تبلیغات
با من حرف بزن - دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟

ما همچنان ایستاده ایم

دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
نظرات () |


امروز بیستم خرداد   نزدیک  یکسال از ریاست  جمهوری  مستر روحانی میگذره   اما  هیچ کدوم از وعده های ایشون  نه تنها محقق نشده   بلکه  شیب پیشرفتهای ما هم  نزول  کرده!!!

همه یادشونه  احمدی نژاد که اومد در عرض همون  سال  اول  کل  طرحهای ناتمام  دوره های قبل رو  سرو سامون دادوودر عرصه های مختلف چقدر پیشرفت  داشتیم  ...ا

شعار بزرگ  دولت روحانی این  بود هم  چرخ  هسته ای میچرخه  هم چرخ  زندگی مردم... ولی میبینیم که  چرخ  هسته ای رو  زدن  پنچر  کردن  چرخ  زندگی مردم هم  راه نیفتاد هیچی بدتر هم  شده  اگه  زمان  احمدی فقط تورم داشتیم  الان  رکودم  بهش اضافه  شده  کاسبای بازار اون  زمان  که  تورم بود  کلی فروش داشتن  الان برید ببینید  دارن مگس میپرونن  ...هیچ کس راضی نیست  هیچ کس ...نه ببخشید  هیچ کس که نه  اقا زاده ها راضین  در واقع  چرخ اونا  حسابی داره میچرخه  بانکا  خلوت مرغ  پر نمیزنه  کسی پول نداره هیچ کاری بکنه   البته  جیب  اقازاده ها  پر پوله هااا غمتون نباشه  

دولت  راستگویان  با  خزانه خالی  جشنهای با شکوه میگره برا خودش  و  اصلا  غمش نیست  مردمی هم هستن !!! اونایی که  زمن  احمدی نژاد  فکر نون  شب  مردم  از دهنشون نمیفتاد الان  دغدغشون شده   ازاد نبودن ماهواره و  فیس بوک!!!!! چرا؟؟؟ چون اینجوری بخش عمده مردم  سرگرم میشن   گند کاری اقایون رو نمیبینن   
بعله  دولت  تدبیر و امید  راستگویی عجب  کلاه  گشادی سر  این  ملت  بی نوا  گذاشت   

وقت  کردید  به  دو سئوال من  پاسخ  بدید  

راه حل  صدروزتون چی بود؟؟؟؟

فرق  قطعنامه های شورای امنیت  با  ورق پاره  چی بود؟؟؟؟؟

قسمت  سی و سوم رمان  در ادامه مطلب  

علیرضا  در  یکی از اتاقها  که  روش نوشته  بود  مهد کودک  ایستاد  و  تقه  ای به  در زد بعد از لحظاتی یک  دختر جوان  در رو باز کرد  و با  لبخند  با اونا  سلام  کرد

_ سلااااام اقای موحد  خوبید؟  علیرضا  هم  متقابلا  لبخند  زد و  محترمانه  سلام کرد

_ سلام   خدا رو شکر ... بعد دستش رو به  طرف رویا  گرفت  و گفت 

_ ایشون  خانم  پژواک از خیرین هستند     رویا  بخند گرمی به  به  دختر زد اونو میشناخت  توی کوه کلی باهم  شوخی کرده بودند   رویا به گرمی گفت

_ سلام نازنین جوون خوبی؟؟؟

_ سلام  قربونت برم تو چطوری بعد   با هم دست  دادند و هم  دیگه  رو  بوسیدند    علیرضا  لبخندش پر رنگتر شد

_ پس معرفی لازم نداشت    رویا ابروهاش رو بالا  انداخت  و گفت

_ من نازنین  جون رو روز کوهنوردی دیدم   نازنین هم  با  همان گرمی گفت

_ بله   واقعا  حس میکنم سالهاا میشناسمت  رویا  جاان  رویا  خندید  و گفت

_ لطف داری عزیزم        علیرضا با هان  لبخند پررنگ گفت

_ خانم طاهری  رویا  خانوم میخواستن  بچه ها رو ببینن  میشه  بیایم  تو؟؟؟ نازنین ابروهاش رو بالا انداخت و گفت

_ بله  حتمااا  بفرمایید تو         وارد  اتاق که  شدند   رویا  چشمش به  یه تعدادی  بچه  زیر چهار سال  افتاد  دختر و پسر که مشغول  بازی با  اسباب  بازی بودند   شوق همه وجودش رو گرفت  و  بی معطلی بهشون  نزدیک شد

_ وااااااای اینا  چقد ناناااازن  روبروی یک پسر بچه  اخمو نشست که  انگار دوستش اسباب بازیش رو ازش گرفته  بود   صداش رو بچگونه کرد و گفت

_ سلاام  عسیییسم  خوبی؟؟؟      پسر بچه  اخمو تو چشاش خیره  شد  و گفت

_ دختر گنده هنوز بلد نیستی بگی عزیزم ؟؟؟   رویا  بلند  زد  زیر  خنده  علیرضا  هم همینطور   نازنین  سعی کرد نخنده  رفت  جلو و گفت

_ امیر حسین  نگفتم با بزرگترت  نباید  اینجوری حرف بزنی؟؟؟   رویا  با خنده گفت

_ اشکال نداره  تقصر من بود  فک کردم  این  مرد بزرگ  هنوز بچست     پسر اخماش شدید  تر شد

_ نخیرشم من  بچه نیستم  تازشم  بابای همه بچه های اینجام  هر کی نیگاه  چپ به  ابجیا و داداشم  کنه  گوشاش رو میذارم کف دستش   رویا  بازم خندید  و خواست  به  کل کل با  او ادامه  بده  که نازنین  در گوشش گفت 

_ سربسرش نذار عزیزم این  سرع داره  ممکنه  حالش بد  شه  لبخند  رو لبهای رویا  خشک  شد و  نگاه  اکنده از محبت و دلسوزی بهش کرد  علیرضا  خواست  جو رو عوض کنه 

_ خب بچه ها بیای ببینید  عمو براتون چی اورده  بعد  جعبه  بستنی رو گذاشت  وسط بچه هااا  دور علیرضا  جمع  شدند  و همه  خوشحال  بستنی ها رو  برمیداشتند  یه  دختر کوچولو  جلوی رو  ایستاد  و  صدا  زد

_ تو  مامان منی؟؟؟   رویا  خیره  بهش نگاه کرد  چشمان  معصوم و غمدیده  دختر در  چشمان  عسلی رویا  خیره  بود  و منتظر جواب  رویا  زبونش بند اومده بود   و خیره  نگاش میکرد  دختر جلو تر رفت  و رویا  جلوی او  زانو زد  و دستان  کوچک اونو  توی دست  گرفت  موهای فر خرماییش تا روی شانه هایش میرسید  و حالت  چهره اش را  معصومتر و زیبا تر  جلوه میداد   دختر  در  سکوت  رویا  دوباره  به  حرف  امد

_ گفتم تو مامان منی؟؟ مامان منم  مث تو مهربون بود  مانتو شم همین  رنگی بود     نازنین مداخله  کرد  و گفت

_ زهرا  خانوم  این مامانت  نیست  این  خاله  رویاست   خیلی زود اشک در  چشمان  زهرا  حلقه بست و با  بغض به رو یا  خیره  شد دستانش را از دستان  رویا  کشید و به  گوشه  تنهایی خود  پناه برد  رویا  نگاه دیگری به  بچه ها انداخت  که  توسط علیرضا  سرگرم  شده  بودند   علیرضا  ارام  به  نازنین گفت

_ بهتره  خانوم  پژواک رو راهنمایی کنین  به  سمت  دفتر  منم میام     نازنین  به علامت  تایید  سری تکان  داد   رویا  که  بار سنگینی از غم  بر دلش نقش بسته بود  با او به  دفتر  رفت  نازنین  یک چای برای او  ریخت  و  با لبخند گفت

_ ناراحت نباش اینا بچه های خاصن 

_ خاص؟؟؟

_ بله  اینا  اغلبشون  یا  پدر ندارن  یا  مادر و  خیلییی هم خونوادشون فقیرن  طوری که  یک وعده  غذا  نمیتونن به  بچه هاشون  بدن ما میاریمشون اینجا  تا هم  خدایی نکرده  سرپرستاشون ازشون کار نکشن  هم  بهشون اموزش میدیم  و هم  سیرشون میکنیم  شب خودمون با  سرویس میبریمشون خونشون  بعد دوباره  صبح میریم دنبالشون  و میاریمشون هیچ هزینه ای هم از خونوادشون نمیگیریم   خیریه حتی ماهانه  مقداری مواد خوراکی به خونواده هاشون کمک میکنه  این  اواخر هم  یه  طرح اشتغالزای زنان در  خانه  انجام  دادیم که  خیلی خوب گرفته  شیرینی پزی خیاطی هنرهای دستی و غیره  .. زنان  تو خونه هاشون  انجام میدن  و  یک نمایشگاه میزنیم  و محصولات  رو میفروشیم  ....رویا  خیره  بهش نگاه  میکرد  ...   نازنین  نفس عمیقی کشید و گفت

_ این  پسر بچه ای که  دیدید پدرش رو تو دعوا  از دست  داده  پدرش از شر و شورای محل بوده  البته مادرش خیلی زن خوبیه  اما  بچه از بس تو محیطش تنش بوده  دچار سرع  میشه  اخلاقشم به باباش رفته  باید مدام مواظبش باشم  دعوا راه نندازه  اون دختر کوچولو هم  چند ماه  پیش مادرش رو که  بیمار بود از دست  داد  الان نه پدر داره نه مادر  و پیش خالش زندگی میکنه   رویا  سرش رو پایین  انداخت  بغض گلوش رو گرفته بود  شنیدن این  حرفا  اصلا براش قابل  تحمل  نبود نگاهش رو  به  چشمای نازنین  دوخت

_این خیریه  مال  کیه؟؟

_ ما هیات امنا  داریم  همین  اقای موحد  و اقا مهران  جزو هیئت امنا  هستن و چار پنج نفر دیگه اقای موحد  بیشتر کارای پیگیری و هماهنگی با ادارات و خیرین  رو انجام میدن  اقا مهرانم که   کلا  خودشون خیر هستند  خدا  خیرشون بده  هر جا  گیر میفتیم  ایشون  هزینه  رو میپردازن  بچه هاا  هم خیلییی دوسش دارن  کلا  وقتی میاد اینجا  بچه ها اینجا رو میذارن  رو سرشون  بس که  اقا مهران  سربسرشون میذاره  ...رویا  لبخند گرمی زد و سکوت  کرد  فکری کرد وگفت

_ ممنم میتونم  کمک کنم؟؟   نازنین  با گرمی گفت

_ معلومه که میتووونید  خدا خیرت  بده اگه کمک کنی همین  الان  برای بچه های نوجوون  میخوایم  طرح اموزش کامپیوتر  و  اتاق هوشمند رو بذاریم  که هیچ بودجه ای نداریم اگه شما  بخشی از بودجه رو بتونید تامین کنید  خیلی کمک بزرگی کردید  رویا  لبخند پررنگی زد و گفت  هزینش چقد میشه  ؟؟؟

_ نزدیک  پنجاه  میلیون   رویا  خندید و گفت  باشه  حتما  کمک میکنم  علیرضا وارد  اتاق شد  و گفت

_ خانم  طاهری  میشه خودتون برید  پیش بچه هااا والا من  از پسشون  برنمیام      نازنین خندید و گفت

_ باشه  ...خب رویا   جان  کار دیگه ای نداری عزیزم؟؟

_ نه  قربونت  بعدا   میام  و چکش رو براتون میارم

_خیلی لطف  میکنی ..سپس دست  رویا   رو فشرد  ...پس بعد همدیگر رو میبیبینم  ..خداحافظ ....

نازنین که از اتاق  خارج  شد علیرضا  روبروی رویا  قرار  گرفت  سرش رو پایین  انداخت  و گفت

_نیاوردمتون اینجا  که  شما  به این  بچه ها کمک کنید  خواستم این  بچه ها  به  شما  کمک کنن همینطور که  به من کمک میکنن    رویا  متفکرانه به  علیرضا  نگاه  کردو  ساکت بود

_ گفتی بد بخت  ترین  دختر  دنیایی درسته؟؟؟ این  بچه ها رو ببین  اینا  از نعمت خوردن  یک وعده  غذایی مناسب  محروم بودن  بعضیاشون نه پدر دارن  نه مادر بعضیاشون با  اینهمه  درد  از نعمت  سلامتی هم محرومن  اکثرشون  تو جنجال  و  دعوا  بزرگ شدن  زندگی حسابی بهشون  سخت  گرفته  اگه ملاک  بدبختی اینی باشه  که تو سر شماست  وافعاا شما  بدبخت ترین  انسان  رو زمینی؟؟؟    رویا  شرمنده  سرش رو پایین انداخت  و علیرضا  ادامه داد

_ این  پیله ای که دور خودتون تنیدین  پاره کنید کمک کنین  و  لذت ببرید  خوب باشین  و ارامش رو به خودتون  بدین  دوست  داشته باشین  و دوست  داشتن رو  یاد  همه  بدین  اونقوت  لبریز میشید  از احساس خوب زندگی اونقوت هیچ مشکلی نمیتونه  باعث شه  شما احساس بی ارزش بودن  داشته باشین    رویا  سرش رو پایین انداخت  و  چیزی نگفت  علیرضا  لبهاش رو فشرد و  گفت 

_ بهتره بریم   رویا  بی هیچ کلامی از اتاق خارج شد ... در بین  راه  بین اونا  سکوت  برقرار  بود  و رویا  در  افکار خودش غرق  بود  احساس میکرد  دیگه  حس بدی نسبت  به خودش نداره  اون از چهار دیواری اشرافی که  غرق  درش بود  قدم  به دنیای واقعی گذاشته بود  دغدغه های بغیر از رنگ لاک ناخون  و نوع  ارایش رو می دید  او میدید  که انسانها برای مبارزه  با زندگی چه دردی میکشن و او تنها نیست  که  سختی ها رو تحمل  میکنه  فکر اون  پسر کوچولو و چشمای معصوم اون دخترک  قلبش رو میسوزوند  دلش میخواست همه  ثروت رو به خیریه  بده تا این  بچه هاا  احساس شادی کنن

وقتی ماشین  ایستاد  رویا  متوجه  شد  در خونشونه  توی کل  راه  حضور علیرضا  رو هم حس نکرده بود  نفسش رو با  صدا  بیرون  داد  ولبخند  زد دلش میخواست  به علیرضا بگه ممنون  از اینکه  منو بردی اونجا ممنون که  برای  فهم من ارزش قائل  شدی و برام  وقت  گذاشتی اما  نمیتونست  بگه  بجای همه این  حرفا  گفت

_ مهران  الان  کجاست     علیرضا  هم متقابلا  لبخند  زد

_ مهران الان  بیمار و دلشکسته  تو خونشه 

_ بیمار؟؟

_ گلوش حسابی عفونی شده  حاضرم نیست  بره دکتر

_ اقای موحد من  با  شما  اختلاف  سلیقه  زیاد  دارم  اما  ...اما  شما رو قبول دارم  ..یعنی بنظر من  شما خیلی ادم خوبی هستین  و  خیلی راست  گو و فهمیده   هستین    علیرضا  بازم لبخند  زدوخواست  بگهخواهش میکنم  لطف  دارید  که  رویا  مجالش نداد و ادامه  داد

_ میخوام  با  توجه  به  شناختی که  از من  و  مهرا ن دارید  جواب  بدید...بنظرتون منو مهران  با هم  ادامه  بدیم بهتره  یا  جدا  بشیم؟؟  علیرضا  به  روبروش خیره  شد

_ امیدوارم با این  سئوال  مسئولیت  زندگی خودتون رو گردن من  نندازین

_ یعنی چی؟؟؟

_ یعنی بعدش هر چی شد بگین  علیرضا  تو گفتی تقصیر تو بود     رویا  لبخند  زد

_ نه  خیالتون راحت  من  فقط میخوام نظرتون رو بدونم

_ بنظر من  اگه  شما  چند تا  کار رو انجام  بدین  مهران  همه جوره  حمایتتون میکنه  من  مهران رو میشناسم  خیلیی اخلاقای خوب داره  ادم بی انصافی نیست  ادم  بی احساسی نیست  ادم سخت  گیری نیست  با  وجود اینکه  فک میکنه  شما  دوسش ندارید  اما  هنوز دلبستتونه  با وجود اینکه  فک میکنه  دل  شما  جای دیگست  هنوز نمیخواد به  طلاق  فک کنه 

_اون کارایی که میگین من  باید  بکنم چیه؟؟

_ هیچی بهش امنیت  خاطر بدید  که  جز اون مرد دیگه ای تو زندگیتون  ...و دیگه اینکه در برابر محبت  کردناش مقاومت نکنید  اگر دیدید بعدش عاشقش نشدید و اخلاقش  براتون قابل تحمل  نیست  اونوقت  یه فکر دیگه ای بکنین  الان  شما دوتا  با موندن کنار هم چیزی رو از دست  نمیدید  بلکه باید به  هم فرصت  بدید    رویا بازم  به حرفای علیرضا  فکر کرد  و با کنجکاوی گفت:

_یه سئوال  خصوصی

_ بفرمایید

_ شما  الان  از زندگیتون راضی هستین؟؟؟

_ من اره  ..چون زینب بدون اینکه من  بهش بگم  وظیفه خودش رو میدونه   منو عصبی نمیکنه  رو اعصاب  من  راه نمیره  همیشه  خیالم راحته  وقتی نیستم  فکرش فقط پیش منه   دارم فک میکنم  اینهمه  فشار عصبی که  شغلم برا من  داره  اون  کاری  میکنه من ارامشپیدا کنم   اما  من  ارامش رو ازش گرفتم متاسفانه

_ هه ....چرا اونوقت ؟؟

_ چون هر بار  میرم ماموریت  مدام نگرانه  که  بجای خودم خبر مرگم رو براش بیارن    رویا  یه  لحظه  خیره موند  و با خودش فک کرد واقعا  چقدررر برای یک  زن  سخته  که منتظر خبر مرگ  عشقش باشه  لبهاش رو فشار داد  رو هم 

_ پس نتیجه میگیریم  زنهای ایران  بی نظیرن و شما ها  خیلی شانس اوردین    علیرضا  جوری لبخند  زد  که  دندونا پیدا  شد

_ بله  درسته  زنهای ایران  نجیب ترین  و پاکترین و  فداکارترین زنهای دنیا هستن

_ رویا  نیشش تا  بناگوش باز شد و ادامه داد

_ و مردا قدرنشناسترین  و خودخواهترین و زورگوترین  مردای دنیان    علیرضا  بازم  خندید

_ اگه  دل  شما  شاد  میشه  بله  هستن      رویا بازم خندید 

_ روز خوبی داشته باشید  جناب سروان   خوش گذشت      علیرضا  سری تکون داد و خندید   و گفت

_ ممنونم  خانم  رویا  به حرفام  فک کنید   رویا  پشت  چشمی نازک کرد و گفت

_ بله  بله  حتمااا  شما  هم  سعی کنید   بیشتر  قدر  خانومتون  رو  بدونین     علیرضا  هم  متقابلا  گفت

_ بله حتما 

_ پس خدا حافظ

_ راستی یادم  رفت  بگم  حکم  اعدام  فرهاد  اومده   بعد از دادگاه  تجدید  نظر  بزودی اعدام میشه    ...خدا حافظ     بعد پاش رو رو پدال  گاز گذاشت  و رفت .و رویا  مبهوت  به  دور شدن او  خیره ماند


ادامه  دارد....



مرتبط با : رمان جادوی عشق
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1393/03/20
زمان : 11:31 قبل از ظهر
:: برگهای برنده تان را نسوزانید
:: دهه فجر مبارک
:: چرا دلشون میخواد فتنه زنده بمونه؟؟
:: چرا رفراندوم؟؟؟!!!!!
:: هفته وحدت
:: 9 دی در رفسنجان چه گذشت ؟؟
:: چرا محافظه کاری ....؟؟
:: نمیخوایم فکرررر کنیم ؟؟؟
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)



قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس