تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)
نظرات () |

دقت کردین  دولت  چهفرهنگ سازی گسترده ای داره میکنه  برای انصراف مردم از یارانه هااا  جالبش اینجاست که بقیه دستگاهها مث صداسیما مجلس و افرادی مث مراجع هم بخوبی در این فرهنگسازی  دولت رو یاری میکنن ( البته  خوبه هاا)

دارم به این فکر میکنم  اون موارد دیگری که  باید فرهنگسازی بشه و نمیشه  دلیلش چیه؟؟؟ ایا دولت اعتقادی بهش نداره؟؟؟

 ایا مسئولین نمیدونن با اتحاد بخوبی از پس کار بر میان؟؟؟ ایا  اونا احساس نیاز نمیکنن؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟

یا ایها المسئولووون  علیکم  بفرهنگسازیهای صحیح 

فرهنگ تجمل باید ریشه کن شه

فرهنگ  کار جهادی باید  تقویت شه

فرهنگ مصرف صحیح و دوری از اسراف باید  تقویت شه

فرهنگ استفاده مفید از وقت و نیروی جوان باید تقویت شه

فرهنگ خریداری  تولیدات داخلی باید  تقویت شه 

شما رو بخدااا وقتتون رو صرف کارای بیخود نکنید اگر درست عمل کنید  مردم بار دیگه شما رو انتخاب خواهند کرد  حداقل برای موندگار شدن خودتون هم شده  به حرفای رهبری گوش بدین  هر کی گوش نکرد ضرر کرد 

پی نوشت:یه سوال دیگه هم بد جور ذهنمو در گیر کرده این مسئولین ارشد مملکتی تا قبل از این چطور روشون میشده یارانه بگیرن که الان با افتخار انصراف دادن؟؟؟؟؟ 
5 مو


رمان در ادامه مطلب

علیرضا بشدت گریه میکرد  زینب ماتم زده و مستاصل او را نگاه میکرد  دیگر نمیدانست چه کند تا او ارامتر شود  مرگ رستمی  علیرضا را  در هم شکسته بود  و او خودش را مسبب مرگ او میدانست  زینب با چشمان به  اشک نشسته  کنارش نشست و سر او را نوازش داد

_ علیرضا؟؟ تو رو خدا  دیگه بسه ...علیرضا  خدا قهرش میاد  تو اینهمه بی تابی میکنی؟؟

_ جواب خدا رو چی بدم  زینب؟؟؟؟

_ مگه تقصیر تو بوده  عزیز من؟؟؟

_ شاید باید جور دیگه ای عمل میکردم  شاید اگههمون موقع که گم شده بود حمله کرده بودیم  بهشون الان رستمی زنده بود 

_ تو چمیدونی اخه؟؟؟ رستمی که نتونست  جزئیات لو رفتنش رو بهت بگه بعلاوه  چه فایده داشت  شما  چند تا ادم خورده پا و دستگیر کنین؟؟ الان بجای گریه  پا شو  تمرکز بگیر رو همون ادمی که  قراره بیاد ایران      علیرضا  هق هق گریش دوباره بلند شد

_ خدایا منو ببخش اگه  مقصر بودم  خودت میدونی من  فقط قصدم انجام وظیفه بود 

زینب سری تکان داد و اخم کرد

_ منطقی تر بنظر میومدی علیرضا  مث دختر بچه ها شدی     بعد از جاش بلند شد و اتاق را ترک کرد علیرضا  سرش را به  طرف اسمان گرفت و زمزمه کرد

_ خدایا کمکم کن  خدایا دستم خالیه  باید این گروه رو متلاشی کنم  ...خدااااا به خاک افتاد و هقهق گریه کرد

_ نذار خون رستمی بی ثمر بشه....

         **********

به دیدار زنی رفت  در که حادثه ربودن  رویا  گیر نداخته بودند . زن با ان هیکل بزرگش روبروی او نشسته بود و گستاخانه در چشمان او خیره شده بود علیرضا مستقیم در چشمانش خیره شد و زن  پوزخندی زد و گفت

_ جناب سروان چه زود دلت برا من تنگ میشه     علیرضا  با جدیت  گفت

_ میخوام یه معامله کنم

_ به به  معامله کردن با شما  باعث افتخاره   علیرضا کمی خم شد روی میز و ارنجهاش رو روی میز گذاشت و دستهاش رو بهم مالید  سپس نگاهش رو به میز دوخت و سکوت کرد  دوباره نگاهش رو بالا اورد و تو چشمای زن  خیره شد

_ میدونی که  که کمترین  حکمی که برات بزنن اعدامه    زن لبخند کجی تحویل داد و منتظر ادامه حرفهای او شد

_ اگه با من همکاری کنی قول میدم  کاری کنم اعدامت نکنن و یه شرایط خوبم تو زندان برات فراهم کنن      زن بلند زد زیر خنده

_ مثلا چه شرایطی؟؟ مثلا ودکا و موادم به میدین؟؟؟    علیرضا اخم کرد و با صدای خشنی گفت

_ خیلیییی حالم  بدتر از اونه که  بتونم جفنگیات  تو رو گوش کنم  دستش رو رو میز کوبید و فریاد زد

_ با من همکاری میکنی  یا نه ؟؟؟؟ زن بلند زد  زیر خنده

_ اگه نکنم چیکارم میکنی هااااا شکنجه؟؟؟؟ بعد با خندید    علیرضا  نفس عمیقی کشید و اجاش بلند شد و دور اتاق قدم زد

_ باید ازادم کنی  اگه ازادم کنی هر کاری بخوای برات  میکنم    علیرضا دندونهاش رو بهم  فشار داد مرگ رستمی خونسردیش رو کم  کرده بود میدونست اگه خونسرد نباشه  نمیتونه  از اون چیزی دربیاره  با خودش گفت  به خودت مسلط باش علی  باید خونسرد باشی نذار بازیت بده  به خودت مسلط باش نفس عمیقی کشید و لبخند تصنعی روی لبش نشست

_ببین  من  باهات شوخی ندارم  یکی از بهترین  نیروهام  دیروز شهید شد اونم بدست  هم تیمی های توو اگه باهام  همکاری کردی که  بهت تخفیف میدم و گرنه کاری میکنم  که قبل مرگت  هزار بار ارزوشو کنی

_ منو نترسون  جناب سروان  من مار خوردم  افعی شدم   علیرضا  بهش نزدیکتر شد  و  بلند گفت

_ جناب افعیی  کاری میکنم  از کرم خاکی هم  بیچاره تر بشی  منو عصبانی نکن  که بد میبینی

_من حرفی برا گفتن ندارم       علیرضا  نفس عمیقی کشید و گفت

_ باشه       اون ادمی که  اینجا بهت مواد میرسوند  رو  معرفی کردم  دادگااه  رنگ زن رفت و اخماش رفت تو هم

_ از الانم میفرستمت  انفرادی  گمونم جاش برا تو  زیادی سرد باشه  تا روز دادگاهت اونجا میمونی بعدم حکم اعدامت میاد ....اما  اگه با من همکاری کنی  اوضات  فرق میکنه    زن با  عصبانیت گفت

_ تو چی میخوااای لعنتیییی      علیرضا  پیروزمندانه تو چشماش نگاه کرد

_ بگو ابراهام کیه؟؟؟

                           ****************

رویا روی تاب نشسته بود و ارام ارام  تاب میخورد و گوشیش رو به گوشش چسبونده بود و با لبخند  حرف میزد مهران  کنجکاو شده بود بدونه کی پشت خطه  به سمتش که رفت  رویا دستپاچه  گفت

_ من دیگه باید برم عزیزم کاری نداری؟؟؟... بای    بعد  با  حرکت یکباره سر موهاش رو به پشت سرش هدایت کرد   مهران کنارش توی تاب نشست  و پرسید

_ کی بود؟؟

_ هیشکی

_ هیشکی؟؟؟

_ یکی از دوستام    مهران نفسش رو  با صدا بیرون داد

_ چرا ادامه نددی حرف زدنت رو؟؟

_ باید جواب  پس بدم  اقای پلیس؟؟ مهران  به صورت او خیره شد وخیلی جدی گفت

_ مو شوهرتوم  چرا باورت نمشه؟؟؟       رویا  لبخند کجی زو  ابروهاش رو بالا انداخت

_ اقای شوهر  خودشو  ناراحت نکن پیر میشی موهات میریزه  فک نکنم  کچلی بهت بیاد

_ مو جدیوم    رویا  لهجش رو مسخره کرد

_ مگه مو شوخی دروم  با شماااا     مهران لبخندی زد و گفت

_ رویا تو باورت نیس زن مویی نه    رویا به  چشمان پر از تمنای او  خیره شد یه لحظه  خوشش اومد دلش خواست زن  او باشه لبخندش مهربان شد . و پایش را به زمین زد  تا تاب محکمتر حرکت کند و زمزمه کرد

_ مهران از بعد اون حادثه من  تحمل روابط عاطفی رو ندارم  میتونی بفهمی؟؟

_ خو په چرا  بهم جواب مثبت دادی ؟؟

_ چون ...چون فک میکردم ممکنه  ازدواج حالم رو بهتر کنه     مهران نوازش وار دستش رو به موهای کشید

_ رویا مو هیچ وقت...هیچ وقت به هیچ کس این ..حس رو ندشتوم       رویا تو چشمای مهران نگاه کرد یک لحظه مفتون حسی شد که تو چشمای مهران  موج میزد لباش رو به هم فشرد  دلش میخواست خودش رو رها کنه  رها کنه  تا محبت مهران  جانش رو پر کنه اما به هدف کودکانه ای که در  سرش بود فکر کرد و به اینکه مهرانم به محض اینکه  با او رابطه  داشته باشه  از دستش میره  از اینکه برای او عادی بشه و مهران اونو از زندگیش حذف کنه  و از اینکه دوباره مث یه تفاله پرت بشه بیرون  حالش بهم میخورد  بی حرکتی رویا  مهران رو تشویق کرد کمی نزدیکتر بشه  بهش مهران با احتیاط دستش رو پشت گردن اوگذاشت و سر اونو به  سمت  اغوشش خم کرد  در حالیکه  زمزمه میکرد

_ تو تنها  زن زندگی مویی  دلم موخواد تاابد همینجا تو بغلوم بمونی   رویا  دستاش رو حائل کرد و خودش رو از او دور کرد

_ ولم کننننن ....        از تاب پایین پرید مهران  با ناراحتی دور شدنش رو نگاه  کرد

_ این  رفتارا چیه رویا؟؟     رویا درحالیکه  دلش میخواست فریاد بزنه و ازش دور شه سعی کرد به خودش مسلط باشه  اگه الان همه  درونش رو بیرون بریزه نقشه هاش خراب میشه برای همین فقط گفت

_ معذرت میخوام  مهران...بهم یه خورده فرصت بده باشه؟؟  مهران چاره ای نداشت در حالیکه  از غم سرشار بود  تنها به تکان دادن  سر اکتفا کرد

                        ************

زینب  میوه هایی که براش پوست گرفته بود  جلوش گذاشت و با لبخند گفت

_ بفرما      علیرضا  به دیوار روبروش خیره شد و به  اطلاعاتی که از ابراهام  بدست اورده بود فکر میکرد حالا میدونست  که احتمالا  از ترکیه  میادو یک عکس هم بوسیله چهره نگاری ازش بدست اورده بودند   صورتش رو بین  دستاش گرفت  زینب  بهش خیره  شد

_ علیرضااا؟؟ علرضا به زینب نگاه کرد  و زمزمه کرد

_ خیلی سخته  ممکنه  برنامش رو عوض کنه     زینب با تعجب پرسید

_ کی؟؟؟

_هااان؟؟

_ کی برنامش رو عوض کنه ؟؟؟  علیرضا بهت زده به زینب  خیره شد  زینب نگران  پرسید

_ حالت خوبه؟؟   علیرضا لبخند زورکی زد

_ این پرونده خیلی اذیتم کرده زینب ...خیلی بد میشه  اگه اون  مهره گندشونو نگیریم  نیمدونم  تو کلش چی میگذره  حتی نمیدونیم با چه اسمی ممکنه بیاد  ؟؟ یا  حتی  قیافش رو ممکنه عوض کنه   

_ اینهمه بهش فکر نکن    علیرضا بلند شد و چرخی تو اتاق زد

_ نمیتونم ..  زینب لبخند زد و  رفت روبروش وایستاد و یه تیکه سیب به طرف دهان  او گرفت

_ الان که با منی کلا  از تو کار بیا بیرون  این سیب رو برا تو پوست کندم و بهش لبخند زد   علیرضاهم لبخند  زد

_ داغ رستمی اتیشم زده  زینب و چشماش دوباره پر اشک شد....کاش خودم رفته بودم 

 زینب  خواست اونو از این حالت دربیاره  با خنده گفت

_ چقدرم  قیافت به خانوما میخوره   بعد خندید  علیرضا لبخند تیره ای زد زینب  ادامه داد

_ بذار ببینم اگه ریشت رو بزنی  یکمم من  زیر ابروهات و بردارم  میشه  بهت امیدوار بود ؟ علیرضا  لبخندش باز شد و دندوناش معلوم شد   زینب خندید  یک کیلو کرمم لازم داری تا جای موهای ریشت  مخفی بشه  علیرضا از خنده های او خندید

_ وای شوهرم چه  جیگری میشه  علیرضا بازم خندید و دستاش رو محکم  دور او حلقه کرد و در اغوش کشیدو محبت  مانند اکسیری زندگی بخش جانش را  غرق لذت و ارامش کرد

                         ****************

خونه تیمی هنوز تحت نظرشون بود و همه تحرکاتشون زیر نظر بود تو این مدتی که در حال تعقیب مهره ها بودند خیلی از مراکزی که مخصوص جذب بود  کشف کرده بودن  و زیر شاخه هاشونو هم پیدا کرده بودند علیرضا با سرهنگ و چند تا از بقیه  همکارا جلسه ای گرفته بودند تا همه داده ها و اطلاعاتی که  بدست اورده بودند  تحلیل و بررسی کنند  تا  چگونگی عملیات  دستگیری و انهدام  کامل باند رو  طراحی کنند  سرهنگ به چند برگه  که در مقابلش بود خیره شد

_ طبق اظهارات  شهید  رستمی  پنج نفر از رابطهای اصلی با  این  ابراهام  در ارتباط بودن  که  یکیش همین  زنی بود که  شما  دستگیر کردین  که ظاهرا تو ترکیه  یکبار با این ادم  ارتباط داشته  الان اونا میدونن که این  زن پیش ماست  پس ممکنه  روی عملکردشون  اثر بذاره  مضاف به اینکه  رستمی به من گفت اونا  برای اینکه اون  زن دستگیر شده  کل پایگاهاشون  رو  جابجا کردن  یکی از نیروها به  نام سروان مقدم پرسید

_ ببخشید  نحوه  گیر افتادن  رستمی به شکل  بوده ؟ ایا  اونا  الان میدونن که  پلیس اونا رو تحت نظر داره؟

_ نه اونا نفهمیدن  که  رستمی پلیسه  بلکه فقط متوجه  شدن او زن نیست  و همین  باعث شده  اول بهش شک کنن  اما  رستمی با  تیز هوشی بهشون گفته که  قصد  خروج از ایران  رو  داشته و  جزو حزب  سبز بوده  و  پلیس دنبالشه  برای همین میخواسته از این  طریق  فرار کنه  و اونا  از ترس اینکه  این ادم براشون  دردسر شه  به قد کشت  میزننش و در حالیکه  اون  علائم حیاتب نداشته اونو میندازن تو بیابون  که  به خواست خدا  پیدا میشه و زنده میمونه  تا  این اطلاعات با ارزش رو به ما بده

سروان  مقدم دستی به ریشش کشید و زمزمه کرد

_ عجب     علیرضا  به  سرهنگ  نگاهی کرد و  گفت

_ قربان  الان مهمترین  چیزی که ما  باید  براش نقشه  داشته باشیم اینه که  از جزئیات  ورود ابراهام  به ایران  مطلع  بشیم  این  عکس زیادم نمیتونه کمک کننده باشه  چون اولا  به این  زن  اعتمادی  نیست  ممکنه  فریبمون داده باشه  دوما ممکنه  این ادم  تغییر چهره بده  و یا حتی از طریق  کشور دیگری  وارد ایران  بشه پس عملا ما  اطلاعات  کاملی نداریم  و این خیلی کار ما رو  سخت میکنه  ما باید  طراحی کنیم  که  اون دو تا  خونه اصلی رو که  میدونیم  تو طراحی کارا  نقش مهمی دارن  شنود بذاریم  تا  شاید  اطلاعات  لازم  رو بدست  بیاریم  زیادم  وقت نداریم  چون ممکنه  همین  دو سه روز اینده این ادم  بشه      سرهنگ سری تکان و پرسید

_ شما  پیشنهادی هم داری؟

_ چند تا  راه  هست یکی برنا مه ای بریزیم  که اب یا  برق  این خونه  قطع بشه و  بعد مامورین خودمون با لباس مبدل  برن و شنودها رو بذارن داخل خونه  دوم اینکه  وقتی این عوامل  اصلی که به  لطف زحمات  رستمی مشخصاتشون بهمون داده شده از خانه خارج شدن  ترتیبی بدیم که  شنودها  وصل بشه  به  خود این ادمها     سرهنگ سری تکان داد و رو بقیه گفت

_ بقیه پیشنهادی ندارن؟؟؟



ادامه دارد......


دوست عزیز برای کمک کردن من  تو نظرسنجی وبلاگ شرکت کن



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1393/01/24
زمان : 01:56 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس