارد عمل  شیم؟؟ یا صبر کنیم  ممکنه  به جاهای خوبی رسیده باشه  و ما بزنیم همه چی رو خراب کنیم

مهران سری تکون داد و گفت

_ مو اگه روز عقدوم باشه به هیچی جز همسر عزیزوم فک نموکنوم بیچاره زینب خانوم  چه زجری باید بکشه با تووو     علیرضا اصلا به حرفای مهران گوش نمیداد

_ مهرن یه بار دیگه اون سایت رو چک کن ببین  پیغام نذاشته؟     مهران خنده کوتاهی کردو به سمت دیوار اتاق خیره شد گفت

_ دیوااااااار    یکی هست که الان منتظرته  مفهمییییی؟؟؟ علیرضا به ساعتش نگاه کرد و گفت

_ هنوز یه ساعت وقت دارم

_ یعنی نوموخوای لباس عوض کنی یه دوش بگیری

_ صبح  عوض کردم دیگه  حمومم رفتم 

مهران خنده کوتاهی کرد وگفت

_ بابا تو دیگه کی هستیی ؟؟؟

                          **************

صدای زنگ در قلب زینب رو به تلاطم اورد و منتظر شنیدن  صدای کسی که  وارد خانه میشد صدای شاد مائده و عروساشون نشون میداد که  احتمالا  علیرضا اومده ..همه دور علیرضا حلقه زده بودن  علیرضا هم خندان به ابراز محبتهای اونا  پاسخ میداد  حمیدرضا بهش گفت

_ متاسفم برات  تو تنها کسی بودی که من به عقلش شک نداشتم  تو دیگهه چراااا؟؟ مائده زد  زیر خنده  و گفت

_ داداش حتی ادمای عاقل هم یه ذره خریت میکنن     زن حمید رضا چش غره ای به هر دوشون رفت و بهشون فهموند که خونواده  زینب هم اونجا حضور دارن  علیرضا لبخندی زد و گفت

_ مائده جان اونی که بیاد تو رو بگیره  از یه ذره خریت هم گذشتهه  مائده براش شکلک دراورد  علیرضا چشمش رو تو حال چرخوند انگار دنبال زینب میگشت اما ندیدش  همه خیلی زود سرگرم بقیه کارشون شدن  سفره عقد کامل شده بود  پدر مادر زینب  نگرانتر از بقیه بنظر میومدن و مدام  مادر علیرضا و پدرش بهشون دلداری میدادن و  یاداوری میکردن که زینب با  دختر خودشون هیچ فرقی نداره و نگران هیچی نباشن  اما نگرانی پدر مادر برای عقد تنها دخترشون  پایانی نداشت  مائده به علیرضا گفت رو مبلی که جلوی سفره عقد هست بشینه   علیرضا چشمکی به مائده زد و اونو کنار خودش کشوند و اروم تو گوشش گفت

_ پس زینب خانوم کجاست  مائده خواست بلند بخنده که علیرضا جلو دهنش رو گرفت

_ حالا ببین میتونی این یه ذره ابروی منو ببری یا نه؟؟

 مائده سعی کرد دست علیرضا رو از رو دهنش برداره

_ دستت رو وردار خفم کردی    این جملات رو مبهمم  بیان کرد چون دست علیرضا محکم  رو دهنش بود  علیرضا تو گوشش گفت

_ برمیدارم  منتها  ادا اصول درنیار باشه؟ بقران اذیت کنی روز عقدت  یه بلایی سرت بیارم که  خودت کف کنی     مائده ریز ریز خندید و علیرضا اروم دستش رو برداشت مائده اروم گفت

_ تو اتاقه  ارایش کرده نمیتونه بیاد بیرون

_ پس چرا سفره رو انداختین اینجااا چرا تو اتاق  زینب ننداختین

_ اخه اونجا جای کافی نبود  تازه عکساتون هم خوب در نمیومد   علیرضا اخماش رفت تو هم  به تنها چیزایی که فک نمیکرد همین چیزایی بود که مائده میگفت دلش میخواست  جایی باشه که بتونه با زینب تنها بمونه و یه دل سیر نگاش کنه دلش میخواست  تلافی همه روزایی که  خودش رو کنترل کرده دربیاره اخماش رو کشید تو هم و  نشست همونجایی که مائده گفته بود . زینب با شنیدن  صدای علیرضا لبخند رو لبهاش نشسته بود و احساس ارامش میکرد. با گوشه لباسش ور رفت و از جاش بلند شد و جلوی اینه کوچک اتاقش قرار گرفت و یکبار دیگه به زیبایی خودش توی اینه لخند  زد اونم مث همه زنهای دیگه  از اینکه زیبا باشه  لذت میبرد  و لحظه شماری میکرد  زمانش فرا برسه  که علیرضا بتونه اونو  ببینه و نظر اونو درباره خودش بدونه  در همون حال  مائده  وارد اتاق شد و زینب  با ترس به سمت در برگشت  چهره خندان  مائده خنده را بر لبهای خوش ترکیب او نشاند و دندانهای سفیدش را نمایان  کرد.

_ خوشکل خانوم  چادرت رو بپوش عاقد تو راهه نزدیکه الان میرسه  باید بریم بیرون     یه لحظه نگرانی سایه  سنگینش را بر قلب  زینب چیره ساخت و  تخیلات فانتزیش را به باد داد مائده چادر سفید  که گلهای صورتی خیلی خوشرنگ و حاشیه های نازک نقره ای  داشت را  به  دست زینب داد و زینب انرا روی سرش انداخت  جوری که حتی صورتش را پوشانده بود بعد با هم  از اتاق بیرون رفتند  مائده که رو پا بند نبود با شادی  گفت :

_ به افتخار عرووووس     همه کف زدند و زن داداشای  علیرضا کل کشیدن و دور عروس رو گرفتن  و اونو تا  مبل کنار سفره عقد همراهی کردن داماد به احترامش ایستاد و با لبخند نگاهش کرد  هیچی از صورت  زینب معلوم نبود اما علیرضا با شوق به چادر  زیبای او خیره شده بود . زینب ارم زمزمه کرد 

_سلام     صدای کف و سوت  اطرافیان مانع  شنیدن صدای لرزان  زینب نشد و علیرضا  کمی سرش را به سمت او متمایل کرد و به گرمی گفت

_ سلااام خااااانوم      زینب به لفظ خانوم لبخند زد و قلبش پر از مهر  شد یه توجه کوچک از طرف  علیرضا چون واقعی بود  اثرش در قلب اون هزار برابر میشد شنیدن یک لفظ خانوم از او  برایش از هزار نامه  عاشقانه بالاتر بود . هر دو در کنار هم نشستند علیرضا  کمی سرش را به نزدیک کرد و ارام پرسید

_ حالت خوبه؟؟       زینب با لبخند پاس داد

_ خوبم  ممنون       علیرضا هم لبخند زد 

_ خدا رو شکر..    زینب توان حرف زدن نداشت  و علیرضا  نگاهش را روی همه حضار  چرخاند  بعضی ها را که فامیل زینب بودند  نمیشناخت باهاشون احوالپرسی کرد و با لبخند  همه رو زیر نظر گرفت  جا تنگ بود و همه کمی  جمع وجور نشسته بودند صدای زنگ در به انها  فهماند که عاقد امد  همه به احترام عاقد ایستادند و حاج  اقایی میانسال و خندا ن وارد شدو با همه سلام کرد و سر جایی که براش در نظر گرفته شده بود نشست  و بعد از گرفتن امضا ها  از داماد که خودش چند تا طورمار بود  حاج اقا وکالت را  را از زینب گرفت  زینب با زحمت  بر شرمش غلبه کرد و با اجازه بزرگتر ها بله رو داد  با گفتن کلمه بله خونه رفت رو هوااا همه کف و سوت میزدند و صدای کل همه جا پخش شد. حاج اقا گذاشت  کف زدنها که تمام شد از همه خواست تا صلواتی بفرستن و اشاره کرد که در زمان عقد دعاها مستجابه و هر کی هر حاجتی داره در نظر بگیره  همه  در درون خودشون دعا می خواندند و مادر زینب با گریه و از ته دلش برای خوشبختی دخترش دعا کرد . و به این ترتیب  صیغه عقد بین  زینب و علیرضا جاری شد. علیرضا بغض کرده بود از خدا خواست که  این ازدواج رو وسیله ی برا نزدیک شدن اونا به خودش قرار بده و فرزندانی سالم وصالح بهشون عطا کنه  . همه سرگرم  انجام دادن  رسم و رسوم بودن خونواده از مردها  خواستن که  به اتاق کناری برن  همه هال رو ترک کردن و به اتاق رفتند مائده جلو رفت و به زینب گفت

_ عزیزم  همه رفتن  میتونی چادرت رو برداری     عمه زینب و با خنده گفت

_ به همین مفتی؟؟؟ عروس رو نمااا میخواااد    همه خندیدن  علیرضا  هم خندید اروم  زمزمه کرد 

_ شما رخ بنما من جونمو به پات میریزم      زینب لبخند عمیفی رو لبهاش نشست  مائده از پدر مادرش خواست تا  رو نمای زینب رو بهش بدن  زینب به احترم پدر شوهر از جاش بلند شد  پدر  با لبخند مهربان به علیرضا اشاره کرد و علیرضا با اشتیاق به ارامی چادر رو از  سر زینب برداشت  چشمای علیرضا  لحظاتی روی صورت  زینب متوقف شد  کمی با خودش فکر کرد این همان زینبیست که در چادر  دیده بود؟؟؟ چقدر تغییر کرده  وااای  پدر با لبخند گفت

_ به به  چه عروسی دارم  مث دسته گل       زینب از شرم سرش رو پایین انداخته بود و پدر شوهرش او را بوسید و گردنبند  ظریفی از طلا بر گردنش انداخت  مادر علیرضا هم  اورا با گرمی در اغوشش فشرد و از خدا براشون ارزوی خوشبختی کرد و دستبند همه گردنبند را بر دستش انداخت  مائده هم  گوشواره های همان سرویس را بهش هدیه داد  .

بعد همه از علیرضا خواستند  حلقه را  به دست او کند دستان ظریف زینب را که دستش گرفت لحظه ای به گرمی دستش را فشرد  و حلقه را در انگشت او فرو برد و همه  کف زدند و شادی کردند ....

مراسم عقد با همه رسوماتش انجام  شد و ان شب تنها شبی بود که علیرضا بکلی فکرش از کارش جدا شد و همه وجودش را  عطر حضور زینب  فرا گرفت.

                                  *****************

رویا توی باغ قدم میزد  و به اینده خوش با مهران فکر میکرد  علاقه خاصی به مهران نداشت  فقط دلش میخواست به او و علیرضا ثابت کنه کهوقتی دل ادم مشغول میشه غلبه بر احساسات  کار ساده ای نیست  میخواست  به علیرضا بگه بفرماا اینم از دوست جون جونیت  چی شد؟؟ دیدی که  از پا در اومد روی تاب گوشه حیاط نشست و ارام  تاب میخورد و فکر می کرد  پدرش از خانه خارج شد تا سوار اتومبیلش شود لحظه ای رویا توجهش را چلب کرد رویا همانطور  در حال  تاب خوردن به او لبخند زد  پدر نزدیکش شد و پرسید

_ از اون پسره چه خبر؟؟   رویا  لبخند زد و گفت

_ کدوم پسره؟؟

_ همون که میخواست بیاد خواستگاریت  اسمش مهرداد بود؟؟

_ مهران

_ اهان مهران  چه خبر؟

_ هیچی با مامانش اینا داره هماهنگ میکنه از مشهد بیان      پدر  نفس عمیقی کشید و گفت :

_ بهشون بگو  تا اخر هفته  بیان تو هفته دیگه  یه مسافرت کاری دارم به دوبی و نیستم     رویا چشماش رو ریز کرد

_دوبی؟؟ تنها میرین یا گلاره رو هم میبرین؟؟

_ فک کنم  گلاره رو ببرم  خیلی این روزا  افسرده شده  بد نیست  اب و هوایی عوض کنه     رویا  ابروهاش رو بالا انداخت و تو دلش گفت

_ بله گلاره رو ببرید گور بابای دخترت  افسردگی چیه خود کشی هم بکنم برات مهم نیست  اما  با زبانش گفت

_ باشه بهشون میگم خوششش بگذره    

_  قربون دخترم برم ....خداحافظ      رویا پشت چشمی نازک کرد و زمزمه کرد

_ خدا حافظ

پدر که میرفت  در ذهنش نقشه هایی شکل  میگرفت  گوشی اش را برداشت و شماره مهران را گرفت صدای مهران که با خوشحالی به او سلام داد  در گوشش طنین انداخت

_ سلاااااااااااام خانوم خانووووومااا  چه عجب یادی از ما کردی؟؟؟؟   رویا لبخندی زد و با ناز گفت

_ سلااام خوبی؟؟؟

_ الان که  صداتو میشنوم  میتونوم بد با باشوم ؟؟     رویا دوباره  لبخند زد

_ زنگ زدم بهت بگم  که بابام  هفته دیگه داره میره دوبی  اگه خونوادت میخوان بیان بگو همین  امروز فردا بیان

_ امروز فردا؟؟؟            رویا لبخند مرموزی زد و گفت

_ اره  اگه نمیخوای میفته برا  چند هفته دیگه شایدم چند ماه دیگه

_ ای بابا  اخه چرا؟؟؟؟؟

_ چون  بابام بره دوبی یه مدت اونجا میمونه بعدم که بیاد کلی کار سرش میریزه باید رسیدگی کنه  دیگه وقت نمی مونه براش       مهران نفسش رو  با صدا بیرون داد و گفت

_ باشه  مو باهاشان  حرف مزنم ببینم چی مشه ؟؟ بهت  خبر مدوم

_  باشه ...خب کاری نداری دیگه

_ کجا با این عجله قطع نکن یه کم با هم  حرف بزنیم خب    رویا  ابروهاش رو بالا انداخت و گفت

_ باید برم کار دارم گلاره داره صدام میکنه     مهران نفس عمیقی کشید و گفت

_ باعشه  برو اهوی گریز پای من     رویا  باز لبخند زد و گفت

_ هنوز اهوی تو نیستم  یادت باشه

_ میشی  اونوقت  دیگه نمیتونی در بری    رویا  خنده  کوتاهی کرد و گفت

_ من هر وقت بخوام درمیرم

_ مو نمی ذاروم  زوروم خعیلیی از تو بیشتره    رویا  بازم خندید

_ عهههههه زورتو به رخم میکشییییی

_ په چی خیال کردی  حالا بعد معلوم مشه

_ باعشه اقا مهران  بعد مغلوم میشه  مواظب باش به گریه نیفتی   مهران خندید و گفت

_ حالا می بینیم

_ حالا می بینیییم     مهرن دلش به تلاطم افتاده بود  و احساس میکرد دلش میخواد همون لحظه  رویا اونجا بود تا مجکم بغلش کنه  لبش رو گز گرفت و گفت

_ خیلی  خواستنی هستی رویااا    قلب رویا  لحظه ای فرو ریخت و لبخند از روی لبهاش محو شد و اخم کرد

_ خب من دیگه باید برم  خداحافظ   مهران لحظه ای سکوت کرد و اروم گفت

_ مواظب خودت باش عزیزم    رویا باز اخم کرد و فقط گفت

_ باشه خداحافظ

_ خدانگهدارت  نازنینم                      رویا چشماش رو بست و به تاب تکان محکم تری داد  و سعی کرد قلب  به لرزه درامده اش را با تکانهای ارام تاب  ارام کند


ادامه دارد...... 



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1392/12/5
زمان : 10:01 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس