تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و سوم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و سوم)
نظرات () |

زمان دقیق اخرین نفسهای مادرمون زهرا دم دمای غروب بوده 
دم دمای غروب که بشه یاد روزهای سختی میفتم که علی باید از این به بعد بگذرونه زندگی بدن عشق
زندگی بدون همدم
زندگی بدون یاور
زندگی در کنار مردمی زبان نفهم
زندگی در کنار مردمی جاهل و دنیا طلب 
زندگی بدون نگاه خریدارانه زهرا
زندگی با استخوانی در گلو و خاری در چشم 
همه دردهای زهرا را علی هم داشت به علاوه درد پر پر شدن ناموسش زیر پای بیگانه 
اما زهرا تنها هفتاد روز دوام اورد 
و علی باید مثل کوه می ایستاد 
واین فرق زن است با مرد 
زهرا با همه زهراییش یک زن بود او گلی بود که در زیر چکمه های جهل و دنیاطلبی له شد
پس به چکمه هایت نگاه کن 
نکند روزی بیاید که نام ما را نادانسته در جرگه جاهلان و دنیا طلبان بنویسند 
که جاهلان و دنیا طلبان پیاده نظام شیطانند 

************************************************************************************


سلام دوستان خوبم 

مدتهاست به این نتیجه رسیده بودم مشکل اصلی مملکت ما مشکل فرهنگیه وقتی  نام امسال  رو رهبر عزیزمون گفتن  یه حس خوب اومد سراغم خوشحالم که  اشتباه نمی کردم 

ریشه همه مشکلات ما مسائل فرهنگی جامعست 

و اگر فرهنگ های غلط نابود بشه مشکلات هم حل میشه 

پس ابتدا باید بگردیم فرهنگهای غلط رو پیدا کنیم  بعد کار  فرهنگی مناسبش رو  پیدا کنیم تا این فرهنگ رو  از بین ببریم و تک تک مااا مسئولیم 


قسمت جدید رمان رو در ادامه مطلب بخوانید 

زینب تقه  کوچکی به در زد و صدای محکم علیرضا  به او اجازه ورود داد

_ بفرمایید    زینب با احتیاط وارد شد  با یک لبخند  گرم  دوباره سلام کرد این سومین بار بود که از صبح  سلام میکرد  علیرضا مکثی کرد تا او در را ببندد و با  همان گرمی گفت

_ سلام به روی ماه  خانومم  و از جاش بلند شد  زینب ابروهاش رو بالا انداخت 

_ تو رو خدا پا نشو  شرمندم میکنی

_ دشمنت شرمنده خانوم خانوما  بیا ببینم چه کردی؟؟        برای اینکه بتونه کنار زینب بشینه  از پشت میز اومد بیرون روی یکی از صندلی های ارباب رجوع ها نشست  زینب با لبخند کنارش قرار گرفت و علیرضا با نگاهی لبریز از محبت به چشمان  سیاه او خیره شد  زینب  خیلی شمرده گفت

_ هیچ خبر جدیدی ندارم.. فقط دلم خواست  بیام یه دقیقه ببینمت برگردم  سر کارم  علیرضا لبخند گرما بخشش را  به صورت زینب پاشید سرش رو جلو اورد و اروم زمزمه کرد

_ همین الان داشتم فک میکردم با اینکه از صح چندین بار دیدمت اما چقدر دلم برات تنگ شده  زینب سرش رو پایین انداخت و لبخند زد

صدای تقه در  علیرضا را مثل فنر از جا پراند  و خیلی سریع پشت میزش قرار گرفت  زینب از حرکت سریع او خندش گرفت  اما به خودش فشار اورد عکس العمل نشون نده  علیرضا صداش رو صاف کرد و گفت

_ بفرمایید    سربازی واد اتاق شد و سلام نظامی داد

_ ازاد باش

_ قربان از یکی از بیمارستانا خبر رسیده که یه شخص با مشخصات  ستوان  رستمی  بستری شده  علیرضا  از جاش پرید و در حالیکه  کوتش رو برمیداشت  گفت

_ کدوم بیمارستان؟؟؟

                    ***************

_ از دیشب که اوردنش بیهوشه  مشخصاتش با کسی که پلیس به ما داده بود میخورد برای همین خبرتون کردیم

_ دقیقا چه بلایی سرش اوردن؟؟

_ حسابی شکنجه شده  و انداختنش بیابونای اطراف تهران  تقریبا  علائم حیاتی نداشت  فک کنم تصور کردن که مرده  یکی از محلی های اون منطقه اتفاقی گذرش میفته  توی اون منطقه و پیداش میکنه

_ الان حالش چطوره؟

_ باید صب کنیم  خونریزی داخلی داشت عملش کردیم  منتها ضربه هایی که به سرش خورده  خیلی خطر ناک بودن احتمال کما و مرگ مغزی هست    علیرضا دستش رو تو موهاش کشید

_ واااای خداا   نگاهش رو به چهره ور اومده  رستمی انداخت و پرده اشک روی چشماش رو پوشوند

_ دکتر تمام تلاشتون رو بکنید  رستمی از بهترین نیروهای ماست  چند ماهه بچه دارم شده دکتر با تاسف سری تکان داد

_ ما همه تلاشمون رو میکنیم بقیش با خداست  علیرضا هم با سر تایید کرد

_ هر تغییر کوچکی کرد خبرمون کنید

_ بله حتما

                       ******************

 

مهران  خیلی سریع  ترتیب اومدن خونوادش رو داد پدر مهران با دیدن خونه  مجلل  اونا گل از گلش شکفت  رویا یک کت دامن  صورتی خوشرنگ با شال سفید پوشیده بود موهاش رو داده  بود تو میدونست  مهران اینجوری بیشتر مپسنده  از اینکه  حس میکرد  مهران قدرت چشم برداشتن از اون رو نداره  در درون احساس لذت میکرد . پدر رویا هم  از خونواده مهران  خوشش اومده بود و از قبل  تحقیقاتی هم  درباره خونواده مهران کرده بود و تقریبا همه  راضی به این وصلت  بودند و بعد از مدتی  مهران و رویا  با هم  به باغ رفتند تا با هم حرف بزنند  رویا تمام تلاشش رو میکرد که اغواگر باشد و عقل مهران رو  از کار بیندازد و مهران مفتون او به هبچ جزئیاتی توجه نداشت و همه چیز برایش بی اهمیت بود جز نگاه  زیبای رویا مهران لبخندی زدو گفت

_ خیلی  این رنگ بهت میاد    رویا لبخندش را با لبخند پاسخ داد

_ مرسی   مهران هم یک پیراهن چهار خانه  قهوه ای روشن و تیره  و یک کت  شلوار نخودی رنگ پوشیده بود که خیلی برازنده بود  هیچ سئوالی به ذهن  مهران نمیرسید  و رویا دست رو دست گذاشته بود  مهران کلافه پرسید

_ حرفی برا گفتن ندری؟؟   رویا با ناز نگاهی به کرد و گفت

_ من خیلی فکر کردم و فک میکنم  ما با هم خوشبخت میشیم     مهران گل از گلش شکفت و با لبخند گفت

_ مو هم همینو میگوم دیگه کمک کن زودتر این ازدواج  سر بگیره   رویا ابروهاش رو بالا انداخت و گفت

_ چقد زود  مثلا همین پس فردا خوبه؟؟    مهران با چشمان گشاد پرسید

_ پس فرداااا؟؟؟   رویا خنده کش داری کرد

_ چیه تعجب کردی؟

_ خب چی بگوم والااا      رویا لبخندی زد و گفت

_ بابام  با گلاره دارن میرن دوبی این یعنی من باید مدتها  اینجا تنها باشم  هر چند که داییم شبا میاد پیشم  اما کلا تنهام  اگه تنها بمونم  بهت قول نمیدم که با دوستام  نرم ممکنه باز پام به یکی از اون پارتی هاا باز بشه    مهران اخماش رفت  تو هم

_ حتی فکرشم نکن

_ باشه فکرم نمیکنم  اما فقط در صورتی که تو پیشم باشی      مهران با محبت گفت

_ مو که ارزومه  پیش تو باشوم  اما اخه  چجوری خونواده هامون  تازه با هم اشنا شدن مگه مشه قبول کنن ما پس فردا  عقد کنیم ؟؟

_ راضی کردن بابا با من  تو فقط خونواده خودتو راضی کن  یه عقد ساده میگیریم  فعلا  بعدا سر فرصت سور و سات عروسی رو فراهم میکنیم

مهران سرش رو پایین  انداخت و به فکر فرو رفت

_ بابای مو به سنتها خیلیی پایبنده  بعید میدونم رضا بده اینهمه زود  عقد کنیم    رویا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت

_ منم هیچ تضمینی نمیدم  که تو مدت ....مهران حرفش رو قطع کرد

_ باشه بریم ببینم چی مشه

_ در ضمن  مهریه هم 2000 تا  سکه میخوام مهران با تعجب پرسید

_ 2000 تااااا   رویا نگاهی بهش انداخت  و گفت

_ به علاوه  نصف خونه ای که توش زندگی خواهیم کرد   مهران لبخندی زد و گفت

_ ماشالله به اشتهااا

_ خیلی بهت تخفیف دادم  تازه تو خونواده ما همه همینجورین  توقع نداری که من  مهریم  پایینتر باشه  مهران ابروهاش رو بالا انداخت و سکوت کرد  رویا هم سکوت کرد  مهران از جاش پا شد و گفت

_ قبوله  بازم حرفی هست؟؟    رویا لبخند مرموزی زد و گفت

_ نخیر  فقط سلامتی شما     مهران لبخند زورکی زد و گفت بهتره بریم ته دلش میدونست داره اشتباه میکنه  اما  اونقدر دلش میخواست این ازدواج سر بگیره که  دیگه حرفی نزد

        *************

پدر مهران  متفکرانه گفت

_ نکنه  ریگی ته کفشته که اینهمه دستپاچه ای

_ اخه چه ریگی پدرمن ..باباش اینا موخوان برن  دوبی مدتها نمیان  رویا باید تنها بمونه  شما که با این ازدواج  موافقین خونوادش رو هم که دیدی تحقیقاتونم که کردین  خو مشکلش کجاست  ؟؟ چرا یه ماه دیگه  همین فردا یه عقد ساده میکنیم  بعدا  مفصل  جشن میگیریم دیگه بعدش رو من هر چی شما بگن میگوم چشم بخدا می گوم چشم  بابا مو خیلی این  رویا رو موخوام تو ره خدا  اذیتم نکنن

_اگه مهریش رو بعد عقد بذاره اجرا چیکار میکنی؟؟

_ بابا  طرف میلیاردره  اصلا پول براش چرک کف دسته  مگه نگفتوم بهتان این علیرضا چند میلیون سفته دستش داشت یه ذره به روش هم نیاورد  اگه اهل  این کارا بود همون موقع علیرضا رو مینداخت زندان   تازه مگه خودتان مهریه ابجی مهراوه  رو به عدد سال تولدش به میلادی  نگرفتی این فقط صدو خورده ای بیشتر مشه  پدر  شونه هاش رو بالا انداخت و نفس عمیقی کشید مادر چشمکی به مهران زد که بره چون تجربه ثابنت کرده بود  مادر مهران  به راحتی میتونست  پدرش رو راضی کنه

                            *************

_بابا من بچه نیستم دیگه شما  با گلاره مدام یا  سفرین  یا سرتون تو کار خودتونه  بابا منم ادمم حقی دارم  منم  از تنهایی خسته شدم  حالا که یه مورد پیش اومده که اینهمه تفاهم خونواد گی داریم و هر دومون  هم هم دیگه رو دوس داریم من نمیدونم شما  پرا اینهمه شک دارین

_ چون دوست دارم چون عزیز می نمیخوام بد بخت شی

_ کی گفته من قراره بد بخت شم  طرف هم تحصیل کردست هم  پسر سالمیه هم  با عرضست هم پولداره  هم منو دوست داره من دیگه چی میخوام؟؟؟

_ من که مخالفت نکردم دخترم گفتم بذار از دوبی برمیگردم بعد

_ دوبی رفتنت اقلا  چند هفته میشه بعدم یه مدت سرگرم کاری برای اینکه به جنسات سر و سامون بدی تو همه این مدت اون میتونه پیشم باشه و منو از تنهایی نجات بده  من مهران رو میشناسم پسر خیلی خوبیه همونیه که من میخوام  بابا نه نیار  بذار محرم شیم بعدا جشن میگیریم دیگه

گلاره که تا اون زمان داشت به حرفاشون گوش میداد  متفکرانه گفت

_ منم با  رویا موافقم  رویا خیلی تنهاست  اینجوری از افسردگی هم نجات پیدا میکنه   رویا لبخندی زد و تو دلش گفت

_ چه عجب یه بارم  تو طرف منو گرفتی

پدر ابروهاش رو بالا انداخت و گفت

_ تا ببینم        گلاره نشست کنار پدر و تو گوشش زمزمه کرد

_ عقد کنن بهتره  میترسیم بریم برگردیم  ببینیم یه رسوایی به بار اوردن    پدر اخماش رو کشید تو هم

_ غلط کردن   گلاره  نگاهی به رویا انداخت و و لبش رو گاز گرفت و اهسته تر گفت

_ هیییس... مگه تحقیق نکردی دربارش ؟؟ مگه خونوادش یه خونواده اصیل نیستن؟؟؟ مهریه 2000 تایی هم که براش میدن  اگه ریگی به کفش داشتن با مهریه موافقت نمیکردن   پدر متفکرانه صورت گلاره نگاه کرد و نفس عمیقی کشید

       **************

علیرضا  نگران بود میدونست امروز روز عقد مهرانه نمیتونست  قانع بشه که مهران و رویا زوج خوبی برا هم باشن ولی کاری از دستش برنمیومد نفس عمیقی کشید و به ساعتش نگاه کرد  قرار بود به عنوان  شاهد عقد در کنار مهران باشه از ماشین پیاده شد و وارد دفترخانه شد همه امده بودند خونواده مهران و خونواده رویا رویا مانتوی اسمانی زیبایی پوشیده بود با شال سفید  صورتش رویایی تر از همیشه می نمود  علیرضا سرش را پایین انداخت و با احترام به همه سلام کرد رویا زهر خندی در کلامش داشت

_ سلام جناب سروان  پرونده هااا چطورن خوبن؟؟    علیرضا سکوت کرد و با لبخندی محو در حالیکه نگاهش به زمین دوخته شده بود گفت

_ تبریک میگم  ان شالله که خوشبخت بشین  مهران  پیش دستی کرد تا رویا با او وارد مشاجره کلامی نشه

_ ممنون داداش ممنون اومدی

_ خواهش میکنم وظیفم بود    رویا بازم با لبخند گفت

_ واقعا این وظیفه شناسی شما  قابل  تقدیره جناب سروااان   علیرضا لبخند مصنوعی زد و بازم سکوت کرد     عاقد اونا رو به داخل اتاق فرا خواند تا صیغه  عقد را جاری سازد

عقد طبق روال عادی انجام شد اما مبلغ مهریه اخم را به ابروهای علیرضا  تقدیم کرد اما چون میدونست  گفتنش هیچ اثری نداره  سکوت کرد نگاهی به رویا انداخت که  چگونه متفکرانه به مهران نگاه میکند  سعی میکرد ذهن او را بخواند اما  با خودش گفت  من حق ندارم دربارشون قضاوت کنم ایشالله  که خوشبخت شن و این نگرانیهای من همه  بی دلیل  باشه

                      **********

زینب بی صبرانه منتظر  علیرضا بود قرار بود  خونواده زینب برای شام برن مهمونی خونه یکی از همکارای پدرش که  زینب از رفتن صرف نظر کرد تا با  علیرضا باشه از بعد از ظهر بساط شام رو اماده کرده بود و همه جا رو مرتب کرده بود لباس زیبایی پوشیده بود و ارایش بسیار ملایمی هم بر چهره داشت  نگاهش روی ساعت و گوشش به زنگ در خشک  شده بود نفس عمیقی کشید و به صفحه گوشیش خیره موند و زیر لب زمزمه کرد  وااای خدا  کی میاد پس چقدر انتظار او را کشیدن برایش طاقت فرسا بود دوباره بلند شد و در خانه  چرخی زد خودش را در اینه نگاه کرد همه چیز خوب بود  به غذا سر زد  به ساعتش نگاه کرد  انگار عقربه های ساعت به صفحه ساعت چسبیده بودند

                 *******

خبر به هوش امدن رستمی علیرضا رو به سرعت به طرف بیمارستان کشاند با همه وجود خوشحال بود که همکار و دوست ارزشمندش جون سالم بدر برده بود  رستمی چشماش بسته بود انگار خوابیده  علیرضا نبسمی کرد و ارام زمزمه کرد

_ خوابی؟؟   رستمی ارام پلکهایش را باز کرد دستگاه اکسیژن مانع  حرف زدنش بود تلاش کرد تا ماسک اکسیژن را بردارد علیرضا با لبخند این کار را برایش انجام داد و رستمی با گرمی با صدایی گرفته و بیمار گفت

_ سلام قربان       علیرضا با لحن شوخی گفت

_ سلام خانوم رستمی    رستمی خنده کوتاهی که که درد زیادی برایش به ارمغان داشت

_ اخخخخخ   تو رو خدا منو نخندونین 

_ اخ ببخشید حواسم نبود نمیتونی بخندی

_ چه خبر شد  اونجا چه بلایی سرت اوردن؟؟ تعریف کن ببینم     دکتر در همین  زمان وارد شد

_ نباید خستش کنید جناب سروان هنوز هیجان براش خیلییی زوده    علیرضا  به سمت دکتر برگشت و سلام کرد  رستمی بی توجه به حرف دکتر با چشمان  ملتمسانه گفت

_ فقط تنها چیزی که الان خیلی مهمتره اینه که  سه چار روز دیگه یکی از رابطهای کله گنده که ارتباط مستقیم با رئیس باند داره میاد ایران و اگه اونو تحت نظر بگیرید میتونید همه رابطهای اصلی در ایران رو بگیرید     علیرضا جدی شد و نگاهی به دکتر انداخت

_ دکتر جان چشم خیلی زود تمومش میکنم اگه ممکنه شما فعلا بیرون باشید  من  دو سه دقیقه دیگه میرم    دکتر هر چند که دلگیر بنظر میومد اما  ناچار قبول کرد و از اتاق خارج شد علیرضا سریع پرسید

_ دقیقا کی میاد از کدوم مرز اسمش چیه؟؟

_اسم مستعارش ابراهامه  اینجوری که من فهمیدم  چهارشنبه   بصورت قانونی در لباس یک تاجر وارد فرودگاه امام میشه  بعد یهو درد زیادی رو در ناحیه شکمش حس کرد و از درد به خودش پیچید 

_ ااااااااااااااخ ...وااااااااااای  .....

_ چی شد؟؟؟   نفسش به شماره افتاد  علیرضا دستپاچه ماسک رو روی صورتش گذاشت و زنگ کنار تخت رو به صدا دراورد


ادامه دارد.......



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1393/01/11
زمان : 12:45 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس