تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
نظرات () |


بسم الله الرحمن الرحیم 

دغدغه های رهبرمون  در  زمینه  فرهنگ  خیلی زیاده  خواهش میکنم  هر  کس توان  داره  چه  تو ارکانهای فرهنگی باشه  یا نباشه  احساس وظیفه کنه

اگه  روحانی هستی  جوونهای مسجد رو  جمع کن  و روشون  کار کن  اموزششون  بده  مربی  در زمینه های مختلف بیار  تا استعداد این  جوونها  پرورش

 پیدا کنه و هر  کدوم  یه کاری کنن

اگه تو یه  هیئت مذهبی هستی  با  دوستانت  تصمیم  بگیرید  یه  گروه فرهنگی باشید  اموزش ببینید  و کار  رو شروع کنید  دشمنان ما  شبانه روز  در

  کارند  ما  چه میکنیم؟؟؟؟


رمان  در ادامه  مطلب 

مهران  خسته  و  خموده  وارد کوچه  شد  احساس کرد یه ماشین  اشنا  جلوی خونه  رویا  پارک کرده  اخمای مهران  رفت  تو هم  کلید رو انداخت  رو در و با  دلی پر از هراس وارد  خانه  شد  که ناگهان صورت به  صورت  با  ایدین    روبرو شد  ایدین که جا خورده بود  گفت

_ به به  اقا  داماد  خوبید؟؟؟   مهران  با اخمهای در هم  به قیافه  رویا  نگاه کرد  لباس زیبای رویا  و ارایش ملایمش خون  مهران  رو به جوش اورد 

_ شما اینجا  چکار موکنی ؟ وقتی رن مو تو خونه تنهاست؟؟؟

_ من  دوست رویام .. میخواستم..    مهران  یقه اونو  چسبید  و کوبوندش به دیوار 

_ چی بلغور کردی ؟؟؟ یه  بار دیگه اسم  زن مو ره   بیاری دهنته اسفالت  موکنم  تو غلط کردی دوستشی خانم من دوست   مذکر ندره  فهمیییدی؟؟؟؟ من بعد  دور  زن مو رو یه خط قرمز میگیری  روشن شد؟؟؟      ایدین  سعی میکرد  یقش و از دستان  قوی مهران  دربیاره

_ به تو ربطی نداره  رویا  یه  زن ازاده   مث دخترای امل نیست  که  وقتی شوهر کرد  که  با عالم  قطع رابطه کنه 

مهران  دیگه  به  انفجار رسید  و با مشت  محکم به  دهانش کوبید  و ایدین  پرت  شد  رو زمین  یکمی گیج خورد  و با دست  خون دهنش رو پاک کرد  و با  عصبانیت به  سمت  مهران  حمله  کرد

_ وحشی امازونی  تو حق نداری زندانیش کنی         رویا  با  وحشت  فریاد  زد  ول کنین همدیگه  رو  ایدین  سعی میکرد  مشتهاش رو  به  صورت  مهران  فرود  بیاره  اما  مهران  فرض تر از او بود  و اونو از یقه  گرفت و به  سمت  در  کشان  کشان  می برد  رویا  با گریه  داد میزد

_ مهران  ولش کن  کشتیش  ...کثااافت  ولش کن    لحظه ای مهران  خشکش زد  به چشمان گریان  و حالت  پریشان  رویا  خیره  شد

_ تو چی گفتی ؟؟؟  رویا با گریه  ادامه داد

_ تو حق نداری اونو بزنی من خودم  دعوتش کردم       مهران  دستاش شل  شد و  ایدین خودش ر از دستان او نجات  داد  و از فرصت  استفاده کرد  و  با زانو به  شکم مهران  کوبید رویا  با همان لحن گفت

_ ایدین  بسه  برو بیرون  خواهشا    ایدین نگاه  تحقیر امیزی به  مهران  انداخت و گفت

_ بخاطر رویا  ازت  شکایت  نمیکنم  وحشی امازونی     بعد از در خانه خارج شد  مهران با  زانو روی زمین نشست چون پاهایش دیگر طاقت ایستادن نداشت  مبهوت به  رویا  خیره  شد و  زمزمه کرد

_ رویا  تو چه  غلطی کردی؟؟؟   رویا  درحالیکه  اشکاش رو پاک میکرد  فریاد  زد

_ غلط من ازدواج با تو  بود        مهران  از جا پرید  و ازوهای رویا  رو محکم  گرفت و  زل  زد  تو چشماش

_ تو این  یارو رو  به مو  ترجیح مدی؟؟؟ هاااااان؟    رویا  چشماش رو بست و سکوت  کرد  مهران  شانه هایش را تکان  داد

_ جواب  مو ره بده

_ تو اونو به مو ترجیح مدی      رویا سعی کرد  بازوهاش رو از  دستان او خارج کند

_ ولم کن ...   مهران بغضش ترکید و اونو رها  کرد    مستاصل گوشه دیوار  نشست و هق هق  زد  زیر  گریه و لابلای گریه هایش گفت:

_ بغیر اون  چند نفر دیگه هستن؟؟؟ زن من  رفیق چند تا  ادم دیگه  هست؟؟    رویا  عصبانی  داد زد

_ دهنتو ببند اون  یه  دوستی ساده  بود  خیلی ساده تر از اونی که  فکرش رو بکنی  تو با این  فرهنگا  اشنا  نیستی

مهران از جاش بلند  شد و با  چشمان سرخ شده تو چشمان  اشکی ویا  خیره شد

_ اره  مو با این  فرهنگااشنا نیستوم  مو بغیر زن خودوم  به  دختر دیگه ای دست  نزدوم  مو با  دل  بقیه  دخترا  بازی نکردوم  مو خواستوم  تو تنها  زن  زندگیم  باشی  اما از حالا  باشه  منم میگردوم  دنبال  شهنازو مهنازایی که  هم از تو  خوشگلترن  هم  کدبانو ترن  باهاشون  تلفنی حرف میزنوم   میریم  بیرون پارک  میگردم  بعدم میگوم  ما  فقط یه دوست  ساده ایم  خوبه؟؟؟؟ دوس داری؟؟؟     رویا  از عصبانیت  دندوناش رو بهم  فشرد 

_ برو هر  غلطی میخوای بکن  ...من از اولم  دوستت  نداشتم  از اولم  میخواستم  ازت  انتقام بگیرم  انتقام همه  تحقیرهایی که  کردی  منو ... حالام گورتو از خونه من  گم کن      مهران  سیلی محکمی بر گوش او نواخت  .

_ خیلی پستی رویاااا   ...خیلیییییی            رویا  مشتاش رو گره  کرد  و محکم  بر سینه و  شانه های او میکوبید  و درحالیکه  اشکهایش مانند ابر بهار میبارید  فریاد میزد 

_ از خونه من برو بیروووون ...نمیخوام ببینمت ....  مهران  تا دم در  رفت  و خواست  خارج شود  اما  با این حال برگشت و گفت

_ تو هنوز زن مویی  تا وقتی بابات نیومده  مو اینجا  میمونوم   وقتی بابات  اومد  تکلیفت رو  روشن موکونوم  بعد  بی توجه به رویا  راه  در ورودی ساختمان  را  در پیش گرفت

                     *************

علیرضا   همه  حواسش به  کارش بود  و  زینب  هم از همه توانش برای  پیش بردن  پرونده  استفاده میکرد  زینب یه  استکان    چای ریخت  و به  طرف  همسرش رفت  در حالیکه او  گوشیهای استراق سمع  درگوشش بود و به  صداها  گوش میداد  زینب بی صدا  چای را روی میز گذاشت  و چند  تیک بیسکوبیت  جلوی اوقرار داد   علیرضا  به  چهره  زینب لبخند  زد  و  زیر لب گفت

_ ممنون       زینب چشمک کوچکی زد  و گفت

_ خواهش میکنم  نیام ببینم  سرد  شده ها بخور از صبح هیچی نخوردی       علیرضا  لبخند پهنی زد  و گفت

_ چشم قربان     زینب  خنده کوتاهی کرد و  به  طرف میز کارش رفت     و علیرضا  درحالیکه  به  استکان  چای رو  به  دهانش نزدیک میکرد  عطر چای رو با  نفسش بلعید  و لبخند  زد  بیسکوبیت  رو در دهان گذاشت  و ذره ذره  با چای نوشید  موبایلش رو از جیبش دراورد  و نوشت

_ این  طعم این  چایی هیچ وقت  از دهنم نمیره  چون با  شیرینی خودت  خوردم  خیلی دوستت دارم  زیبنم      بعد از ارسال  منتظر عکس العمل  زینب شد  پیام که به زینب رسید و زینب خوندش  دید  زینب ببه سمتش برگشته و زل  زده بهش علیرضا چشمکی زد  و اشاره کرد به کارت برس  زینب هم  با لبخند  گرمی مشغول انجام  کارش شد .

      ****************

قرار  بود  ساعت  دوازده  از  دوبی توی فرودگاه  اصفهان  فرود  بیاد   و پلیس همه مسافران  اون  هواپیما رو  تحت  نظر  داشت  و  شناسایی ابراهام  با توجه به  عکسی که  از  زن در زندان تهیه کرده بودن  زیاد  سخت نبود  علیرضا  خوشحال بود که  اطلاعات  زن  غلط نبوده  با نیروهای اصفهان  هماهنگ  کرده بودند  تا  عملیات  تعقیب در چند  مرحله  برای  لو نرفتن  انجام  بگیره  و علیرضا  کمی مضطرب  بنظر  میومد  و زیر  لب  در حین  انجام  کار صلوات  میفرستاد   نگاهش به  مهران  افتاد  که  داشت  با  خودکارش بازی میکرد   اخماش رفت  تو هم

_ کاری رو که  گفتم  انجام  دادی؟؟؟    مهران  حواسش اصلا  نبود  و در افکار خود  غرق بود  علیرضا  دقیق به او نگاه کرد

_ مهرااان؟؟؟     مهران  سرش رو بالا  اورد  و به او زل  زد

_ چرا  دل به  کار نمیدی ؟؟ کاری رو گفتم  انجام  دادی؟؟

_ زینب خانوم گفتن  انجام  میدن    علیرضا  اخماش و کشید  تو هم

_ زینب خودش وظیفه  دیگری داره   بعد  صدا زد

_ خانم  پایندان؟؟؟

 زینب سریع  پیش انها رفت

_ بله ؟

_ شما کار خودتون رو انجام  دادین  که  وظیفه  مهران  رو هم  به  گردن  میگیرید ؟؟؟

_ بله  من....

_ اینجا  کسی که  تقسیم  وظیفه میکنه منم  و شما ها  حق  ندارید  سر خود  کاری انجام  بدید   روشن  شد؟؟

زینب سرش رو انداخت  پایین  و زیر  لب  گفت

_ بله     علیرضا  صداش رو پایین اورد  و گفت

_ کار رو مجددا  به دست  ایشون برگردونید  و گزارش کاراتون هم  بیارید  بدید  من 

_ چشم     ...میتونم برم؟؟؟

_ بله بفرمایید

مهران  به رفتار ان دو خیره  شده  بود  اشک در چشمانش جمع  شده بود  سرش رو پایین  انداخت   علیرضا  مجددا  به او خیره  شد  و کمی کنار او نشست  دقیقتر  او را نگاه کرد و گفت

_ با رویا  حرفت  شده؟؟؟    مهران  دستش رو جلوی دهانش گرفت  و به  صفحه کامپیوتر  خیره  شد  و با  دست  دیگر ناخونهایش را  روی کیبرد  کشید  و سعی کرد  بغضش را  فرو دهد تو دلش به  علیرضا  غبطه میخورد  با خودش میگفت  چی میشد رویا  هم اینجوری از من حرف  شنوی داشت  اصلا حرف شنوی نمیخخوام  یکمی ادب داشت  یکمی تعهد داشت به خونواده علیرضا  سکوت  رو شکست

_ مهرااان ؟؟ حرف بزن برادر من   مهران  لخند  سردی تحویلش داد

_ شاید مجبور  شم  طلاقش بدوم    علیرضا  با اخم  خیره نگاهش میکرد

_ چی شده؟؟

_ مو ره ننموخواد  از اولم  همه چی  بازی بود    علیرضا  سری به علامت  تاسف  تکان  داد و دوباره  سکوت کرد مهران  ادامه داد

_ موخواد انتقام  اون فرهاد عوضی رو از مو بگیره  موخواد به مو ثابت  کنه حق داشته  بیفته تو دام        علیرضا  نفسش را با  صدا بیرون  داد و مهران ادامه داد

_ از روزی که  رفتن  خانشان  هر روز یه  جوری ازارم  داده  هر چی خواستوم بهش محبت کنوم  خواستوووم .....دیگه نتونست  ادامه بده  صورتش رو با دستاش پوشوند علیرضا دستش رو روشونه  مهران  گذاشت

_ اروووم ... اینجاالان  سر کاره  ....مهران میدونی که الان  وسط چه عملیات  مهمی هستیم؟؟  مهران دستش رو محکم  به  صورتش کشید و اشکاش رو پاک کرد و سعی کرد  بغضش رو ببلعه با  صدای دورگه ای گفت

_ ببخشید.... باور کن دست خودوم نی علی...مو مث تو نیستوم  علی ...مو مث تو نیستوم ...   علیرضا لبخندی زد و گفت :

_ اره تو از من خیلی بهتری    مهران  وسط  گریش خنده کوتاهی کرد

_ عه یعنی کاملا  پیداست؟؟ خدایا چرا منو لو دادی اخه      علیرضا خندید

_ ایوالله  داداش  پاشو به کارت برس مشکلات خودون حل میشن  ایشالله     یکی از نیروها  وارد  شد  و  با دادن سلام  نظامی گفت

_ قربان  گفتن  مورد  نزدیک  تهرانه

علیرضا  سریع  وارد  به اتاق فرمان شد  و پشت  مونیتور  نشست  و از کسی که  اسراق سمع میکرد   پرسید  چیز بدرد بخوری نشنیدی؟؟

_ قراره  نیم ساعت دیگه  همین ارشام  بره  دنبالش  اینم ادرس محل  قرار       خوبه  بگید  نیروها رو مستقر  کنن تا  چندین واحد  باشن  تا  تعقیب  کاملا نامحسوس باشه  نباید  بفهمن تحت  تعقیبن

 

_چشم  قربان


ادامه دارد........َ 



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1393/02/15
زمان : 09:46 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس