تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
نظرات () |


سلام 

همیشه به معنی بهشت  زیر پای مادران  است  فکر میکردم  بنظرم میومد  با معنی که مرسوم هست  تفاوت داره  دیشب حس کردم  شاید معنیش این باشه 

که  ای انسانهایی که  دنبال بدست اوردن  بهش هستید  بهشت زیر پای مادران  است  یعنی خدمت  مادر کن  پایش را ببوس بهشت را  بدست میاوری

میلاد  هدف خلقت عزیز دل  مولا علی و پیامبر اعظم   بر همه شما  مبارک  

زهرا جان  از شما اموختم  که به زن بودن خودم  افتخار کنم 

اموختم  حجاب بر عزت و زیبایی من  اضافه میکند

اموختم  تنها  جایی که  حتی زن بودن  تو  مانع  وارد  صحنه بودن تو نمیشود  دفاع از اسلام و ولایت است 

و اموختم  وقتی مردان  یک  سرزمینی بی غیرت  شوند و تن  به  روزمرگی دهند  جهاد  بر  زنها  واجب میشود 


ادامه  رمان  در ادامه  مطلب 

لبخندهای پی در پی و مرموز رویا مهران  رو به شک انداخته بود   نگاهی بالای سرش کرد تا مطمئن شه قرار نیست  سقف رو سرش خراب شه  و به این اندیشه خودش خندید  رویا  در حالیکه لقمه ای صبحانه در دهانش گذاشت  گفت:

_ به چی میخندی؟؟    مهران  سینش رو صاف کرد و گفت

_ هیچی فقط این چند روز اینقد شما از مو  به گرمی پذیرایی کردین داروم نیگا موکنوم  نکنه الان  سقف رو سروم خراب شه    رویا بلند زد زیر خنده

_ شما مردا  حقتونه هر بلایی سرتون  بیاد      مهران لبخندش تلخ شد اما  به روی خودش نیاورد و پرسید

_ ما مردا چه گناهی کردیم اخه

_ گناهتون  همون  هوسهایی که تو ذهنتونه  شما مردا  زنها رو  برا هوسهاتون  میخواین  اگه زنها  میدونستن  چقد شما مردا  چندش اورین  هیچ وقت گول اون احساسات زود گذرتون رو نمیخوردن

مهران تازه حس کرد دوزاریش افتاده نگاهش و خنده های رویا ماسید و دلش فرو ریختبا خودش فکر کرد   یعنی ممکنه  رویا بخواد  همه عقده هاش رو سر من  بد بخت خالی کنه؟؟   رویا  با دیدن  چهره  متفکرانه او فهمید  نباید این حرف رو میزده  برا همین به لحن شوخی گفت

_ شوخی کردم بابا  جدی نگیر حرفامو     بعد برای اینکه فکر  اونو منحرف کنه یک لقمه کره عسل گرفت و با احساس گفت

_ دهنت و باز کن ببینم  مهران هنوز تو فکر بود و به لبخند او لبخند زد و دهنش رو باز کرد و رویا  لقمه را  در دهان او گذاشت مهران دستاورا تو هوا گرفت  و ارام سر انگشتهاش رو بوسید یه دفه  همه  بدن رویا  گر گرفت  احساس گرما  عرق سردی پشت لبش نشاند  اما او نمیخواست  تسلیم احساسش بشه و قصد کشتن همه  احساسات خودش داشت دستش رو  به ارامی از دستان او بیرون کشید و با لبخند ساختگی درحالیکه  گونه هاش داغ شده بود و به سرخی میزد  گفت:

_ دیرت نشه؟؟ بعد از جاش پا شد تا مهران هم بلند شود

مهران کیفش رو  از صندلی بغلش برداشت و باز دلخور از فرار او  از جایش بلند شد به تشنه ای میماند  که رویا  او را تا سر چشمه میبرد و برمیگرداند بدون معطلی به سمت در  رفت و کفشهایش را پوشید  که ناگهان  حس کرد  چیزی زیر پایش شکست و مایع  لزج سردی دور پایش را گرفت  با حالت  چندش اوریگفت 

_ اَه  کی تو کفشاااای مووو دستشویی کرده  رو یا از این  کلام  مهران منفجر شد  و دیگر  نتواسنت خودش را  خونسرد بگیرد  و قاه قاه  میخندید    مهران  چهرش رو در هم کشیده بود  به چهره رویا خیره شد

_ رویا مو تو رو میکشوم  نکنه اومدی تو کفشای مو دستشویی کردی    رویا  دلش رو گرفته بود رو زمین نشست  بین خنده هاااش گفت

_ مهراااان ...واااای مهران قیاااافت.... باز خندید  و دوباره ادامه داد  قیافت   خیلی باحال شده  .....کلا ...کرکر خنده ایی ....اخخخ دلم ... مهرتن پاش رو از تو کفش در اور و با  حالت چندش اوری به کفشاش خیره شد متوجه شد یک تخم مرغ  تو  کفشش بوده  نگاهی به  رویا انداخت که هنوز داشت میخندید 

_ که اینطووور  په موخوای با مو کل  بندازی اره؟؟؟ بعد یهو بطرف او  حمله برد  رویا  جیغ کشید و شروع  به  دویدن کرد  مهرانم میخندید

_ دعا کن  دستوم بهت  نرسه  کاری موکونوم  اشکت دربیاد    رویا  میخندید  و میدوید

_ عمرا  ....  

_ حالا میبینی    دور حال  میدویدند  و  برای هم  خط ونشون میکشیدند  رویا  با چابکی سعی میکرد  از بین مبلها رد شه و دور بزنه اونو  مهران  از روی مبل جستی زد و جلوی او قرار گرفت   رویا از هیجان  جیغ زد و مهران  محکم دستش رو چسبید و روی زمین  خوابوندش و شروع به قلقلک دادن او کرد  رویا  که بشذت قلقلکی بود ا خنده ریسه میرفت و خواهش میکرد مهران ولش کنه  اما مهران گوشش بدهکار نبود  تکرار میکرد

_ بگو غلط کردوم    زووود  ...تا نگی ولت نومکونوم     رویا  نفس کم اورده بود  و فقط میتونست  دهانش رو باز و بست کنه   مهران کمی بهش تنفس داد و گفت

_ ها بگو 

_ خودت غلط کردی   مهران لبش رو گاز گرفت

_ رویا  با مو کل ننداز  من  شیش تای تو ره  حریفوم  بچه  پررو ...بعد دوباره  شروع به قلقلک دادن کرد  رویا حس میکرد الان  روده هاش میان تو حلقش سعی کرد دستاش رو قلاب کنه تو سینش تا او.نو پس بزنه مهران  دستاش رو گذاشت زیر پاش و پاهاش دستاش رو نگه داشت و  دوباره شروع  به  قلقلک دادن کرد  رویا گفت

_ تقصیر من  نبوده ...به من مرغه ..اومده تو کفشای تو تخم  کرده     مهران درحالیکه میخندید گفت

_ خانوم مرغه  حالا دیگه تو کفشای مو تخم  مذاری ؟؟؟رویا داشت از خنده بی هوش میشد  مهران ادامه داد

_ گفتوم  بگو  بگو  غلط کردوم  تا ولت کنوم  بخدا تا نگی ولت نومکنوم   رویا  حالت  تهوع پیدا کرد  و حس کرد الان  بالا میاره اما مهران دست بردار نبود  رویا  تسلیم شد و لابلای خنده هاش گفت

_ غلط....کردم....ولم کن ....مهران  خنده پیروزمندانه ای کرد و گفت

_ افرین  ...حالا دختر  خوبی شدی ...یادت باشه ای بچه بازیات رو ادامه  بدی اونوقت مو هم دااروم براات    رویا  اشک تو چشماش جمع شد و از اینکه  مهران   تهدیدش کرد و باهاش اینجوری حرف زد  دلش شکست  مهران  دقیق تو صورتش نگاه  کرد و خندش محو شد

_ رویا دری گریه موکونی؟؟؟...رویااا    رویا سعی کرد اونو از خودش جدا کنه

_ ولم کن  اونی که خواستی بشنوی شنیدی  حالا برو بذار تنها باشم     مهرا ن  عذاب وجدان گرفت

_ رویااا   رویا  فیاد زد

_ میگم پا شو له شدم     مهران  بلند شد ولی اونو رها  نکرد  رویا خواست عقبش بزنه که دید  زورش به او نمیرسه مستاصل گفت

_ ولم کن مهراان ..ولم کن

_ نمیتونوم رویا...رویا چرا با مو ایجوری موکونی؟؟؟مگه مو به زور تو رو سر سفره عقد نشاندوم هااا؟؟ رویا دوباره  تقلا کرد تا بازوهاش رو از دستای مهران دربیاره

_ ولم کن  بی جنبه  ...جنبه یه  شوخی ساده رو نداشتی   مهران  لبهاش رو به هم  فشار داد

_ مگه مو با  تو شوخی داشتوم هااا؟؟؟

_ تا جایی که  یادمه  وقتی با علیرضا بودی از هر چار تا  حرفت  سه تاش شوخی بود   مهران  با خودش فکر کرد شاید  واقعا  رویا دلش میخواسته شوخی کنه پیشونیش رو به پیشونی رویا چسبوند و زمزمه کرد

_ باشه  حالا  که دلت موخواد شوخی کنی پس مو هم  هستوم  بچرخ تا  بچرخیم    بعد اونو رها کرد و با  خنده گفت

_ جریمه ای شوخیتم  اینه که  باید همه این  ردپاهای مو رو پاک کنی بعد درحالی که جورابش رو در میاورد و تو سطل زباله مینداخت گفت :

_ بابااااای عشقم و  از خانه  خارج شد

علیرضا  عصبانی بود  با دیدن مهران گفت

_ معلوم هست  کجااایی نگاه به ساعتت انداختی؟؟؟؟  عملیات  چند ساعت دیگه  شرو میشه  تو عین خیالت  نیس یکم مسئولیت  پذیر باااش   مهران  لبش رو گاز گرفت و گفت

_ حق با توهه  رویا امروز یه کارایی کرد که مجبور  شدوم  دیرتر بیام   علیرضا اخماش تو هم بود و گفت

_واقعا که  برو سر پستت    مهران  به  سرعت  به  طرف اتاقش رفت     علیرضا  با  بی سیم  از موقعیت  واحد ها مطلع  شد

_  میثم  میثم  عماار

_ عمار  بگوشم

_ سوژه  در حال نزدیک  شدن به  شماست  من  خلی سریع  تصادف  ساختگی رو  ایجاد میکنید

_ چشم قربان  کاملا  اماده ایم      از یکی واحد ها  به علیرضا خبر دادن

_ قربان  سوز] پنجاه متر با  میثم فاصله داره   علیرضا  سریع بی سیم  زد

_ میثم  حرکت کن  سوژ] پنجاهمتر کمتر باهات فاصله داره  میثم  با  سرعت  حرکت کرد و  سوژه  رو  رویت کرد   یک موتوری از عوامل  پلیس پیچید  جلوی میثم و میثم  با همون سرعت  با   اتوموبیل  مروطه  برخورد کرد   بعد میثم  از  ماشین  پیاده شد و به  سمت  سوژ] حمله برد  در حالیکه  میکروفون  تو دستش بود  اونو از ماشین  پایین  کشید

_ حوااااست  کجاااست  گلااابی     مرد عصبانی گفت

_ تو زدی به من  عوضییی

_ با این  سرعت  کدوم قبستونی میری

_ به تو چه  کثااافت 

_ حالا پلیس که خبر کردم  میفهمی   اسم پلیس مرد رو  ترسوند  من ومنی کرد و سعی کرد  یقش رو  از تو دست  میثم دربیاره

_ ول کن  بابا...حیف که کار مهمی دارم نمیتونم  معطل شم  و الا  پلیسم  بیاد  تو مقصر میشی

_ عههه مجبوری وایسی تا قرون اخر خسارت ماشین رو ازت میگیرم

_ باشه بابا خسارتت رو میدم  ندید بدید  میثم  یکباره  از عصبانیت  پایین اومد 

_ منم همینو میگم  تو خسارت منو بدی که من حرفی ندارم  دستش رو انداخت  گردن  یارو و خیلی سریع  میکروفون رو زیر یقه  کتش جاسازی کرد و گفت

_ قربونت برم ببخشید عصبانی شدم  گرفتاری ها اینقد زیاده اصلا   قاط زدم یهووو مد  اونو از خودش جدا کرد و چند تا  تراول از جیبش دراورد و به  او داد میثم که خیلی خوشحال بنظر میرسید گفت

_ دمت گرم بابا  بفرما مزاحمت  نشم

      *******************

_قربان مورد ماشینش رو  برد تو تعمیرگاه نزدیک  محل خودشون 

_ خوبه  وقتی  محل رو ترک  کرد اقدام  کنید

_ چشم قربان    سوژه  بعد از صحبت  با تعمیرگاه به سرعت از انجا  دور شد  و مامور پلیس به هوا تعیر ماشینش وارد  تعمیرگاه  شد   به  تعمیرکا گفت 

_ میشه  یه  تگاهی به  ماشینم بندازید نمیدونم چرا  مدام خاموش میکنه   بعد از اینکه  تعمیرکار  سرگرم  دید  زدن ماشین او شد  مامور خودش را به کنار ماشین  مذکور رساند  و یه دسته کلید  انداخت  زمین  و به  هوای برداشتنش خیلی سریع  یک  رد یاب  زیر  ماشین  طرف  نصب کرد 

ادامه  دارد....

اگه تو نظر سنجی شرکت  نکردین شرکت کنین 



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1393/01/31
زمان : 09:59 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس