تبلیغات
با من حرف بزن - رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
نظرات () |

سلام
 
اقای روحانی در   اظهارات  اخیرشون مجددا  خواستار ازاد شدن  فیس بوک  و ماهواره  شدن و استدلالای جالبی هم اوردن   که از یک  رئیس جمهور بعیده  بخدا

ایشون میگن  گفتند  جلوی ماهواره رو بگیریم  اما نتونستند  بعد گفتند ماهواره  باعث بی دین  شدن  جوونا میشه  دیدید  که نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اول  بگم دو تا  تفکر همیشه  به ما  ضربه ز ده  یکی محدودیت  تنها  بدون کار فرهنگی  یکی  ازادی کامل  با  ادعای اینکه  میخوایم  کار  فرهنگی کنیم  اما  نمیکنن در عمل!!!!

اولا  اقای رئیس جمهور  شما  که  همفکرانتون  بیست و چند  سال  بر این مردم  حکومت  کردند  باید  پاسخگو باشند   چند درصد  تلاش کرند  فرهنگ سازی کنند ؟؟؟!!!! و همیشه کم کاری های خودشون رو  پشت این شعارهای دهان  پر کن  پنهان میکنید  تا  جامعه رو سر گرم  کنید  و از کارهای خود  غافل  سازین

دوما  الان  واقعااا مشکل  مردم ما  فیس بوک و ماهوارست؟؟؟؟ چرا  طفره میرید  چرا  لزوم  استفاده از  تکنولوژی رو محد.د میکنید به  استفاده های بد  از اون؟؟؟!!!!!
واقعااا  شما دنبال  چی هستید  ؟؟؟؟

واقعاا شما  تاثیرات  ماهواره رو  در  جوونها  نمیبینید؟؟؟ خود  جوونها  دارن  میگن  چه تاثیراتی داره  شما  چجوری انکار  میکنید؟؟؟؟

دوستان من  دلیل  اینکه ما اینهمه  کند  پیش میریم  دقیقا  همینجاااست  که  یه عده  بیش از حد توهم  توطئه دارن  و یه عده  اینهمه  توهم  بی ازار بودن  تهاجم فرهنگی رووو

خدایا  گناه ما  چیه که  باید  چنین  ادمایی به ما  مسلط بشن  ؟؟؟؟ 

خدا رحم کن   به  فضلت  بر ما رحم کن



ادامه  رمان  در  ادامه  مطلب  

مسخره بازی های ارش حالش رو بهتر  نمی کرد  ارش روی کاناپه خودش رو ولو کرد و گفت

_ چیه   چرا تو همی؟؟ دلت برا  مهران تنگ شده؟؟؟     رویا  لبخند  زد و گفت

_ واقعا اینهمه  احمق بنظر میام؟؟؟    ارش پخی زد  زیر خنده  

_ اگه نبودی که اینهمه زود  گردن خودت  قلاده نیمنداختی .....گاهی به حلال زادگی تو شک میکنم 

رویا  با  اعتراض گفت

_ ااااررررش؟؟؟؟؟    ارش با خنده گفت

_ اخه میگن  حلال زاده به داییش میره  اما تو  اصلا  به من  نرفتی    رویا  خندید  وگفت

_ خیلی خودتو  تحویل  میگیری؟؟                موبایل  ارش زنگ خورد  گوشیش رو وصل  کرد وگفت

_ سلام نفسم چطوری؟؟      ابروهای رویا بالا  رفت

_ منم دلم تنگ شده   عزیییزم  کلا بدون تو یه  ذرم غذا  از گلوم پایین  نمیره !!!.......  رویا اخم  کرد و به  فرهاد  فکر کرد لابد اونم وقتی اینجوری بهش میگفت قبلش یه  پیتزا خانواده رو به تنهایی خورده بود حالش از ارش بهم خورد  اونم مرد بود مثل همه مردایی که میشناخت  حتی پدرش هم  بعد از مرگ مادرش زیاد  صبر نکرد و با گلاره ازدواج کرد   از جاش بلند  شد و به  طرف  حیاط رفت  عطر مهران  از چوب لباسی کنار در توجهش رو جلب کرد  گرمکن  مهران  اویزون بود  به  طرفش رد و برش داشت و بوش کرد بوی عطر مهران بیش از پیش در  مشامش پیچید و چشمان  سرخ او به هنگام  اخرین  نگاهش به  یادش امد اهی کشید و گرمکن  رو سر جاش گذاشت  و به خودش نهیب زد اونم مث همه مرداست  هیچ استثنائی وجود نداره نزاع میان  عقل و دلش مثل همیشه  در حال  شکل  گرفتن بود  و برای اولین  بار حس میکرد دلش برای مهران تنگه

                                                  ****************

مهران  چشمش رو به اسمون دوخته بود چقدر دلشکسته و غمگین  بود نمیدونست  بعد از اونهمه مدت  حالا  چی باید  به پدرش میگفت. میگفت بازم گول حوردم؟؟میگفت بازم  باید تاوان ندونم کاری منو بدی؟؟؟ اشکاش دونه دونه  پایین  چکید حرفای علیرضا  تو گوشش  می پیچید اعصابش بهم میخورد  دلش میخواست سرش رو بکوبه  به  دیوار  صدای تلفنش بلند شد به  صفحه موبایل چشم  مادرش بود اصلا  شرایط حرف  زدن  با مادرش رو نداشت میدونست  مادرش با دو تا  سئوال  ته  همه چیز رو در میاره  تصمیم  گرفت موبایل  رو بزنه رو سایلنت تا  بعدا  عذری هم برا  مادرش داشته باشه

از جاش بلند و  خواست  نمازش رو بخونه  شاید  نماز میتونست  ارومترش کنه . احساس میکرد  نمازش با  بقیه وقتا  فرق داره   دیگه نمیتونست  سریع از رکوع و سجود  بلند  شه  بعد از نماز سر سجاده  توان  ایستادگی دربرابر اشکهایش را از دست  داد  کیه که میگه  مرد که گریه نمیکنه؟؟ مگه مردا رو از سنگ  تراشیدن؟؟؟ مگه مردا  دل ندرن؟؟؟ این  جملات  رو با  نفسهای به  شماره افتاده گفت  نفسهایی که  کم کم با  هق هق گریه اغشته میشد  ..عیلرضا  همیشه  موگفت   عاقبت  یه  روز این  مسخره کردنات  کار دستت  مده  راس موگفت؟؟؟ نکنه داری تنبیهم موکنی؟؟ تو که مدانی مو  هیچ منظوری ندشتوم  مو فقط موخواستوم  یه  کاری بکنوم  بخندیم  حالا  وقت انتقام گیری بود؟؟ موخوای انتقام همه  اونایی که  مسخره کردوم اداشانو دراوردوم  یکجا  سروم  بیاری؟؟؟شماره  علیرضا  رو گرفت  بعد از خوردن  دو تا  بوق جواب داد 

_ سلام مهران  جان   مهران  حتی جواب  سلام او را نداد  و  با  گریه هاش شروع به  شکایت  کرد

_ علیرضا  دیدی بالاخره  خدا انتقامش رو گرفت؟؟؟ دیدی هر چی خندیدوم  سروم اورد؟؟ تو گفته بودی  بترس ازش  اما مو باوروم نمیشد  باوروم نمیشد  فرق  شوخی و جدی رو نفهمه       علیرضا  گیج و منگ  به  حرفای تند او گوش میداد  و هاج واج شده بود

_ چته مهران؟؟؟

_ هیچی فقط زنگ  زدوم  تا بری به خدات  بگی دمش گررررم  خیلی قدرت  دره  خیلی مشتیه  خیلی  قدرررت  داره  فقط موخواست  قدرتش رو به  رخوم بکشه  که  کشید دگه  دست  از سروم ورداره

_ مهرااان؟؟؟ چی شده  ؟؟

_ مو دیگه  طاقت ندروم  علیرضااا  اون باشه  با  بنده های خوبش اون اشه  با  یکی مث تو  که  با  تقوایی      علیرضا  لبش رو گاز گرفت

_ مهران  اروم  باش برادر    الان  حالت  بده  یه  چیزی نگو که بعدا  پشیمون  شی

_ بذار بگووم  بذار بگوووم       صدای هق هق مهران  جانسوز و  درد ناک بود  اشک در  چشمان  علیرضا  جوشید و اروم  گفت

_ مهران  من الان میام  پیشت

_ نه نومخواد به خودت  زحمت  نده 

_ نه  من  الان  میام  خداحافظ      سریع  لباسش رو پوشید  مائده  با عجله گفت

_ کجا  داداش ؟؟؟ ماموریته؟؟/

_ نه  دارم میرم میرم پیش مهران  حالش بده   مامان  اینا  خوابن؟؟؟

_ اره

_ خوبه من  دیگه نمیام  امشب همونجا میخوابم   خداحافظ

مائده  مبهوت  نگاهش کردو گفت

_ خداحافظ

علیرضا  با عجله خودش رو به در خونه مهران  رسوند  مهران  که در  رو باز کرد  علیرضا  خیره نگاش کرد  و لبخند  زد

_ زنده ای؟؟؟      مهران  لبهاش رو به هم  فشرد

_ متاسفانه بله         علیرضا  بازم  لبخند  زد و گفت

_ اگه  اون  هیکیل  ورزشکاریت رو بکشی کنار  من میتونم بیام تو   مهران  لبخند  تلخی زد  و  وارد خانه  شد علیرضا  به دنبالش کشیده  شد  همه جا بهم ریخته و نامنظم بود  سجاده  پهن وسط اتاق  لباسهایی که هر کدام گوشه ای افتاده بود  ظرفهای نشسته  گوشه کنار خانه   علیرضا  به خود مهران  نگاه کرد  سر ژولیده و چشمان  سرخ شده  و لبهای ورم کرده  چند تا  ته  سیگار توجه  علیرضا رو جلب  کرد  اخم روی ابروهاش جا خوش کرد و با همان اخم  پرسید

_ داری با خودت  چیکار  میکنی پسر؟؟؟  مهران  لبه  تخت  نشست  و  دستاش رو  روی زانوهاش حائل  کرد  و سرش رو  زیر اداخت و جواب  نداد  علیرضا کنارش نشت و گفت

_ مهران  تو چته؟؟؟ داری با خودت  چیکار میکنی؟؟   مهران  با عصبانیت  گفت

_ همینکه میبینی  این تاوان  یه عمر پاک  زندگی کردنومه  حالا  به  کسی دل ببازوم  که  عروس هزار داماده      علیرضا  لبش رو گاز گرفت 

_ حواست  هست  داری درباره  زن خودت  حرف  میزنی

_ اون زن مو نیست  یه  سر دره  هزار  سودا  با  همه  مگه مخنده  جز مو  با همه گرم مگیره  جز مو  برا همه  ارزش قائله  جز مو

_ داره باهات  لج میکنه  مهران  من  تو این  مدت  کوتاه  خوب  شناختمش

_ اره تو خوب شناختیش  موی خر  حرفاته  گوش نکردوم  حتی سعی کرده  بود  دل  تو رم ببره     بعد  با  کف دستش محکم کوبید  تو پیشونیش

_- خاک تو سر خرت  کنن مهرااان  چرا  نمفهمییی چرااااا خر نفهم  اشغاال  چجورو مو ره خر کرد هاااا  چجوری؟؟     علیرضا  نگاه تلخی بهش انداخت  الان  وقت  سرزنش نبود  باید ارومش میکرد

_ خب تا حدی طبیعی بود  فقط بی احتیاطی کردی رفیق ...یه قاعده  کلی برای ارتباط با  نامحرم  هست  هر کاری که  ممکنه  دلت رو بلرزونه نکن  تو باید  اول میشناختیش بعد  گرفتارش میشدی

_ من خر الان  که  شناختمش هنوزم  گرفتارشم   موخوامش علی مفهمی ؟؟؟ منو له  کرده اما هنوز دوسش دروم      بعد هق هق  گریش بلند شد این چه مرضیه به جونوم افتاده چرا این  دل  صاب  مرده ادم نمشه    مشتاش رو گره  کرده  بود و از فشاری که به خودش می اورد  دستاش شروع  ب لرزیدن  کرد  علیرضا  مبهوت نگاهش کرد

_ یعنی هنوز دوسش داری؟؟ 

_ دوسش داروم   علی   ..از وقتی از اونجا اومدوم  دل تو دلوم نیس الان  دره  چیکار موکنه ؟؟؟ کی پیششه؟؟؟ نکنه......صدای هق هقش دوباره  بلند  شد  و صورتش رو  با  دستاش پوشون  علیرضا  دلش از سنگ نبود  تا  گریه های  نزدیک ترین  رفیقش رو  به راحتی ببینه  اشک تو چشماش جمع  شد  به  سمت  پنجره اتاق مهران  رفت  و بازش کرد  نسیم  خنکی به  صورتش خورد  که حالش را  جا اورد  متفکرانه  همه  چیز رو تو ذهنش بالا  و پاییین  میکرد  در  افکار خودش غرق  شده  بود  و مهران  رو رها  کرده بود  تا  هر چقدر میخواهد  گریه  کند تا  شاید  کمی ارام بگیرد  دقایقی بعد  به  سمت او برگشت  دیگر  گریه  نمیکرد   فقط مثل  مادر مرده ها  روی تختش چمباتمه  زده بود  و زانوهایش را  بغل  کرده بود  علیرضا لبخندی زد  و مجددا  کنارش نشست 

_ مهران  من فک میکنم  رویا  فقط قصد اذیت کردن  ما رو داشته  اون عروس هزار فامیل  نیست  البته  رفتارش رو باید  اصلاح کنه     مهران خنده  تلخی کرد

_ خانه  از پایبست  ویران است  ..خواجه  فکر نقش دیوار است... مو میگوم اون مو رو نومخوااد  مفهمی؟؟؟؟    کلن  طلاق موخواااد و البته مهریش رو      علیرضا  سری  تکان  داد  و گفت

_ تو  چی میخوای  طلاقش بدی؟؟؟

_ مو اصلا مهم نیستوم

_ من  یه  سئوال  ازت  دارم  با وجود همه اتفاقا  اگه موقعیتش پیش بیاد  دوس داری به  زندگی با  رویا   ادامه  بدی؟؟؟

_ نمیدونوم  اگه   دختر پاکی باشه  اگه  فقط این قضیه  عفت و  این چیزا رو رعایت  کنه اره  مو دوسش داروم     علیرضا  نفس عمیقی  کشید و گفت  من اساسی باید باهاش حرف بزنم اجازه میدی؟؟   مهران  بهش خیره شد

_ مثلا  چی  بهش بگی؟؟؟

_ میشینم  فک میکنم  چی باید بهش بگم   ... مهران  رویا  زیادم  ذهنش پیچیده نیست  میشه  خیلی راحت  دستش رو خوند       مهران  زهر  خندی زد و گفت

_ اره  فقط ادمای احمقی مث مو نمفهمن  منظورت همینه دیگه    علیرضا  خندید  و گفت

_ اره دقیقا  منظورم همین  بود     بعد دوباره خندید  و محکم  با  مشت  تو بازوش زد  مهران داد  زد

_ هوی چته؟؟؟؟ 

_ پا شو   اینجوری غمبرک نزن  پاشو دوباره  یه مشت  دیگه  بهش زد 

_ چه مرگته  تو علیییی  ولوم کن  تو ره  قران   علیرضا  با  لهجه خودش جواب  داد

_ مو  دست از سرت  برنمیداروم   مفهومههه     مهران  نگاهش کرد و لبخند  زد

_ دوباره  هوس یه  کتک مفصل  کردی هااا

_ ها  بدجوری   بعد  محکم  یه  ضربه  دیگه  بهش زد   مهران  از کوره  در رفت و پاشد  یک  مبارزه  اساسی با هم  کردن  مدتها بود  که مهران  تکواندو تمرین  نکرده بود  برای همین  علیرضا  خیلی محکمتر از او شده بود  و جوری شد  که هردوشون  از نفس افتادن  مهران  دستش رو رو قفسه  سنش گذاشت

_  علی بسه  ... بخدا دیگه نمیتونوم 

_ باشه  پیرمرد   بهتره بگیری بخوابی فردا  کلی کار  داریم 

_ مهران  خسته خودش رو  روی تخت  رها  کرد  و اونقدر  خسته شده بود  که هیچ فکری فادر  به مقابله با خواب او نشد  و در  جا  به  خواب  عمیقی فرو رفت  علیرضا  لبخندی زد  و  بالشتی برداشت  و پایین  تخت  او گذاشت  و سعی کرد بخوابد.

        *******************

بچه ها اطلاعات  شب از تاریکی شب بهره بردند  و  از طریق کانال  کولر شنود رو  به  محل  جلسه  وارد کرده بودند  و جلسه  تا  دقایقی دیگه  اغاز میشد   ساختمان  کاملا  تحت  نظر بود  و همه  راههای احتمال خروجی   تحت  کنترل  بود  علیرضا  به همه  نیروهای نقاط مختلف  اماده باش داده بود  علیرضا گوشی را  به گوشش چسبانده بو د و مکالمات  را  گوش میداد  خیلی زود  جلسه  اغاز شد و  ابراهام  از همه  واسطه های گزارش کلی گرفت  و اونا  امار زنان و مردانی رو  که  قاچااق کرده  بودن  میدادند  ابراهام  نگاهش رو  از روی تک  تک  اعضا که  تعدادشون  به  شش نفر میرسید انداخت  .

_ خیلی از کار اون  راضیم میخوام  بهتون بگم  میخوام  برنامه  ریزی کنیم  رو مناطق  سنی نشین  حتما  اسم  جهاد النکاح  به  گوشتون خورده               علیرضا لبش رو گاز گرفت و  با  دقت  بیشتری گوش داد 

_ داریم  کاری میکنیم  تا  بتونیم  بخش مهمی از دخترها  رو منتقل  کنیم  سوریه  چون  اونجا  سه  برابر  پول  براشون میدن  با  چند  تا  مفتی و  شیخ  سنی که  پولکی هستن ببندید  تا  یادتون  بدن  چیکار کنین  یه  چند  نفری تو همون مناطق بهتون معرفی میکنیم  تا  فعلا  کارتون  راه  بیفته  مشخصاتشون  تو این  فلش هست فقط  خیلی باید  زیر  پوستی پنهان  باشه  چون   اگه  سیستم  متوجه  شه  کارتون  ساختست 

ارشام متفکرانه  بهش  خیره  شده بود

_ قربان  اگه  قضیه  سیاسی بشه  خیلی خطرناکتره  هااا اونوقت  پای اطلاعات  و این  جور جاها  میاد  وسط

_ خب باید  احتیاط کنید  کاراتون  رو  با  چند  واسطه  بگیرید  بعدش هم سریع  منتقلشون  کنید  تا  فرصت  نکنن  گیرشون  بندازن

_ خیلی باید  روش کار کنیم  حتما هم  سهم ما  محفوظه دیگه 

_ سهمتون  دوبرابر میشه     همشون  به  هم نگاه  کردند  و سری تکان  دادند

 

سرهنگ  وارد  اتاق شد  و  به  علیرضا  گفت  پس معطل  چی هستید  ؟؟چرا  عملیات  رو  شروع  نمیکنید؟؟

_ قربان  دارن  حرفای مهمی میزنن  سرهنگ  بالای سرش ایستاد و گفت 

_ تا جمعشون  نپاشیده   بطور  ضزبتی بریزید  همه  رو  بگیرید  دیگه  قربان  در ساختمان  رو  بستن و هر نوع  تحرک ما ممکنه اعث شه  از جاهای مخفی احتمالی که  ممکنه تو  ساختمان  باشه  فرار  کنن    سرهنگ ریشش رو خاروند و گفت

_ پس نظرت  چیه؟؟؟

_ بذارید جلسشون که  تموم شد در  رو باز کردند  خواستن  برن  بیرون   میریزیم تو همشونو میگیریم 

_ در اون صورتم میشه فرار کرد مگه همه  سوراخ  سمبه های دور و بر  رو زیر  نظر ندارید؟؟؟

_ بله قربان

_ پس تمومش کنید  تا همشون  جمعن بگیرینشون  به  بقیه  واحدها  در  همه مناطق  خونه های تیمیشون هم  اطلاع  بده  بریزین  دسته  جمعی همزمان همه  رو دستگیر کنند  علیرضا  ملتماسانه به  سرهنگ خیره  شد  و گفت

_ درخواست  دارم  بذارید خودم برم از نزدیک عملیات  رو   هدایت  کنم 

سرهنگ به  چشماش خیره  شد 

_ از همینجام میتونی

_ قربان  خیلی زحمت  کشیدیم  اونجا  بهتر تسلط دارم به  اوضاع  جون من  در قبال  امنیت  این  مملکت  چه ارزشی داره     سرهنگ سرش رو پایین انداخت  و اخم  کرد

_ بعد از گذشت  چند  لحظه  گفت 

_باشه  برو     علیرضا  مثل  اسپند  رو اتیش از جا  جهید  و با  خوشحالی گت

_ چشم  قربان      زینب با  نگانی بهش خیره  شد   علیرضا  بی تعلل  از در  خارج  شد  نگرانی همه  وجود  زینب رو  فرا  گرفت  سرهنگ  پشت  میز قرار  گرفت  و گوشیها  رو  در گوشش گذاشت

در عرض نیم  ساعت از خط ویژه خودش رو  به  محل رسوند  و کنار بقیه  واحدها  قرار  گرفت  و  به  سرهنگ  خبر داد  رسیده  و سرهنگ  زیر لب  بسم اللهی گفت و  توکل  بر خدا  گفت

_از مقداد  به کلیه  واحدها   در اماده باش کامل باشید......از مقداد  به  کلیه  واحدها   مشکل  خاصی دیده  نمیشه ؟  تک تک  واحدها  اعلام  کردند  که مشکلی ندارند 

_ با  توکل  بر خدا  سریع  وارد  عمل  شین

یکی از پلیسها  در  ساختمان  در  زد نگهبان  سرش رو بیرون  برد  تا  ببینه کیه  که یکی از نیروها  اسلحه رو رو  شقیقش گذاشت  تا  در رو باز کنه  در باز شد   نیروها   ابتدا  بی صدا  وارد  خانه  شدند  اما  به  ناگهان  اژیر  بصدا  دراومد  علیرضا  نیروهاش رو در بیرون  مستقر کرده  بود  که  در صورت  خروج از ساختمون  دستگیر شن  سرهنگ  داشت  صدای آزیر رو  گوشی میشنید  از طریق گوشی بی سیمی که در گوشهای  علیرضا  بود  از پرسید

_ دارید  چیکار میکنید  ؟؟

_ علیرضا  خیلی سریع  با بقیه نیروها  ریختن  داخل  ساختمون  و از راه پله ها  و  اسانسور رفتن  بالا   سرهنگ  به  صداهای سر سیمه  جلسه  گوش میداد

_ پلیییس ...پلیسه  قرباان    ابراهام  حیرت  زده  به ارشام خیره شد

_ احمق  چیکار کردی؟؟

_ نمیدونم  قربان  از کجا اومدن؟؟  ارشام  به ابراهام  گفت  از اینور  قربان  پلیس خیلی زود  تو همه  ساختمون  پخش شد  سرهنگ  تو گوشی خطاب  به  علیرضا  گفت

_ سروان  دارن  ابراهام  رو فراری میدن  فک کنم  راه  مخفی دارن  زود  بگیرینشون  علیرضا  با  سرعت  وارد  اتاق  کنفرانس شد   چهار نفر رو با  سرعت  دستگیر کردن  و علیرضا خیلی زود  فهمید ابراهام و ارشام بین اونا  نیست  در کمدی که تو اتاق بود  باز مونده بود  و  علیرضا  وارد  کمد  دیواری اتاق شد...



ادامه دارد...



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1393/02/30
زمان : 11:56 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس