تبلیغات
با من حرف بزن - رمان با من حرف بزن ( فصل دوازدهم)

ما همچنان ایستاده ایم

رمان با من حرف بزن ( فصل دوازدهم)
نظرات () |

همه چیز خیلی سریعتر از آن چیزی که فکر میکرد پیش رفت انها خریدشان را کردند

 وحمید خانه اش را فروخت ویک آپارتمان کوچک نزدیک خانه مادر نیلوفر رهن کرد مادر

یکسری وسیله به عنوان جهاز به انها هدیه کرد ودکور خانه را مطابق سلیقه خودش

ونیلوفر چیدند مادر کم کم احساس میکرد حمید واقعا عاشق نیلوفر است رفتار متین

ومهربان حمید تحسین مادر را بر می انگیخت دیدن این عشق دل مادر را تنگ همسرش

میکرد وغمی بر دل او مینشاند غمی که نیلوفر از ان غافل بود این روزها نیلوفر جز حمید

کسی را نمیدید

رو ادامه مطلب کلیک کن

                                   
                                           

همه قسمتهای رمان روز عقد فرا رسید نیلوفر سر از پا نمیشناخت لباس سفید زیبایی پوشیده بود با یک

 چادر سفید با گلهای پسته ای وطبق قرارشون قرار نبود مراسم بگیرندحمید به

 همراه نیلوفر وخونوادش ودو تا از دوستای حمید که بعدا بهشون ملحق شدند

در دفتر خانه قرار عقد داشتند حمید از
اینکه بالاخره میتوانست  نیلوفر رو کنار خودش

 ببینه شاد بود اما غم عجیبی رو
دلش سنگینی میکرد به یاد همرزمان شهیدش

 بود وزجرهایی که کشیده بودند اروم وقرار براش نمیذاشت .

حمید از هیچ چیز در زندگی لذت نمیبرد فکر دوستانش همیشه با او بود پر پر شدن

 انها را با چشم خود دیده بود بقیه دوستاش بهش میگفتند بابا اونا الان دارن تو

 بهشت صفا میکنن تو اینجا از همین نعمتای در پیت دنیا هم خودت رو محروم

 میکنی اشک چشماش رو میگرفت ومیگفت دلم براشون تنگه بدون اونا این زندگی

رو نمیخوام نگاهی به نیلوفر انداخت شاد و سرحال وزیر چشمی به حمید نگاه

میکرد دلش میخواست با او حرف بزند اما نمیدانست چه بگوید صدای نیلوفر او را

به خود آورد:

_ اقا حمید؟!

_ بله!

_ تو چه فکری هستی؟!

_ چیز خاصی نیست            نیلوفر لبخندی زد وگفت:

_ نکنه پشیمون شدی؟!!

_ چرا باید پشیمون بشم؟!!

_ نمیدونم آخه خیلی اخمالو هستی     حمید لبخندی زد وسرش رو پایین انداخت

دلش میخوست زود تر عاقد بیاد از این وضع خسته شده بود نیلوفر اخمهاش رو تو

 هم کرد وبا حالت قهر آلودی گفت:

_ چرا جواب نمیدی؟.....حرف زدن با من تا این حد برات زجر آوره    جمید سری تکان داد

_ چیه؟ ...حوصلت سر رفته میخوای دعوا راه بندازی؟

نیلوفر زد زیر خنده بعد ادامه داد

_ گاهی اینقدر سرد میشی که فک میکنم ....     نخواست ادامه بده اما حمید بقیه حرفش رو گفت

_ که دوست ندارم؟
_ اره

_ الزایمر داری تو نه؟

_ نه اما دوس دارم همیشه رفتارت مهربون باشه

_ اون مال بعد عقده        خوب ما چند لحظه دیگه محرم میشیم چقد سخت میگیری

_ خوب منم چند لحظه دیگه مهربون میشم

نیلوفر همچنان اخمهاش تو هم بود حمید کشش فراوانی در دلش حس میکرد با

 همه وجودش دلش میخواست بهش بگه چقدر دوسش داره نفس عمیقی کشید

 واز جاش پا شد
_ بهتره بریم تو اتاقی که مامانت اینا نشستن

_ نه ....بمون دیگه ...اونجا شلوغه .........حمید دلم میخواد تنها باشیم

حمید کلافه شده بود کنار پنجره گوشه اتاق رفت برگشت وخیلی جدی به نیلوفر

 نگاه کرد
_ این جمله ای که الان میخوام بهت بگم خیلی جدیه میخوام تو فرصت باقی مونده

 کاملا بهش فک کنی.... من عاشقانه بهت علاقه دارم اما حاضر نیستم حتی یه قدم

از اعتقاداتم کوتاه بیام اگه گاهی با هات نرم بودم برای شرایطی بود که داشتی

نمیخواستم بیش از توانت درد بکشی جسم ضعیفی داری نیلوفر باید خودت رو تقویت

کنی         بغض گلوی نیلوفر رو گرفت سرش رو پایین انداخت

_ چرا فک میکنی من میخوام تو از اعتقاداتت کوتاه بیای؟

_ من فقط گفتم بدونی

_ من میدونم تو کوتاه نمیای الانم ازت چیز زیادی نخواستم فقط....   اشکهای نیلوفر

روی گونه هاش جاری شد حمید دوباره بهم ریخت

_ ای باباااااااااااا  چه دل نازکی تو

_ حمید من....من .... دوست دارم مث تو باشم ...محکم ..قوی...با ایمان...اینقدر ضعف

منو به رخم نکش

اخمهای حمید در هم رفت پشتش را به نیلوفر کرد بغض گلوی حمید رو گرفت

_ معذرت میخوام... نیلوفر...

نیلوفر دلش گرفته بود حمید روی صندلی روبروی او نشست

_ میترسم نیلوفر ...اگه نتونی همپای من پیش بیای اسیب میبینی

_ تو گفتی تردید نداری

_ بحث تردید نیست ببین تو یه ویژگیهایی داری که میتونی  اما خودتم باید بخوای

_ من میخوام حمید ...شک نکن به من ....من یه زنم فقط دلم میخواست بهم بگی

دوسم داری همین....چرا از کاه کوه میسازی...ما هر دو عقل داریم حمید منطق

داریم اگه مشگلی پیش بیاد با منطق حل میشه

حمید لبخندی زد وگفت:
_ فقط خواستم اتمام حجت کنم

_ تو هم با این اقا حجت منو کشتی   حمید لبخندی زد وساکت موند برادر نیلوفر وارد

اتاق شد
_ عجب عاقد بد قولیه ها شب برامون مهمون میاد الان باید اینجا معطل شیم

حمید ونیلوفر به احترام او از جایشان بلند شدند  نیما لبخندی زد وگفت:

_ بفرما خواهش میکنم اقا حمید    حمید لبخندی زد وگفت:

_ الان دیگه باید پیداشون بشه      هردو نگاهی به ساعتشون انداختند

نیما برادر نیلوفر تقریبا بیست وپنج سال داشت باهمسر ودخترش عسل برای عقد

نیلوفر آمده بود نیما ادم راحتی بود و معمولا با تصمیمات خونواده موافق بود نیلوفر

خیلی نیما رو دوست داشت نیما کمی طول وعرض اتاق را پیمود بعد با کلافگی گفت

ببخشید خلوتتون رو بهم زدم میرم اون اتاق نیلوفر خندید وگفت:

_ خلوتی وحود نداره داداش     حمید سرش رو پایین انداخت ولبخند زد نیما با حسرت

گفت

_ چرا وجود نداره ؟ شنیدم خیلی عاشق هستید الان من  میدونم تو دل این آقا حمید

چی میگذره

_ بازم به تو این آبجی جنابعالی که از دل ما خبر نداره فقط تیکه بار ما میکنه 

 نیما نیشش تا بناگوش باز شد

_ بابا کدوم زنی از دل ما خبر داره که این دومیش باشه     بعد هر دو خندیدند

نیلوفر اخم کرد وگفت

_ برا خودتون ببرین بدوزید هاااااااا             نیما با هیجان به حمید گفت:

_ ببین من تجربه دارم اقای دکتر بذار توصیه های ایمنی رو بکنم بهت

اول اینکه هرروز روزی سه بار به سرکار خانم یادآوری بفرمایید که هنوز دوسشون
 
دارین دوم هر روز یا حداکثر یه روز در میون یه شاخه گل تهیه میفرمایید تا جبران دیر 

اومدناتون باشه والا شب باید رو کاناپه بخوابی   حمید داشت میخندید ونیما ادامه داد

این آبجی من نکه یکی یه دونست یکم لوس تشریف داره تا بهش بگی پخ میزنه زیر

 گریه اگه زد زیر گریه اصلا دستپاچه نشی هاااااا بدون اونموقع تازه زمان امتیاز

 گرفتنته مقاومت کن تو میتونی     هر سه زدند زیر خنده

_ چه داداش باحالی داری نیلوفر     نیما باخنده گفت

_ حالا کجاشو دیدییییییییییی؟      دوباره هر سه خندیدند

در همین حال مادر هرسه را صدا زد

_ بچه ها بیاین حاج آقا اومدند   ..اقا حمید دوستای شما هم تشریف آوردند       

 قلب نیلوفر ریخت پایین ونگاه نگرانی به صورت حمید انداخت حمید آروم گفت:

_ چیه؟ نگران نباش بریم         نیما چشمکی به خواهرش زد وگفت تا چند لحظه

 دیگه بله رو که گفتی توی بزرگترین تله زندگیت میفتی    ودوباره هر سه خندیدندو

هر سه به سمت اتاق عقد رفتند
مادر برادر زن داداش عمو ودوتا دایی نیلوفر به همراه همسرانشون اومده بودند 

ودوتا از دوستان حمید به اسم سبحان و حاج منصور سبحان همکارش بود و که

قبلا دانشجوی خود حمید بود والان دوست صمیمی او وحاج منصور که از فرماندهان

حمید بود زمان جنگ اما الان بازنشست شده بود و  یه نشریه زده بود ووهمونجا

فعالیت میکرد حمید با دیدن دوستانش لبخند گرمی زد وبعد از احوالپرسی روی

صندلی کنار نیلوفر نشست حس غریبی داشت شب قبل از همه دوستای شهیدش

خواسته بود تو مراسم عقدش شرکت کنند یه دعوتنامه مخصوص هم برا امام زمان

نوشته بود فرستاده بود جمکران نگاهی به اطراف اتاق انداخت اشک در چشماش

 حلقه زد توی دلش گفت شک ندارم الان همتون اینجایین دعا کنین برای ما نیلوفر

ضربان قلبش نزدیک صد بود عاقد مبلغ مهریه رو که گفت دوستای حمید متعجبانه

 به او نگاه کردند حمید سرش پایین بود و در دل قران میخواندعاقد بعد از گفتن مبلغ

مهریه از نیلوفر وکالت خواست

_ وکیلم؟    زن داداش نیلوفر با ناز گفت

_ عروس رفته گل بچینه      همه لبخند زدند نیلوفر حالت تهوع داشت دلش

 نمیخواست بیشتر از این طول بکشه

_ برای بار دوم میگم وکیلم؟    زت داداش نیلوفر دوباره گفت

_ عروس رفته گلاب بیاره عاقد لبخندی زد وگفت عروس خانوم اگه کاراتون تموم شد

جواب ما رو هم بدین همه خندیدنداما نیلوفر حالش خراب تر از اونی بود که بتونه بخنده

_ برای بار سوم عروس خانوم وکیلم؟    زبان نیلوفر ته سقف دهنش چسبیده بود

سکوت طولانی او باعث شد حمید نگاهش را به او بیاندازد لبخند زد وآروم گفت:

_ نیلوفر؟     نیلوفر سرش پایین بود ماههاست منتظر این لحظه بود واین لحظه را در

رویاهاش مرور میکرد حتی به چند تا جمله هم فکر کرده بود که قبلش بگه اما الان آب

دهانش رو به سختی فرو دادوخیلی اهسته گفت:

_ بله    همه کف زدند وعاقد با لبخند گفت

_ مبارکه     حمید لبخند گرمی زد وعاقدخطبه عقد را خواند همه صلوات فرستادند

 وکف زدند وبه اندو تبریک گفتند حمید حس غریبی داشت نگاهی به نیلوفر انداخت

 الان او همسر نیلوفر بود واین برای حمید زیبا بود در دلش خدا رو شکر کرد نیما

 جلو اومد ونیلوفر رو در اغوش گرفت ومث همیشه با شوخیاش سعی کرد حال

 وهوای اونو عوض کنه
_ دستی دستی خودتو بد بخت کردی رفتا    نیلوفر لبخند زد نیما به حمید نگاه کرد وگفت:

_ اخه این بچست نمیفهمه تو چرادکتر؟؟   همه خندیدند
                            
                                      *******************

به پیشنهاد نیما قرار شده بود یه مهمونی کوچیک بگیرند وفقط نزدیکان رو دعوت

کنند خاله ها، عمو، دایی ها وعمه ها به همراه خانواده تقریبا چهل نفری میشدند

 نیلوفر به مامانش سفارش کرده بود که خانومها  از آقایون جدا باشند مادر

 علی رغم میلش به حرفش گوش میکرد نیما از حمید خوشش اومده بود برای

همین با عقایدش کنار میومد نیلوفر به سفارش نیما عصر رفت ارایشگاه  نیلوفر

دلش میخواست حمید اونو تو لباس سفید ببینه حمید خودش اونو رسوند ارایشگاه

 نیلوفر حس میکرد رو ابراست هیچ چیز جز حمید براش اهمیت نداشت حمید لحظه

شماری میکرد تا زمانش برسه تا بره دنبال نیلوفر نیلوفر به خونوادش سفارش کرده

 بود تا موسیقی نذارن میدونست از پس دختر خاله هاش نمیتونه بر بیاد اما مامانش

رو به روح باباش قسم داده بود تا حرمت حمید رو نگه دارند حمید دوستانش رو برای

اون شب دعوت نکرد چون حس میکرد ممکنه مشکلی پیش بیاد یا  مهمونی

مطابق میل اون پیش نره تصمیم داشت یه بار جدا گانه تو خونه خودش اونا رو دعوت

 کنه صدای زنگ موبایل حمید اونو به خودش آورد

_ سلام خوبی عزیزم؟

_ سلام...ممنون...ببین الان میتونی بیای؟

_ اره...منتظر زنگت بودم     نیلوفر لبخند زد وگفت

_ پس میبینمت

_من دم درم خانومی خیلی وقته منتظرتم
_ وای راس میگی؟ خوب الان میام      حمید احساس میکرد ضربان قلبش بیشتر

شده از ماشین پیاده شد وجلوی در ارایشگاه ایستاد خانوم آرایگر با سر ووضع نه

 چندان مناسب بیرون اومد

_ مبارک باشه    حمید نگاهش رو پایین انداخت

_ میشه بگین نیلوفر خانوم بیان
_ نمیخوای ببینیش؟

_ یعنی بیام تو؟      زن آرایشگر خندید وگفت اره تشریف بیارین تو نیلوفر خانوم دوربین

اوردن میخوان با هم عکس بندازین همینجا یه کم فیلم بگیرم ازتون حمید این پا اون پا

کرد کس دیگه ای مگه اونجا نیست؟

_ نه فقط نیلوفره بفرمایید تو نگران نباشید     حمید وارد ارایشگاه که شد نیلوفر

روبروی او ایستاده بود عرق سردی پیشانی حمید رو پوشانده بود حرکات دستپاچه

 او نشان میداد که او هیچ تجربه ای در این زمینه ندارد نگاه حمید روی نیلوفر متوقف

شده بود زیبایی نیلوفر تحسین برانگیز بود حمید لبخندی زد وگفت

_ سلام!!

_ س..سلام       نیلوفر لبخند زد وسرش رو پایین انداخت  خانوم ارایشگر کمی دورتر

ایستاده بود وفیلم میگرفت حمید حواسش به او بود برای همین خجالت میکشید به

نیلوفربگه که خیلی زیبا شده از طرفی میدونست الان نیلوفر فقط دلش میخواد همین

جمله رو از زبان او بشنوه جلو رفت ودست نیلو فر رو گرفت وارام زمزمه کرد

_ بجا اوردن شکر این رحمتی که خدا به من داده خیلی سخته نیلوفر سرش رو بالا

اورد وساکت بود حمید ادامه داد

_ تمام تلاشمو میکنم تا خوشبخت باشیم وشاد زندگی کنی   

_ نیلوفر ...تو ....تو به اندازه اسمت لطیفی وزیبا  بعد لبخند پر رنگی زد وگفت یادته

 بهت گفتم یه روز میام میبرمت با همین رخشم؟

نیلوفر لبخندی زد وباسر تایید کرد

_ الان رخشم دم در منتظرته ..افتخار همراهی میدین؟     لبخند گرمی روی لبهای

نیلوفر نشست اما نیلوفر قادر به حرف زدن نبود حمید سردی دستاش رو حس میکرد

سعی کرد در همون حال نبض اونو بگیره حس کرد فشارش کمی پایینه به نیلوفر گفت

_ سر پا نباش بشین یه چند لحظه     خانوم به خانوم ارایشگر گفت:

_ ببخشید میشه یه لیوان آب قند غلیظ براش بیارین؟

                                        **************
ماشین حمید جلوی در خونه متوقف شد قصاب منتظر اونا بود با دیدن اون گوسفند رو

زمین گذاشت تا سر ببره نیلوفر شنل بلندی روی سرش انداخته بود تا همه بدنش

پوشیده باشه صدای موسیقی بلند وتندی از خانه بیرون می آمد حمید نگران ابروهاش

در هم رفت نیلوفر با شنیدن صدای موسیقی ناراحت شد وآروم به حمید گفت:

_ بهشون گفته بودم             نیما ومادر بیرون اومدند مادر جلو اومد

_ مامان به قربونت بره بیا تو عزیزم   نیلوفر از زیر شنل ارام به مادر گفت:

_ مامان بگو موسیقی رو خاموش کنن مگه نگفته بودم...

_ بابا من مگه زورم به این دختر خاله هات میرسه قرار شد تا شما بیاین تمومش کنن

_ خوب بگو الان خاموش کنن تو رو خدا حرمت حمید و نگه دارین

_ خیلی خوب بابا تو هم با این شوهر کردنت ....اعصاب آدم رو خورد میکنی تو اه

بعد به طرف دررفت حمید به نیلوفر گفت

_  تو برو تو منم میام

_ نه خاموش که کردن با هم میریم    حمید لبخندی زد وگفت:

_ دلت نمیخواد با دختر خاله هات برقصی؟ اونم امشب؟     

_ دلم میخواد به ساز تو برقصم با من میرقصی؟    حمید لبخندی زد وگفت:

_ رقصیدن با ساز من شاید برات نشاط آور نباشه

_ حمید هر چیزی که به تو مربوط میشه برا من مسحور کنندست

صدای موسیقی قطع شد حمید لبخند زد نیما با قصاب سرگرم حرف زدن بود گوسفند

 رو کشته بودند نیما جلو اومد وگفت:

_ همه چی مهیاست زوج جوان بفرمایید داخل

                                       *****************

اون شب اگر چه با نظارت نیلوفر ونیما تموم شد اما به حمید سخت گذشت دیدن

وضع حجاب فامیل نیلوفر ناراحتش میکرد مرتب با دستمال عرقهاش رو پاک میکرد

وسرش پایین بود یکی از دختر خاله های نیلوفر بهش تیکه انداخت

_ قالیهاتون سوراخ شد بس شوهرت نگاهشون کرد    نیلوفر خودش رو برا همه چی

اماده کرده بود وحمید اونروز مطمئن شد که نیلوفر واقعا با همه چیز کنار میاد مهمونی

که تموم شد همه اونا رو همراهی کردند تا خونه حمید حمید به نیلوفر کمک کرد از

 ماشین پیاده شه یه دفه صدای دهل ودف و موسیقی محلی بلند شد همه مهمونا از

ماشین پیاده شدند حمید جلوتر رفت سبحان با لبخندی تیره گفت

_ بی معرفت میخواستی امشب مارو قال بذاری دیگه    حمید با ناباوری گفت:

_ تو از کجا فهمیدی      سبحان زد زیر خنده :

_ خدا نگهدار این اقا نیما باشه همه اطلاعات رو صاف گذاشت کف دستم  

حمید زد زیر خنده

_ ببخش سبحان میخواستم بعد دعوتتون کنم .....       

_ گروه شادی اوردم برات برطبق فتوای مراجع عظام دستمال بازی وچوب بازی

محلی کاملا با موازین شرعی منطبق بوده وبلامانع میباشد    حمید خندید وگفت

_ بلا نگیری تو سبحااااااان       سبحان خندید وگفت:

_بگم شروع کنن؟    حمید سری تکان داد وگفت:

_ بفرما   فقط جلف بازی در نیارین هاااااا

_ نفرمایید استاد بنده و جلف بازی      سه نفر مینواختند وشش نفر چوب بازی میکردند

موسیقی محلی کردستان بود
همه مهمونا جمع شده بودند ونگاه میکردند برای همه جذاب بود همسایه ها هم

کم کم به جمع انها اضافه شدند نیلوفر گاهی از زیر شنل نگاهی میکرد بعد نیما

 هیجان زده دو تا چوب برداشت وقاطی اونا سعی کرد کاراشون رو تقلید کنه حرکات

خنده دار نیما همه رو روده بر کرده بودحمید هم خندش گرفته بود سبحان فشفشه

واتیش بازی هم راه انداخت کوچه کلا نور بارون شده بود فشفشه های ابشاری فضای

شب رو زیبا کرده بود همه کف وسوت میزدند حمید به سبحان گفت

_  میشه تمومش کنی ممکنه برا همسایه ها مزاحمت ایجاد کنیم

_ چشم استاد هدف فقط انجام وظیفه بود دلم میخواست بدونین خیلی خوشحالم

وارزو میکنم خوشبخت بشین     حمید لبخند گرمی زد وسبحان رو بغل کردوپیشونی

 اونو بوسید
_ایشالله جبران کنم برات            سبحان نیشش تا بناگوش باز شد وگفت

_ اگه خانومم بفهمه حکم قتلت صادر میشه     بعد هر دوخندیدند

حمید نیلوفر رو به داخل خانه دعوت کرد ومهمانها که تعدادشون به ده دوازده نفر

 رسیده بود با انها به خانه رفتند وبعد از لحظاتی خدا حافظی کردند ورفتند نیما ومادر

اخرین نفرات بودند نیما جلو خواهر آمد وگفت

_ چه خوشگل شدی امشب    نیلوفر لبخند زد

_ نه بابا چه خانوم شدی نیلوفر     نیلوفر باز خندید از بعد از عقد نیلوفر حس عجیبی

داشت کلا تمایلی به حرف زدن نداشت

_ نیما خواهرش را بوسید وبعد حمید را وبعد از خدا حافظی رفت

اما مادر قادر به رفتن نبود چشمان مادر خیس اشک بود نیلوفر اشک در چشماش جمع

شد مادر اورا بغل کرد

_ عزیییییزم   امشب چجوری بدون تو خواب برم نیلوی مامان .....اخ ...نیلو دق میکنم اگه

غمتو ببینم ....    نیلوفر زد زیر گریه

_ مامان دوست دارم........

_ منم همینطور عزیزم ....فردا میام میبینمت ...بعد مادر اشکهایش رو پاک کرد حمید

سالهابود که کسی رو نگران خودش ندیده بود نفس عمیقی کشید وتو دلش گفت
 
_ مادر ...یادم نمیاد بوسه هاتو یادم نمیاد اگه عکساتون نبود چهرتون هم یادم نمیومد دل

حمید گرفت     مادر نیلوفر نگاهی به حمید انداخت:

_ مواظبش باش      حمید باسر حرف مادر رو تایید کرد

_ مطمئن باشین ....نیلوفر همه دنیای منه      مادر نگاه دیگری به نیلوفر کرد وبعد از

خدا حافظی رفت


ادامه دارد........

تو امتحانات این قسمت رو کوتاه زدم ایشالله تو تابستون جبران میشه



مرتبط با : رمان با من حرف بزن
نویسنده : زهرا
تاریخ : 1391/03/6
زمان : 03:45 بعد از ظهر
:: گاهی خیلی زود دیر میشود
:: مقاومت تحریمها را شکست
:: چاهی که زمان احمدی نژاد کندن هنوز سرش بازه
:: یک هشدار بزرگ
:: لقمان جان کجایی جات خالیه
:: درباره رمان جادوی عشق
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(1)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت اخر)(2)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: قبلش چی میگفتن حالا چی میگن!!!!
:: دولت راستگویان ایا پاسخگو هست؟؟؟
:: ازادی یواشکی یا طغیان در برابر خدا
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و دوم )
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی و یک)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت سی ام)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: سلام صداو سیما
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست ونهم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وهشتم )
:: در سر اقای هاشمی چه میگذرد؟؟؟
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست وششم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و پنجم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و چهارم)
:: وبگردی( پست ثابت)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و سوم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و دوم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیست و یکم)
:: رمان جادوی عشق ( قسمت بیستم)
:: فجر با شکوه انقلاب بر همه مردم ایران مبارک!
:: رمان جادوی عشق ( قسمت هجدهم)


نمایش نظرات 1 تا 30

قالب وبلاگ

قالب میهن بلاگ

بازی آنلاین

آپلود سنتر

آپلود عکس