تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
نظرات () |

نزدیک به روز پدره 

میخوام با پدر مرحومم حرف بزنم 

پدر عزیزم ممنون که به من یاد دادی تحت هر شرایطی شجاعانه حرف حق بزنم
ممنون که بهم یاد دادی زندگی دنیا ارزش زد و بند نداره
ممنون که بهم اموختی عزت پیشرفتهای ظاهری نیست 
ممنون که بهم یاد دادی کار برای خدا منت نداره خستگی نداره پشیمانی نداره
ممنون که بهم یاد دادی گاهی رفتن در ایستادنه 
تو همه زندگیت رو مبارزه کردی و حاضر نشدی ذره ای خودت رو طلبکار بدونی
اخر عمرت راننده اژانس شدی اما حاضر نشدی عزتت خدشه دار بشه 

من ازت یاد گرفتم اگر از گرسنگی بمیرم اگه همه دنیا جلوم وایسه از زدن حرف حق کوتاهی نکنم 

روزت مبارک s39.gif
اگه دلتون خواست برای شادی روحش صلواتی بفرستید 

تولد  مولا علی رو هم تبریک میگم  

رمان  رو در ادامه مطلب  بخونید

علیرضا با پوست  لبش بازی میکرد  نمیتونست  زیاد اروم باشه  با اینکه  بارها و بارها  به خدا پناه برده بود  اما نمیتونست  نسبت به نتیجه  عملیات  بی تفاوت  باشه  گوشی ها رو تو گوشش گذاشته بودصدای خشن  مردی که با ارشام  حرف میزد  برایش چندش اور بود گوشی را  بیشتر به گوشش چسباند و روی کلمت  متمرکز شد

_به همه  بچه هات  بگو برا  فردا  اماده باشن  میخوام باهاشون  جلسه بذارم  ارشام  در حالی که  رانندگی میکرد  گفت

_ کجا قربان؟؟

_ همون  باغ  قدیمی چطوره؟؟

_ اونجا لو رفته  قربان        مرد اخماش رو تو هم کشید

_ کی لو رفت؟؟

_ خیلی وقت  نیست

_ کیا  دستگیر شدن؟؟؟

_ کتی و  بچه هاش      مرد به  چشمای ارشام خیره شد و متفکرانه گفت

_اما کتی منو دیده

_خیالتون راحت  قربان  کتی دهنش قرص قرصه  خبرچینم  براش گذاشتم اونجا جیک و پیکش رو  بدون اونکه بدونه  میاره برام          علیرضا  لبخند  زد    

_ خب خودت  یه  جای مطمئن رو انتخاب  کن

_ یه  برج تجاری  جدیدا  خریدم  تو الهیه  که  خیلی سوت وکوره  و  توش ظاهرا  تجارت  چای انجام  میدیم   میتونیم  به عنوان  جلسه  تجاری بچه ها رو خبر کنیم  همه جور امکاناتی هم داره 

_ باشه  فقط بجنب من زیاد  نمیتونم تو ایران  باشم

علیرضا  لبش رو گاز گرفت  کاش میتونست   ادرس محل برج  رو پیدا  کنه  گوشی رو از گوشش برداشت  و به  همکارش گفت 

_ شیش دانگ حواست  باشه  ببین  ادرس اون برج رو  میده  یا  یه چیزی که ما رو بهش نزدیک کنه؟؟

_ چشم  قربان

علیرضا  از جاش بلند  شد  و به  طرف  اتاق سرهنگ رفت  و بعد از گرفتن  اجازه  وارد  شد  و سلام نظامی داد

_ راحت  باش.....

_ قربان ابراهان  وارد  تهران  شده  و  فردا جلسه  مهمی با  رابطین ارشد داره  محل  جلسشون هم  توی یه برج تو الهیه  هست  ما نمیتونیم  به اون میکروفن  چسبیده به کت  ارشام  اعتماد کنیم  چون ممکنه فردا  کوتش رو عوض کنه  یا  به هر دلیلی همراش نباشه 

_ خب؟؟

_ قضیه  خیلی حساس شده  ما  به امکانات  بشتر و نیروهای زبده تری نیاز داریم  میشه از وزارت  اطلاعات  کمک بگیریم        سرهنگ دستی به  ریشش کشید  و گفت

_ سعی خودم رو میکنم  فقط بررسی کنید  ببینید تو الهیه  چند  تا  برج تجاری هست  سعیکنید  مکان رو  پیدا کنید 

_ چشم قربان

          ********************

مهران با  بی رغبتی وارد  خانه  شد وارد  خانه  رویا  که میشد غم عالم  روی دلش می نشست  رویا  روی کاناپه  دراز کشیده بود  و  با لپ تابش ور  میرفت برای مهران  چه  فرقی داشت  چه  میکند  ؟ بدون  نگاه  کردن  به  او  راه  اشپزخانه را  در پیش گرفت  روی میز  دو تا  ظرف  یک بار مصرف  غذا  بود  لبش رو گاز گرفت  تا  فریاد نزند  اشک توی چشماش جمع  شد  ظرفهای نیم خوار  غذارا  پرت  کرد  تو اشغالی ظرف  غذاش رو  از تو پاکت  دراورد و شروع به خوردن کرد  انگار این  جوجه  کبای مخصوصی که  خیلی دوست  داشت  و همیشه  با لذت میخورد نبود  بلکه  زهر مار بود  که  با  بغض فرو میداد  به  بخت  سیاه  خودش نفرین  میفرستاد  چرا  ظاهر زیبای رویا  باعث شده بود  چشمش سعی نکنه  اونو قبل از ازدواج  بیشتر بشناسه  ... رویا  از بی توجهی او  شانه هایش را بالا  انداخت  لب تابش را برداشت  وارد  اشپزخانه شد  و  با لحن  بدی گفت

_ شازده  دیگه  دلم نیمخواد  اینجا  ببینمت   مفهومه؟؟؟  اینجا  هتل  نیست  که  شما  بخور بخواب داشته باشید     مهران  با  چشمانی دریده  به او خیره  شد

_ رویا  دهنت رو ببند برو تو اتاقت

_ شما  دهنت  رو ببند  اینجا خونه  ماست   شما  بزودی وقتی پدر  بنده  بیاد  خودتون  تشریف میارین  محضر و بنده رو  طلاق میدی مهریه  بنده رو هم تقدیم  میکنید

_ عهههه از کی تا  حالا  شما بری مو  تعیین  تکلیف  موکنین  ؟؟

_ از خیلی وقت  تا حالاااا       مهران  قاشق رو  رو میز کوبید

_ رویا  دهنت  رو  می بندی یا  بیام  ببندومش

_ نه  می بندم  نه تو  وجودش ره داری این  کار  رو بکنی         مهران  انگشت  اشاره اش رو  به  سمت  رویا گرفت و خواست  مجددا  تهدید  کنه  اما  پشیمان  شد

رویا  لبخند  زد و  جلوتر اومد

_ جناب  مهران  بازی تموم  شد  اگه  دل  ارامش میخواد اسایش میخواد  مهریه  منو بده  و طلاقم بده  بعدم  برو دنبال  زندگیت الانم  کلید  خونه ما  رو  بذار رو همین  میز و  به  سلااامت

_ تا  تو  زنمی مو هیچ جا  نوموروم 

_ نمیخواد برا من  ادای ادمای غیرتی رو دربیاری من به ارش میگم  بیاد  کنارم  دیگه  حرفی داری؟؟

_ بابات  تو رو دست مو سپرده

_ بابام تو هم نبودی میرفت پی خوشگذرونی خودش همتون  فقط رگ گردنتون  الکی باد  میکنه   ناراحتی که  نتونستی به هدف  شومت  برسی نه؟؟؟

_ کدوم  هدف  شوم؟؟؟

_ اینکه  رویا  بشه  معشوقت  بعد از اونکه  حال حولات  رو کردی  بندازیم دووور اره  ایندفه  من پیش دستی کردم   دیگه  نمیذارم  هیچ مردی با  هیچ عنوانی باهام  بازی کنه

_ احمق مو دوستت داروم

_ نداری ....فرهادم همین و میگفت...    رویا  نتونست  جلوی خودش رو بگیره  و زد زیر  گریه

_ اصلا  نژاااد مرد  هوسبازه  همتون  فقط دنبال  هوسید  مذهبی و غیر  مذهبی هم نداره  از اینجا  برو مهران  ....برووو اگه  نری فردا  که  رفتی بیرون  قفل  ساز میارم  قفل  در رو  عوض کنه

 

مهران  چنگی تو موهاش زد  هنوزم  طاقت  گریه های رویا رو نداشت  چقدر چشماش زیبا میشد  وقتی گریه میکرد  موهاش روی پیشونیش ریخته بود  ومهران  به قربانی شدن  عشقش در برابر  چشمانش خیره  شده بود  اشکش رو پنهان  نکرد  جلو  رفت  و دستان  رویا  رو در  دست  گرفت

_ رویا  مو دوستت داروم میفهمی؟؟؟ گریه نکن  باشه   رویا  خیره در  چشمان  به خون نشسته  مهران  نگاه  کرد  لحظه ای قلبش به لرزه  در اومد مهران  دوطرف صورتش را  در  دست  گرفت  و ارام گفت

_ این  فکرا رو از سرت  بریز دور  رویا  مو موخوام باهات  زندگی کنوم همه مهریت  رو یکجا بهت میدوم  خوبه؟؟ اما این  فکرا رو از سرت  بریز دور ..فرهاد  یه  کلاهبردار بود  یه ادم  پست  مو هنوز یه خودوم  اجازه ندادوم به ناموس مردم  یه  نگاه  بد  بندازوم  چجوری نگاههوم  زن خودوم  فقط  هوسالود باشه هاا مو تو رو  بری خودت موخوام  بری همه دیوونه بازیات  می تونیم  خوشبخت باشیم  میتونیم  بچه دار  شیم  میتونیم  سالها  کنار هم زندگی کنیم  چرا خرابش موکنی رویا  چرا؟؟؟ اشکای مهران  که  فرو چکید  لرزش قلب  رویا  هم  شدید تر شد دیگر تحمل  داغی دستان  مهران  را  نداشت دستهای او را  پس زد  و هق هق  به  گریه افتاد  هنوز مقاومتهای ریادی در وجودش بود  دلش نمیخواست  دوباره دربرابر  دلش شکست  بخورد اصلا  طاقت  نزدیک  شدنهای مهران  را نداشت  طاقت  لمسها  و نوازشش های او و این  هیجان را نداشت  هر چیزی او را  یاد فرهاد  مینداخت  و یاد  فاجعه ای که برایش اتفاق افتاده  روح  لطیف  این  دختر جوان  انچنان  اسیب  دیده بود  که  حتی خودش نمیدانست  خواستگاه  این  تندی هایش کجاست  رو به  مهران  کرد  و ارام گفت

_ خواهش میکنم برو مهران ...اگه  واقعا  منو دوست  داری برو ...    مهران  هم گریه  میکرد  مجددا پشت  میز اشپزخانه  نشست  و  کمی فکر  کرد  موبایلش رو از جیبش دراورد  و  شماره  ارش رو  گرفت  صدای شاد و  شنگول  ارش او را  به خود اورد 

_ اوه اوه  اقا  داماد  چه عجب یادی از ما  کردی  مهران  صداش رو صاف  کرد  تا  اثار گریه ازش پاک  بشه  و  سعی کرد  عادی حرف بزنه

_ سلااام  ارش خان  خوبی؟

_ نه  به  خوبی شماا ...الان  دیگه  حتما  دو تایی صب تا  شب کارتون  شده  لاو بترکووونید  بعد  بلند  خندید  مهران  لبخند  تلخی زد  و گفت

_حقیقتش یه  ماموریت  بزرگ  داروم  این  چند روز نموتونم  شبام  بیام خونه  میتانی بیای  پیش رویا

_ ای بابا  اول  زندگی ماموریت  چیه  پسر جون  از فرصت  پیش اومده  بیشترین  استفاده رو بکن  خرهمهران  خنده  ساختگی کرد و گفت

_ نظامه  دیگه  نمشه  کاریش کرد  وقتی بگه  باید  بیای باید  بروم

_ عجب ... خیلیه  خب  برنامم رو ردیف  میکنم  شبا  در  خدمت  خواهر زاده  عزیزم  باشم  

_ دمت  گرم   کاری باری

_ سلامتی یووو

_ یا علی  خداحافظ      مکالمه  رو  قطع  کرد  و روبروی رویا  استاد

_ مو میروم  اما  بدون  درباره  مو اشتبا  کردی تا  بابات  میاد  به  کاری که  موخوای بکنی فک کن 

بعد ادرس خونش رو نوشت  و روی میز اشپزخونه گذاشت 

_ اینم  ادرس خونمه  شمارم رو هم که  دری اگه  مشکلی برات  پیش اوومد  به خودوم  بگو  سراغ  دیگران نرو  بعد  سویچ ماشینش رو  از رو میز برداشت  رویا  دیگه  گریه  نمی کرد  اما  چشماش کاملا  سرخ بود  مهران  نفس عمیقی کشید و روبروش وایساد و یه بار دیگه  تو چشماش خیره  شد

_ خدا  حافظ  زبان رویا  به  سقف  دهانش چسبیده بود  تا انجا که نتوانست  حتی واژه حداحافظ را برزبان  جاری کند و مهران   بعد از لحظه ای درنگ و نشنیدن  جواب دست  او را  در دست  گرفت  و کلید خانه رو  در  کف دستانش گذاشت  و راه  خروج  را در پیش گرفت


ادامه دارد...



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1393/02/21
زمان : 05:24 بعد از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس